وسط یک میدانی که زیادی تمیز است و زیادی گلکاری شده و خوشبو و باحال است ایستاده ام ... شهر عابر ندارد و دارد شاید هم دارد و ندارد گرچه اصلا مهم نیست ...

تو سر می رسی ، معلوم نیست از کجای قصه .....، آرام قدم می گذاری در سرزمین عجایب من ! ،  با یک ردای مشکی که  با دستان هنرمند باد در حال رقص است ...

من که قرنهاست ایستاده ام یادم می رود که خسته ام خیلی زیاد  و با لبخندت تُرد می شوم  مثل ساقه ی  کرفس تازه ... مثل یک قارچ خاکستری مسخرهء کوچک که با اولین رعد و برق متولد شده باشد ... دستم را می گیری و می کشی ... من نمی آیم  تو هم نمی روی ... می پرسی چه گلی را دوست داری ؟ - بی ربط است -  من جواب نمی دهم تو پقی می زنی زیر خنده و به خودت می گویی : « آخخخ من چقد احمقم خب معلومه آفتابگردون » ... من مثل بچه های عقب مانده که صورت همهء همه شان شکل هم است معصومانه لبخند می زنم و می گذارم امواج دستهایت من را با خود ببرد ... عابرها بیشتر و بیشتر می شوند کیپ کیپ!  اما ما حجم نداریم ما جسم نداریم ما زحمت نداریم ما از میانشان رد می شویم مثل نور مثل هوا ... یکهو پیاده رو تمام می شود  و دشت آفتابگردانها شروع ....


 

نوشته شده توسط رها در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 22:5 موضوع شخصی | لینک ثابت