تبليغاتX
شاسکول ها به بهشت نمی روند
 

برداشت دوم !

وسط یک میدانی که زیادی تمیز است و زیادی گلکاری شده و خوشبو و باحال است ایستاده ام ... شهر عابر ندارد و دارد شاید هم دارد و ندارد گرچه اصلا مهم نیست ...

تو سر می رسی ، معلوم نیست از کجای قصه .....، آرام قدم می گذاری در سرزمین عجایب من ! ،  با یک ردای مشکی که  با دستان هنرمند باد در حال رقص است ...

من که قرنهاست ایستاده ام یادم می رود که خسته ام خیلی زیاد  و با لبخندت تُرد می شوم  مثل ساقه ی  کرفس تازه ... مثل یک قارچ خاکستری مسخرهء کوچک که با اولین رعد و برق متولد شده باشد ... دستم را می گیری و می کشی ... من نمی آیم  تو هم نمی روی ... می پرسی چه گلی را دوست داری ؟ - بی ربط است -  من جواب نمی دهم تو پقی می زنی زیر خنده و به خودت می گویی : « آخخخ من چقد احمقم خب معلومه آفتابگردون » ... من مثل بچه های عقب مانده که صورت همهء همه شان شکل هم است معصومانه لبخند می زنم و می گذارم امواج دستهایت من را با خود ببرد ... عابرها بیشتر و بیشتر می شوند کیپ کیپ!  اما ما حجم نداریم ما جسم نداریم ما زحمت نداریم ما از میانشان رد می شویم مثل نور مثل هوا ... یکهو پیاده رو تمام می شود  و دشت آفتابگردانها شروع ....


 

نوشته شده توسط رها در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 22:5 موضوع شخصی | لینک ثابت


پاورقی ها



پاورقی 1 : تکذیب می کنم همه چیز را ، با پارو ، با بیل ، با لودر ، با کمباین ،  با هر چیزی که بشود روغن ریخته را جمع کرد !

تکذیب می کنم اما چه سود ! همه چیز علیه من است !......

آری ، ... قبول دارم ، یک جایی شرکت کردیم ، که نباید شرکت می کردیم ، و غلط نمودیم ، آن هم از نوع اضافه  ! و نمی دانستیم متولیان امرش چه کسانی هستند ، جمع نمی بندم ، اما شوکه شدم ، وقتی شنیدم پیموده در اینجا کاره ایست !

و چه احمقانه که فکر کردم آن شب دو جا دعوت شده ام ، و وقتی از دعوت طرف  دوم رفتم ، نیک یافتم که این همان دعوت طرف اول است !  و اینها همه به کنار وقتی درست قبل افطار بفهمی که ......

و تو گویی که راه گلویت  کیپ شده است  و با فنر هم ...... اّه ! حالمو به هم زدی !

تازه می خواستیم حذفش کنیم از لینک ها ، چه چیزها که آن روز دستگیرمان نشد  خدایا !!!! در دو قدمی ما چه اتفاق ها که نمی افتاد !  خوب شد زودتر عید شد ، به علت ازدیاد کفی که نمودیم این چند روز ، مجبور می شدیم فردا را هم قضا اعاده کنیم  !

میکروفونی نبود ، ما که هیچ نشنیدیم  این پول را آخر سر از کجا آورده اند ؟؟!!! و قرار است چه اتفاقی بیوفتد ، جریان سازی ؟

پاورقی 2 : ماه رمضان هم تموم شد ! خیالت راحت شد ، همینو می خواستی ؟؟!! حالا برو بمیر !

پاورقی 3 : مثل کودکی که تازه از شیر گرفته باشندش ، ما را تازه از شلوار لی گرفته اند ! ، این روزها خیلی عذاب آور است ، هیچ باور نداشتم که با شلوار پارچه ای هم بشود تیپ اسپرت زد ، الحق که برای خودش جهادی ایست ! برایمان دعا کنید !!!

پاورقی 4:  در این ایام خیلی حیف بود که از منبرهای این وبلاگ (اسکالپل )غافل بودید ، وقت کردید حتما سری بزنید .

پاورقی 5: من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید ، همین به خدا !

پاورقی 6: عاطفه جان ! جون مادرت دیگه اینجا رو به کسی لو نده ، خفه ام کردی !

پاورقی 7 : دوستان حقیقی ای که هر روز به جمع دوستان مجازی اضافه می شوند ، به جون مادرم راضی نیستم خصوصی ها رو بخونید ، خود دانید ! ...... ( بابا آدم باش دیگه ، نخون !!)

