صدای جیغی خواب مردم را برید شب را اشفته کرد
زن دست گذاشت روی اخرین یادگار از مردی که داشت زیر خاک نفس تازه می کرد ... دلش نه زیر خاک بود و نه در گذشته، سوی امیدش را حتی به شعله های اینده هم نسپرده بود ...مات مات به عکس روبان زده ی مردی می نگریست که پنجره ی حیات جدیدش شده بود، برای او همه چیز هاله ای از غبار گرفته بود ... هاله ای از جنس پوسیدگی ... کهنگی ... چیزی از جنس تاریخ ... .
دوباره داستان پلاک و پوتیو و چفیه و مردی که به قاعده روزگار باید می بود ولی نبود .... صدای جیغ خواب زن را آشفته تر کرد ، یه آن خود را در بلوای سالهای 60 دید ، و موشکی که هر آن شجره نامه ی او را در یک ساختمان سه طبقه از هستی ساقط کند ....
سمیرا آشفته و سراسیمه از تخت می افتد ، صدای آمبولانس می آید ، صدای فریاد ، صدای جیغ .... دوباره به سال 60 برگشته ،روزی که خبر آمدنش آمد و سمیرا دوست داشت یک هفته ی تمام به رازقی های حیاط خیره شود ، .... قاب مصطفی را به دست می گیرد ،خوب است که یک مرد همراه آدم باشد حجاب کرده و نکرده ، با چادری به کوچه می پرد ، گام های مضطربش او را از نفس های بریده بریده و عرق سرد پیشانی غافل کرده است ..... گویا همه چیز برای یک استقبال جانانه محیا شده است، پا در خیابان اصلی نگذاشته که صدای مهیب شکستن شیشه های مغازه پشت سرش ، پاهای او را به زمین می دوزد ، به خیابانی که حالا دیگر خیابان نیست می نگرد، سوی چشماننش کمتر از آن است که هرای آتش ماشینی سوخته را تشخیص دهد ، فقط در شب و روز بودن کمی شک کرده است ، نور به غایت زیاد است ! ، یادش می آید که چشم هایش را هم به خاطر مصطفی داده است .و چه کسی عزیز تر و بهتر از مصطفی .......
صدای آژیر می آید و آمبولانس و جوانی که از دماغش خون شره می کند و با هجوم به در و دیوار او را می برند ، دختری که این وقت شب شعار می دهد و سنگی بزرگتر از گلیم خود پرتاب می کند ، حتی ماهها و سالها بزرگتر از سنش ! این وقت شب ؟ یحتمل با دوست پسرش هست ! پسرهای محل امانتدارهای خوبی هستند در این روزگار! مصطفی کجایی ....
سمیرا با اینکه مصطفی را همراه خود آورده باز احساس ناامنی می کند ، صورت خط افتاده سالهای جوانی را زیر چادر پنهان تر می کند و بیرق مشکی اش را محکم تر می گیرد . به ناگاه چشمa نانوانی محل را رصد می کند که تبدیل به سنگر شده است ، و فردا دیگر نانی نخواهد بود ، گربه ها هم امشب با حسرت به سطل های زباله نگاه می کردند ، گویا نان همه بریده شده است !
به ناگاه گله ای انسان از کوچه ای رم می کنند و هجوم می آورند و با خود می برند و .... سمیرا خود را چندین متر آن طرف تر می یابد ، از ترس کفش هایش نزدیک نانوایی رها شده است ، مصطفی را محکم در دست می گیرد و می دود ، باید به خانه برگردد ، کفش ها را که پا کند یک لحظه هم نمی ماند ، در حال دویدن است که صدای مرگ بر دیکتاتور موتور سواری در کنار پرده گوشش ، چهار ستونش را به رعشه در می آورد ، به خود که می آید چادرش را هم بر باد داده است ، یادش می آید که دست سنگینی ان را کنار جوب انداخته و موجب پرت شدن سمیرا شده است و او یادش نمی آید که باد تا به حال همچین جراتی کرده باشد !
