از زیارت  برگشته ام ، چمباتمه زده  در مقابل وسایلی که از ساک پاشیده شده است بیرون .

 دست می برم به جعبه ای که مارک دارد و شمایلی از یک زن عرب بر روی بسته ی تبلیغاتی آن است . در جعبه را که باز می کنم پارچه ی سیاه ِ سری  خود را بیرون جعبه   ُسر  می دهد .... روبند است ، با لایه ای حریر و بندی که از پشت گره می خورد .  جلوی آینه امتحان می کنم . گاهی ترسناک و گاهی ایمن به نظر می رسد . خیلی به درد ایران خاصه تهران نمی خورد ، اما در مقابل عرب ها ، خوب سلاحی ایست .

تلاش می کنم چشمها خود نمایی نکند  از نوار باریکی که به بیرون راه پیدا کرده است . در مقابل آبنه ایستاده ام و نگاه می کنم ، به چشم ها و تیله ی سیاهی که گاهی دو دو می زند و اطرافش خیس می شود و قرمز !

یاد پارسال می افتم ....

برای شرکت در گالری ، خط چشم کشیدم ، ریمل زدم و به جد آراستمش !

یاد ماه قبلش ، اجرای کار هلن بود ، روسری سبز رنگی ،با گل های بنفشی که در دست داشتم و با ادکلن تندی .... با سعادتی قرار داشتم ، یک ساعت زودتر ، در کافه خانه نمایش ، در مورد اجرای نمایش جدید و سفارش کارجدید دانشگاه !!!

یاد ماه قبلش ،اجرای کار خودم بود ، و تمرین های پی در پی ، علی عرفانی که مادام اتود می زد تا بلاخره یک کدام دلچسب از آب در بیاید . محمد رضا که عاشق متالیکا بود و هر بار با قیافه ی وزغ شکلی سر تمرین حاضر می شد و به گفته خودش چشم دیدن من رو نداشت و خودش هم نفهمید که با این همه اصطحکاک فکری چطور شد که حاضر شد برای من کار کند و دوماه بعد پی گیر کار بعدی شود !!! و هیچ وقت روش نمی شد که مستقیم به من نگاه کند ....

یاد دخترها و پسرهایی که مادام صدا می زدند مرا و من غره می شدم و فکر می کردم که کسی هستم در این عالم برای خودم !!!

یاد فیلم های جشنواره  و اکیپ .....

یاد شبهای تئاتر شهر ، .....

یاد تالار سنگلج و آسا و پدیده و ....

هنوز هم گاهی که به تئاتر فکر می کنم و به یک صحنه ی خالی ای که منتظره برای هنر نمایی یک هنرمند ، انگار که دو پک سیگار تپل  تزریق ریه ها کرده باشم ، حال می کنم ، گاهی بد جور هوس  ِ بازی می کنم بر روی سنی که خالی ایست ، .... و بعد می ترسم از اینکه نکند این لذت مانع توبه ی من شود . نه ، هوس نمی کنم ، دوست دارم روانشناس زیده ای شوم ، شوخی کردم خدایا ، اصلا من رو چه به ئنائر ، دیگر نمایشنامه هم نمی نویسم ، مستند را یادت بود ، دیگر پی آن را هم نمی گیرم ..... دیگر پی خیلی چیزها را نمی گیرم .

.

یه روبند که نگاه می کنم ، سیاهی اش ، یاد محرم پارسال می اندازدم ! ، یادت هست ؟، گریه کردم ، آمدم در خانه ات ، مستاصل بودم و مچاله ، گلایه کردم ، گریه کردم بی آنکه برای تو گریسته باشم ، و بیشتر دلم به حال خودم  سوخت ، اما نیک یادم هست که زیر خیمه ی تو بود  ،  ....گفتم مگر نمی گویند تو امامی ، و نمی گویند امام کارش هدایت است ، و مگر نه اینکه اگر کسی خواست ، باید باب را باز کنی ، مگر ولایت تکوینی نداری ؟! و .....

و تو باز کردی ، تمام باب هایی را که به تو ختم می شد، و درهایی که بروی بینشم باز کردی ، هزار بار خیبری تر بود ، و من از محبت تو لبریز شدم ، و دیگر نخواستم که سایه بزنم به چشمهایی که روزی ......

.

 و هنوز یکسال نشده که من خود را در آغوش تو می بینم ، آغوشی با شش زاویه ، و لبخندی در اثنای آن و چشمهای زیبا و دلربای مردی  که دل  را به سوی خود می کشاند .

و بین من و تو هیچ فاصله ای نیست ، و من به مرز شات دوان رسیده ام خدایا ، چشم ها را و گونه ها را به ضریح می زنم ، از محبت لبریز می شوم ، سر را بالا می گیرم و خطابش می کنم ، آیا باز هم می توانی این صورت و این چشم ها را بسوزانی ؟؟!!! خاندان تو به آهو رحم می کنند حسین ، و من کمترین موجودی که به تو امروز دل بسته است ، و راه ما و سرنوشت ما دیگر با هم عجین شده است . و البته که اگر دل خودت نبود ، من چه کاره بوده ام . و من پناه آورده ام  و پشت سر ضریحی قایم شده ام که خاندان رحمتند و من دیگر جاودانه خواهم بود و فکر خاکستر شدن دیگر عذایم نمی دهد .

.

پاورقی 1 : خدا ساجده را حفظ کند و بر علو درجانش بیافزاید . وسط آن معرکه معلوم نیست از کجا آمد و از کجا با منی که هیچ کس را آدم حساب نمی کردم  دوست شد و دل من را با خودش برد و ... حالا من دیگر دل ندارم ، مثل همه ی شما .

پاورقی 2: ساجده هیچ وقت نگفت  رها خوب باش . خودش خوب بود و رها را عاشق خوب بودن کرد .  حتی یکروز پیشنهاد داد که دوست دارد  با من به تئاتر بیاید. و من از شوق لبریز شدم که ساجده را با خود به تئاتر برده ام . و او فقط از اینکه خوشحال بودم ، خوشحال بود ......


 

نوشته شده توسط رها در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 20:47 موضوع شخصی | لینک ثابت