پاورقی 8 : شاسکول بشین سر جات ....................ما نشستیم آقا !

 


 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 4:4 موضوع شخصی | لینک ثابت


سقوط آزاد

    


خواندن این پست به دوستانی که اینجانب را به هر نحوی در دنیای حقیقی می شناسند ، توصیه نمی شود.با تشکرفراوان به علت رعایت حریم شخصی .


اتاق تاریک است و همه جا را سیاهی گرفته و بدجوری با دل همزاد پنداری می کند این سیاهی . این را وقتی تقلا کردم چشمان پف کرده ام را باز کنم فهمیدم  بعد دو ساعت ،..... دو ساعت تمام گاز گرفتن متکا و گریه کردن و عر زدن ،و تمام تلاشی که صرف می شد تا این صدا به بیرون این در ، درز پیدا نکند . گاهی آدم از سایه ی موهوم خودش هم ترس دارد ، اما سایه ی خودم نیست ، ساجده است که لبخند می زند ، بیشتر شاید از نوع تمسخر آمیز ، شاید هم ترحم ، شاید هم دلداری ، شاید هم  از نوع " از تو بعیده!"

داد می زنم سرش ،

ولم کن ساجده ، ولم کن ، نمی خوام بشنوم ، نمی خوام تو باشم ، دنیای تو با دنیای پر از کثافت گرفته ی من فرق می کنه ، برو بذار به حال خودم بمیرم

من مثل تو نبودم ، و مثل تو محبت ندیدم و تمام معادلاتم و خروجی هایم با تو مایل ها فاصله دارد ،

 

دلم برای استاد می سوزد ، با این شاگرد تربیت کردنش !  استادی که به هردویمان یک سرمشق  داد ، و من دو سال بیشتر از تو محبت را مشق کرده بودم ، اما فقط رو نویسی بود و همه اش تمارض ، و مادام جبر ، .....

زحمات استاد را یکباره پاشیدم هوا

نشسته ای روبروی منو می خندی که بگی روی قلم دوشش بودم (شیطان) که به یکباره با دو دست پرتابم کرد زمین ؟؟، قبول ، تو اون برنده ی همیشگی کلاس که از هر درسی صد  می گیره به جای بیست !

نمی خوام بگی از اون عارفی که در حالت کظم غیظ و حالت تحقیر ، به تجرد رسید ......

 من به اونجا نمی رسم و نمی خوام برسم ، نشونه اش هم اینکه این سه شنبه کلاس نمی یام ، گوشم از حرفای استاد پره ، باز هم نتیجه ی نهایی درس اینه که خفه خون بگیر رها  ببین مقدرات الهی چی رو برات رقم می زنه  ازش به نحو احسنت استفاده کن !

.

- نگاهت می گه خیلی پرت شدم ، و یحتمل خیلی گاف دادم !

اما  تو ندیدی ........

تو نبودی ببینی ساجده  نتیجه ی محبت های من رو ، نتیجه ی تمام درس پس دادن های استاد رو......

- نه ، منتظر نتیجه نبودم ، اما خیلی دردم اومد  

تمام سکوت و نجابت من خلاصه شد تو اینکه  وسط جمع ، توی یک حرکت تکانشی بلند  شه و بگه ، ساکت می شی یا بیام یه کشیده بخوابونم تو گوشت ؟! ، و من داغ  شدم و قرمز  شدم و مادام رنگ عوض  کردم  و لبخند ملایم نثار  کردم  و آواری که تکه تکه خورد می شد و تو سرم می ریخت و منی که مادادم مقاومت می کردم تا آخر شب ......

و آخر شب زمین و زمان بود که به هم  دور دوز  شد ، شمعدانی که از روی میز نهار خوری پرتاب  شد ، و رهایی که تا می خواست و تا نفـُـس اجازه می دهد رها می شد ، و شیطانی که خنده ی مستانه سر می داد .....

.

یکماه تمام  شنیدن هر نوع حرف که به چماغ بیشتر شباهت داشت ،و سکوتی که در نهایت در حد و اندازه ی ظرفیتم نبود ، و باز لبخندی که روبرویم نشسته بود می گفت : کاش بیشتر صبر می کردی ، مگر نه اینکه خدا با صابران بود ، و نه با چماغ به دستان ؟؟!!!

.

و حالا از اصحاب شیطانی،  و این لباس برازنده ی بی لیاقتی ات رها !

 

پاورقی 1: اعتراف می کنم که پشیمانم (چونان سگ) ! ، اما پشیمانی را سودی نیست ، چون به قیمت از دست دادن رجب ، شعبان ، نماز های یومیه ی درب و داغون و بعضا قضا ، و دو جلسه غیبت از کلاس ، و دهانی که جدیدا لق شده است ، و دلی که هرزه شده است و .... تمام شد !