خود را کشان کشان نزدیک جوب می برد ، در حالی که دنبال تاریخ دقیق می گردد ، در هراس است که در زمان گم شده باشد ، امروز ، این ساعت ، این لحظه ، کودتای سالهای 40 ؟ انقلاب دهه 50 ؟ جنگ دهه 60 ؟ دهه 80 ؟؟؟!!! باور نمی کنم ! کنار جوب نشسته است و کنار کیوسکی که پسرها از سر شور جوانی از ریشه برونش کرده اند!.و این را نمی فهمد ، کیوسک که دیگر سبز بود این دیگر چرا ؟؟!!.... یاد جمله ای می افتد ، ادب مرد به از دولت اوست! می خواهد که متوسل به امام رضا شود ، یاد پارچه ی متبرک به ضریح آقا می افتد که قول داده بود همیشه در دستش باشد ، از آقا معذرت می خواهد و پارچه را از دستش پاره می کند ، گاهی بعضی چیزها چه قدر منفور می شوند !
اشک های سمیرا ، قاب مصطفی را تار می کند ، یاد جمله ی موتور سوار می افتد ،
- تو برای دیکتاتوری جنگدیدی مصطفی ؟ نه ، او امام بود ، مثل امروز آقا ....
مصطفی لبخندی می زند ، نخند مصطفی نخند ، این آرامشت آتشم می زند ، رفتی و نمی بینی بوی زهم این دموکراسی را که بوی گندش دنیا را برداشته است .... و همه بازی خورده یک فریب، و جوانهایی که دهه 80 بی هیچ هدف مقدسی فنا می شوند .....
در حال بلند شدن ، کمرش می گیرد ، نمی داند عصبی است یا پیرتر شده است ، از صرافت کفش و نانوایی هم می افتد ، فقط به خانه فکر می کند ، اگر هنوز به آنجا حمله نکرده باشند و نیمچه امنیتی برقرار باشد !!!........
پاورقی 1 : با الهام از نوشته ی ادبی دوستم حوا
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 12:39 موضوع سیاسی | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
جلوت و خلوت یک نیمکت
به نام او که زندگی از او...
این خانه واژه های نسوز دارد
دل خوش به فانوسم نکن ..
مسعود دهنمکی
صدایی که رساست
زندگی به روایت من
یه پوتین،یه پلاک
چایخانه
اسکالپل
میدون مین
نور مکتوب
بی پلاک
استاذنا
سه الف
سوتک!
مهدی
من او
عطش
بوی باروت
تاریکترین رویای سه بعدی
یار سفر کرده
* گفتنی ها *
زلال دز
پلاک شکسته
سیر و سلوک من
...رقص عروسک کوکی....
منیت من !
الفبا
مثلا هوبوط!
گل دختر
انسانم آرزوست
قبسی از طور
سفر بر مدار عشق
قائم (عج)
شهید مهدی باکری
آشفته بازار
احمد آرام
چرا احمدی نژاد
قلمک
افسوس که این عمر ...
خط خطی های یک بچه مثبت!
سو (میرزای سدهی)
عصیان
تقلب سبز
حدیث عشق
کلامش...
سوزنبان
درد دلهای من و خدا
پیوندهای روزانه
پاسخ به 8 شبهه انتخاباتی
_____خشونـــــــــت سانسور شــــــــــــــــــده______
پاسخ به برخی شبهات درباره دولت نهم
گفتمان موسوی ، خاتمی محوری یا عوام فریبی ؟!
مشروعیت از دست رفته
و این بحر طویل است ...
تمديد برخي تحريمها پيام جديد اوباما به ايران است!
خاتمی :با من روراست نیستند،زیر علم میر حسین سینه می زنند
ننه علی
49
زنده باد اردوغان
رزم رستم و تهمینه
بایکوت!
ای وای اگر خمینی حکم جهادم دهد ...
گریه کن سرباز !
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
طراح قالب
POWERED BY
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
طراح قالب
POWERED BY