 

پاورقی 2: اعتراف می کنم در بد شانسی هم حرف اول را می زنم ، تصور کن بعد چندین ماه از حضور بازرس ، فقط یکروز با هماهنگی مدیر مرخصی بگیری ، پنجشنبه جمعه را بزنی تنگشو یواشکی لایی بکشی و بعد همان روزکه نیامدی بازرس بیاید و از نبود کارشناس مربوطه به جد قاطی کند و بعدِ پیگیری بفهمد که طرف  در جاده چالوس به سر می برد و فردای آن روز بحثی بشود و جدلی ! و پس فردای آن روز که امروز باشد شما در خانه در کنار سیستم به سر ببری و چای بنوشی  و خزعبلات سر هم کنی !!!!!

 


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 10:43 موضوع شخصی | لینک ثابت


خودزنی

از زیارت  برگشته ام ، چمباتمه زده  در مقابل وسایلی که از ساک پاشیده شده است بیرون .

 دست می برم به جعبه ای که مارک دارد و شمایلی از یک زن عرب بر روی بسته ی تبلیغاتی آن است . در جعبه را که باز می کنم پارچه ی سیاه ِ سری  خود را بیرون جعبه   ُسر  می دهد .... روبند است ، با لایه ای حریر و بندی که از پشت گره می خورد .  جلوی آینه امتحان می کنم . گاهی ترسناک و گاهی ایمن به نظر می رسد . خیلی به درد ایران خاصه تهران نمی خورد ، اما در مقابل عرب ها ، خوب سلاحی ایست .

تلاش می کنم چشمها خود نمایی نکند  از نوار باریکی که به بیرون راه پیدا کرده است . در مقابل آبنه ایستاده ام و نگاه می کنم ، به چشم ها و تیله ی سیاهی که گاهی دو دو می زند و اطرافش خیس می شود و قرمز !

یاد پارسال می افتم ....

برای شرکت در گالری ، خط چشم کشیدم ، ریمل زدم و به جد آراستمش !

یاد ماه قبلش ، اجرای کار هلن بود ، روسری سبز رنگی ،با گل های بنفشی که در دست داشتم و با ادکلن تندی .... با سعادتی قرار داشتم ، یک ساعت زودتر ، در کافه خانه نمایش ، در مورد اجرای نمایش جدید و سفارش کارجدید دانشگاه !!!

یاد ماه قبلش ،اجرای کار خودم بود ، و تمرین های پی در پی ، علی عرفانی که مادام اتود می زد تا بلاخره یک کدام دلچسب از آب در بیاید . محمد رضا که عاشق متالیکا بود و هر بار با قیافه ی وزغ شکلی سر تمرین حاضر می شد و به گفته خودش چشم دیدن من رو نداشت و خودش هم نفهمید که با این همه اصطحکاک فکری چطور شد که حاضر شد برای من کار کند و دوماه بعد پی گیر کار بعدی شود !!! و هیچ وقت روش نمی شد که مستقیم به من نگاه کند ....

یاد دخترها و پسرهایی که مادام صدا می زدند مرا و من غره می شدم و فکر می کردم که کسی هستم در این عالم برای خودم !!!

یاد فیلم های جشنواره  و اکیپ .....

یاد شبهای تئاتر شهر ، .....

یاد تالار سنگلج و آسا و پدیده و ....

هنوز هم گاهی که به تئاتر فکر می کنم و به یک صحنه ی خالی ای که منتظره برای هنر نمایی یک هنرمند ، انگار که دو پک سیگار تپل  تزریق ریه ها کرده باشم ، حال می کنم ، گاهی بد جور هوس  ِ بازی می کنم بر روی سنی که خالی ایست ، .... و بعد می ترسم از اینکه نکند این لذت مانع توبه ی من شود . نه ، هوس نمی کنم ، دوست دارم روانشناس زیده ای شوم ، شوخی کردم خدایا ، اصلا من رو چه به ئنائر ، دیگر نمایشنامه هم نمی نویسم ، مستند را یادت بود ، دیگر پی آن را هم نمی گیرم ..... دیگر پی خیلی چیزها را نمی گیرم .

.

یه روبند که نگاه می کنم ، سیاهی اش ، یاد محرم پارسال می اندازدم ! ، یادت هست ؟، گریه کردم ، آمدم در خانه ات ، مستاصل بودم و مچاله ، گلایه کردم ، گریه کردم بی آنکه برای تو گریسته باشم ، و بیشتر دلم به حال خودم  سوخت ، اما نیک یادم هست که زیر خیمه ی تو بود  ،  ....گفتم مگر نمی گویند تو امامی ، و نمی گویند امام کارش هدایت است ، و مگر نه اینکه اگر کسی خواست ، باید باب را باز کنی ، مگر ولایت تکوینی نداری ؟! و .....

و تو باز کردی ، تمام باب هایی را که به تو ختم می شد، و درهایی که بروی بینشم باز کردی ، هزار بار خیبری تر بود ، و من از محبت تو لبریز شدم ، و دیگر نخواستم که سایه بزنم به چشمهایی که روزی ......

.

 و هنوز یکسال نشده که من خود را در آغوش تو می بینم ، آغوشی با شش زاویه ، و لبخندی در اثنای آن و چشمهای زیبا و دلربای مردی  که دل  را به سوی خود می کشاند .

و بین من و تو هیچ فاصله ای نیست ، و من به مرز شات دوان رسیده ام خدایا ، چشم ها را و گونه ها را به ضریح می زنم ، از محبت لبریز می شوم ، سر را بالا می گیرم و خطابش می کنم ، آیا باز هم می توانی این صورت و این چشم ها را بسوزانی ؟؟!!! خاندان تو به آهو رحم می کنند حسین ، و من کمترین موجودی که به تو امروز دل بسته است ، و راه ما و سرنوشت ما دیگر با هم عجین شده است . و البته که اگر دل خودت نبود ، من چه کاره بوده ام . و من پناه آورده ام  و پشت سر ضریحی قایم شده ام که خاندان رحمتند و من دیگر جاودانه خواهم بود و فکر خاکستر شدن دیگر عذایم نمی دهد .

.

پاورقی 1 : خدا ساجده را حفظ کند و بر علو درجانش بیافزاید . وسط آن معرکه معلوم نیست از کجا آمد و از کجا با منی که هیچ کس را آدم حساب نمی کردم  دوست شد و دل من را با خودش برد و ... حالا من دیگر دل ندارم ، مثل همه ی شما .

پاورقی 2: ساجده هیچ وقت نگفت  رها خوب باش . خودش خوب بود و رها را عاشق خوب بودن کرد .  حتی یکروز پیشنهاد داد که دوست دارد  با من به تئاتر بیاید. و من از شوق لبریز شدم که ساجده را با خود به تئاتر برده ام . و او فقط از اینکه خوشحال بودم ، خوشحال بود ......


 

نوشته شده توسط رها در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 20:47 موضوع شخصی | لینک ثابت


volvo.....

ولوو تاب ملایمی دارد ، و جاده  نیز پیچ و خم  ملایمتری . و بهانه ای می شود برای آنکه خستگی  این مدت را یکباره  و یکجا به در بری !

 13 ساعت راه،  زمان خوبی ایست برای آنکه  به غایت  بخوابی و بعد چندین ساعت که حسابی خشک شدی  و احساس کردی صندلی جای مناسبی برای خواب نیست  ، بیدار شوی و یک عدد  سخنرانی پناهیان به خورد خودت دهی ........و بعد تر کمی کلیپ های تبلیغات احمدی نجاتی بلوتوث کنی و ...!!!!

.

خدایا تمام این هفته ها تلاش کوچکی بود برای ادای دین ، دینی که به امام شهدا و شهدا و این مردم زجر کشیده  ، بر روی پکالمان  سنگینی می کرد .  مایی که هیچ از درد ها نچشیده بودیم و از شکنجه ها حتی نشنیده بودیم ، و در راه اسلام یک سی سی خون نیز نداده بودیم ! خواستیم کاری کرده باشیم .  مایی که سوسولی مان در اثنای انجام وظیفه گاهی  شهره آفاق می شد و پدر جان رسم زندگی فقط کمی سخت را یادمان نداده بود !  و گاهی تشکیلاتی زندگی کردن به جد بوی زهم می دهد و اگر نباشد آرمانی که تو را به پیش براند ، تو کجا عرضه ی کار کردن داشته ای رها !!! ای رهای بی عرضه ی بیچاره  ی  دست و پا چلوفتی ِ پدر !!!!

و چه خوب داری بزرگ می شوی  ، وقتی که رویای حداقل خوابگاه دانشجویی در سر داری و با ساکت  در حسینه ای  پرتاب می شوی ،و  وقتی که مجبوری یک غذای بینهایت بیخود رو با اشتها بخوری ، و وقتی که پاهایت از فرط صندلی نشینی آماس کرده اند  و شبهایی که بی متکا به خواب می روی ... و وقتی که ، .... چه می کنی ؟ بیخودی مقتل نخوان ، گریه کنی نیست و شاهدی جز خدا ! ....

.

و تمام اینها که هیچ چیز نیست ، فدای یک تار مویت  آرمان ! 

و  دوباره در راه،  برنامه ریزی می کنی برای کارهایی که باید به سرعت هرچه تمام تر انجام شود ، و کارهای نیمه کاره ،  و کتابهای نخوانده  و .... و در حالی که خیلی دیر است ، ظهور آقا نزدیک است ! و من چه قدر محیّا  نیستم ... و چه قدر این تی وی نامردی کرد در حق من !!!

اتوبوس به قصد پیچاندن من ، پیچ می خورد و من حواسم کاملا جمع است ، و به خودم قول داده ام که بعد از دومین سفر زود هنگام ، به زندگی و برنامه ریزی برگردم . و بساط لهو و لعب را بپاشم هوا !! گرچه همه اش  زیر سر همان "هوا" بوده است !.. بی خیال .

.

به غیر از زهرا  که  او هم به زودی قصد رفتن دارد و بدون اطلاع من دست به عمل شنیع ثبت نام زده است ، همه ی دوستان دور و نزدیک  دیر هنگامی است که به زیارت  سید الشهدا مشرف شده اند ، و هر بار که به دیدن زائری رفتیم ، جانگذازی این بی لیاقتی بیشتر به رخ ِ ما نمود پیدا می نمود!!!!!، و ما چند صباحی آه حسرت  تقدیم فلک می نمودیم  و کلی ناراحت شدیم که آخر چرا انقدر ما بنده ی بیخودی هستیم خ . و حد و اندازه ی بی سعادتی  و بی وجودی را به کمال رسانده ایم  و ..... بماند .

بلاخره نوبت ما هم فرا رسید ......

البته که به کرم آقا شک نداشتیم ، اما دلمان بد فرم شکسته بود ! 

تمام  اینها گفتن ندارد و تو خود بهتر می دانی ای معبود ، قدم نهادن بر در آستان بزرگی چون حسین (ع) ، روح بلند و مقام  شامخی چون  زینب می طلبد و چه کسی جز او حق زیارت بجا می آورد . حتی کسی که ادعا کند زینب وار است  که البته ادعایی بیش نیست .....  زینب گونه زیستن را چه به رذائل اخلاقی که همه اش را به تام  در خود یافته ام !!!! خدایا مرحمتی !

 

فوق برنامه 1 :  با این اوضاعی که جیدا پیش آمده ، که اگر بمبی هم نباشد که ترا به 12 تکه ی مساوی تقسیم کند ، حتما راننده اوسکولی هست که به دیفال بزند و به 6 قسمت مساوی تقسیمت کند ، بااین اوضاع دوستان اگر مرام دارند حلال کنند ،راه دوری نمی رود ، ما گردنمان از مو باریکتر است ،   بچه است دیگه یه حرفی زده ، شما چرا به دل می گیرید !!!!

فوق برنامه 2: قطعا که این حقیر نایب الزیاره است و حکم پستچی دارد که فقط نامه می رساند به آدرسی که صاحبش عزیز است ، اگر در جواب مرحمتی کند ، قطعا کرم خودش است . دعاگویتان هستیم .

فوق برنامه 3 : خیال روی تو در هر طریق همره ماست/ نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

 به رغم مدعیانی که منع عشق کنند /جمال چهره تو حجت موجه ماست

 ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید/ هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

 اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد/ گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

 


 

نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 9:21 موضوع شخصی | لینک ثابت


بازگشت همه به سوی خداست !


پاورقی 1: ما مدتی ایست که مرده ایم ! خواستیم اطلاع بدیم !

پاورقی 2: بی خود منتظر نمون نمی یام به وبلاگت سر بزنم !

پاورقی 3: هر چه به ما گفتند دست بجنبان دیر می شود ، سوت زدیم و گفتیم حالا کو تا انتخابات ! حالا در به در می گردیم دنبال یک سخنران خوب و درست درمون و کار درست   ، چیزی نمانده یه چیزی هم دستی بذاریم تو جیبشون !!!فکر نمی کردم تو این یه زمینه هم قحطی بیاد !!

پاورقی 4: تصمیم دارم بعد انتخابات به یک جزیره ی دور افتاده سفر کنم !!( هر کی ندونه فکر می کنه کاندید شدم !! جّو رو می بینی ؟؟) 

پاورقی 5: شیوه ی چشمت طریق جنگ داشت / ما ندانستیم و صلح انگاشتیم  ( چه خر بودیم پس !!)

پاورقی 6: به خاطر خیلی چیزها + "کنفرانس ژنو" = به احمدی نجات رای می دم !  

پاورقی 7: خیلی بده که آدم توقع کنه که حتما به وبلاگش سر بزنن !!! ببین من اصلا برام مهم نیست !؟؟ (در حال سوت زدن!) 



 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 0:13 موضوع شخصی | لینک ثابت


سنگ دل !

 

    

       امام نماز مسجد بالا نقل می کرد ، برای پا منبری های مسجد بالا ،  داستانی رو از زمان پیامبر :

عده ای  مردم با ایمان و با تقوا از یمن قصد  دیدار رسول الله کردند ،  ساعاتی باقی نمانده بود که به شهر برسند ، پیامبر برای اصحاب آمدنشان را مژده می داد ( بدون آنکه خود خبر داشته باشند) ، و زمانی را مادام به تکریم و ترحیم جایگاه ایشان پرداخت و آنها را از حیث  ایمان و تقوا تحسین نمود . و برای اثبات این حقیقت ، به اصحاب بفرمود که این مردم از حیث تقوا ، با چشم دل،  نیک و بد روزگار را تمییز می دهند و آدمی با تقوا به آنجا رسد که برای امور و تشخیص خیر و شر کارها و  اقرب مسیر برای رسیدن به خدا ، به  قوه ی عقل نیازی  نداشته باشد .

.

یمنی ها آمدند ،  در مسجد ساکن شدند و چشمشان به جمال نورانی و بی مثال رسول خدا روشن شد و باریدن گرفت .....

لحظاتی بعد ، پیامبر از شخصیت بی مثال و تقوای علی (ع) ، سخن به میان آورد ، از جلال و شوکت و علم و حلم  و عشق و بندگی علی گفت ، و اینکه او جانشین من  بعد از من خواهد بود . و تمامی این جملات و سخنان را با این سوال آغاز نمود که : دوست دارید جانشین بعد از من را ملاقات کنید ؟؟!! ... و بعد در چندین صفحه به نقل در احادیث ، به تعریف و تحسین شخصیت والای علی (ع) پرداخت ....

.

صبر از یمنی ها ربوده شد ، اشک در چشمان شان حلقه زد ، و مادام و هر لحظه  آتش  اشتیاقشان  برای ملاقات  فزونی گرفت ، جملگی بفرموند ، که یا رسول الله جانمان به فدایتان ، این شخص والا مقام را بر ما هویدا سازید ، با این تفاسیر هر بار جانمان به لبمان رسیده است .

رسول مهربانی بفرمود : این شخص در میان این جماعت قرار دارد ، هنگامه نماز که شد ، در میان افراد ِ صف اول قرار می گیرد ، تمام افراد را بنگرید و آن زمان که دل هنگامه ی  لرزیدن گرفت ، آن شخص علی، جانشین من است .

صلاة  شد !   یمنی ها بی تاب در صف نخست شروع به قدم زدن نمودند ، با گامهای آهسته و مشوش ، مادام هراس تشخیص داشتند ، و بر یک نظاره می کردند ، صف به نیمه رسیده بود و هراس اتمام صف و ناتوانی آنان در تمیز اصلح ، بیشتر می نمود ! ….

به علی بن ابی طالب رسیدند ، قدم بعدی را در جهت گذر از او خواستند که بردارند ،.... اما بر نداشتند ، بر یکدیگر نگاهی کردند ، سیمای سرخ و گلگون هر یک و لرزش دل ، و اشک بی اختیار به پای محبوب ، گواه آن می داد که این همان قلب تپنده ی مدینه ، و عاشق ترین مردمان و نزدیک ترین یاران به رسول مهربانی  است . و همان جا به خاک پای ، خاکی ترین موجود عالم ، اظهار نیستی  نمودند !!!

رسول الله به اصحاب بفرمود : که  تقوای  لله و بندگی در راه  حضرت دوست ، اینگونه آدمی را چشم جان می بخشد و از علم الوهی سیراب می سازد . و مومن بالله ، الحق که اینچنین است.!!!

 

فوق برنامه 1 : «خوارترین مردم کسی است که مردم را خوار شمارد.»  پیامبر اکرم (ص)

فوق برنامه 2: «بهترین اقسام ایمان آن است که بدانی هر جا هستی خدا با تست.» پیامبر اکرم (ص)

…..  و من نیک در میابم زمانی را که به دیدن فیلم می روم  ، یا برای تهیه ی بلیطش  اس ام اس می زنم ، خدا  با من نیست !!!!  و کاش بفهمی که این روزها هیچ حال خوبی ندارم ، و از این سوء تفاهمات  پی در پی  مادام خسته ام !

و البته که خیلی وقت ها هم خدا با من نیست و من اصلا نبودش و نیازش را حتی  احساس هم  نمی کنم ! آنزمان که  فامیل همگی کمر به قتل ایمان من می بندند و جملگی پشت سر علی آقا غیبت می کنند ! و من ضعیف النفس را با پیاله ای مملو از  لجن غیبت مستفیض می کنند !!! و هنگامه ی مستی ِ گناه ، کی وجود خدا بر این بنده ی دون و پست احساس می شود ، و کدام قوی تشخیصی برای این دل لامصب باقی می ماند !!!

نیک یادم هست که من نیز نیمچه تشخیصی داشتم در قوه ی خیر و شر ، آن زمان که همه ی شری دنیا را به لقایش بخشیدم ! و با افتخار لی بل ِ  اُمُل بودن را پذیرفتم و از این قماش قرار گرفتم ، و سرشار و مست شدم از اینکه همه ی دنیا یه طرف و معبود زیبای من یه طرف !!! و من هیچ چیز ندارم جز عشق به معبود ! …. و مگر گذاشت شیطان پست و پلشت ، که ته ایمانی باقی بگذارد بر این دل لا کردار ! و رحمی کند بر کوچکی این ضعیفه! ……. و امروز من از فقر تهی ترم خدایا !... مرحمتی !

فوق برنامه 3: «حیا ،مایه زینت است.»..... این حدیث من رو یاد دوران جاهلی نوجوانی می ندازه.       به قول آقام قمیشی : انقدر ظریفی که با یک نگاه  هرزه  می شکنی   .....

فوق برنامه 4: «بهترین برادران شما کسانی هستند که عیوبتان را به شما آشکارا بگویند.»

 این یعنی اینکه اگه تو کامنت عمومی هم گفتید خیالی نیست ، لابد بهترین برادرانید دیگه  طبق حدیث !

فوق برنامه 5 : تمامی این روزها ، دلم هوای شرهانی و شلمچه و فکه و سه راه شهادت رو داره ،      همه ی دوستان رفته اند و من سال تحویل را روی میز نهار خوری  خیره به ماهی های بد ترکیب عید، تحویل می کنم . و چه قدر دلم هوایی شده است برای  دوکوهه و گردان تخریب  و آن دشت پر از سبزه و گنجشک  ، و چاله هایی که هریک عبادت گاه  یکی از اولیاء خدا بود ..... و نشستن در آنها و بستن چشم ها و سرشار شدن از پالس مثبت  برای ابدیت ....  و نهایتی که معلوم نیست دوباره تکرار شود  .......

 


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 0:43 موضوع شخصی | لینک ثابت


فنا !

 

مدتی نیستم !

 


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 11:13 موضوع شخصی | لینک ثابت


یا رب سببی ساز که یارم به سلامت .... باز آید و برهاندم از بند ملامت

 

 


صبح – داخلی _ حسینه ای در مشهد

4.30 صبح رسیده ایم ، روی پا بند نیستیم ، خواب فشار می آورد ، به چشم ها و به لب هایی که وا رفته و قصد جمع  و جور شدن ندارد .... هیچ وقت به این اندازه مشتاق اذان صبح نبودم !!! بلاخره اذان گفته می شود ! نماز می خوانیم ، هر یک در گوشه ای ... و بعد ولو می شویم ، هر یک به گوشه ای ، ظاهرا تا 12 وضع به این منوال است .... زودتر از تحویل اتاق ها مشرف شده ایم !!!......

موقع خواب ، مادام ، دست و پایمان ، به  دک و دهان  یک نفر اصابت می کند ، از زور خواب و سرما حتی اعتراض هم نمی کنیم ، و به طرز فجیهی در هم گره  خورده ایم و مچاله  شده ایم ....

و این بار هم شانس  از ما روی برگردانده  ، چون هر چه آفتاب بالاتر می رود ، سرما شدیدتر می شود !!!

به علتی نا معلوم !!!

در خواب رویای  تشک گرم و لحاف پشم شیشه ی  تخت را می بینم ... اما این سرمای سگ مصب رویا را هم حرام می کند بر چشم ها !!! استخوان از زور سرما در حال ترکیدن است .... و بدن از زور خواب بی حس است ، حتی حال اعتراض هم نداریم و فقط در هم چمباتمه زده ایم ! نیک جای دو جفت پا را در پرده ی دیافراگمم حس می کنم ، که مسرانه می خواهد خود را به درون دل و روده برساند ! کاش  حال داشتم و بلند می شدم  و یک کشیده ی قائم می خواباندم در گوشش ..... امان از رفیق بد و ذغال خوب !! حتی مشتاق نیستم بدانم چه کسی است که برای روز مبادا حالش را درون قوطی بنهم و کف دستش دهم ......

.

از نور کمرنگی که بر صورتمان خورده ، در خواب و بیداری حدس می زنم که  7.48 دقیقه ی صبح باشد !!!!........  شاید در همین حوالی بود که ناگهان ، سنسورهای فریز شده  بدنم ، نوازش یک پتوی پشمی ِ سربازخانه ای را بر روی خودش احساس می  کند ، ... اشک شوق در دلم می ریزم ، وجود گرمایی که به زودی نوید بخش خوابی شیرین را می داد ، تازه از اینجا به بعد می خواست موتور هایم روشن شود و گاز بدهم  تا خود 12 ظهر! و رویاها ببینم دیدنی !!!

رادار بوق می زند ، ول کن نیست ،  به طرز گیری پایش را گذاشته روی گردنم و من مشتاق شده ام بدانم این کدام پدر بیامرز بود که این حرکت به جا را انجام داد ؟؟!! .... پلک هایم بهم چسبیده اند ، دوست دارم منصرف شوم ، اما نمی توانم ، دانستن این موضوع حتی از آن خواهر دیافراگمیه هم برایم حیاتی تر است !

دو پلک  به صورت خطی  و همزمان باز می شود ، (اما 30 درجه) قول داده ام خوابم نپرد !!! ناگهان تیغه ی نوری ، نشانه می گیرد و هجوم می آورد و از لابه لای همان 30 درجه چشم و چال را در می آورد !!! ( ای داخل روحت!)

بعد از 07/6 ثانیه  از لابه لای نور ، چهره ای هویدا می شود !!! لبخند می زند و 2 بار می گوید : بخواب بخواب  ببخشید بیدار شدی !!! ، می خواهم تشکر کنم و بی خیال انقباض کله ام شوم و ... که می بینم خانم جفت پا هم پتو دارد ! سرم را 90 درجه می چرخانم و... my god  ! می بینم که تک تک 200 نفر پتو دارند !!!!  از 6 صبح از سر حسینیه تا ته  آن  ، روی اینهمه جمعیت پتو انداخته  !!!! الهی شهید بشی و به مرگ عادی نمی ری !!!! که شهدا را جایگاهی به مراتب بهتر است ، و تو فقط زیبنده ی شهادتی !

.

ای وای ی ی ی ی ی  ساجده !!!!... دوست دارم موهایم را بکنم ( ببخشید روسری ام  را بکنم!!!) ، آخر تو چرا انقدر خوبی !! مگر خودت خواب نداری ، مگر آدم نیستی ، مگر سردت نیست !!! مگر نفس نمی کشی ، مگر غذا نمی خوری !!! چرا ؟؟ چرا تو ؟؟!! ... آخر چه طور یک نفری روی اینهمه آدم ِ گره خورده  پتو انداختی !!!! ..... چرا من حال ندارم بلند شم اما تو انقدر خم و راست شدی ؟؟!! ....

چه قدر فاصله است بین من و تو و، آن خدایی که هر دو اعدایش را می کنیم !!!!... و چه قدر احمقانه است وقتی به من می گویی التماس  دعا !!!

.

و من چه دعایی برای تو بکنم ، تویی که مادام من را یاد شهید همت می اندازی ...... و چه قدر محبتت فراگیر است نسبت به همه ی آدمهای خوب و بد اطرافت .... اصلا تو ، مثل من آدم بد هم  می بینی ؟؟!!!

 

و چه موهبتی بود که خدا بر من ارزانی داشت که ، هر از چندی بین اینهمه ، زنگ می زنی و می گویی "رها"  دلتنگتم ، اگر مزاحم وقتت نیستم بیا جایی ببینمت !!! و من سراپا شور می شوم و یادم می رود چه کاری داشتم ، مهمتر از دیدن تو ! ..... خدایا شکرت .

.

از پیامبر پرسیدند:بهترین دوست کیست؟ فرمود: کسی که دیدارش شما را به یاد خدا بیندازد، و گفتارش به علم شما بیفزاید و کردارش یاد قیامت را در دل شما زنده کند.

حضرت علی فرمود:هنگامیکه قدرتت ازبین رفت رفقای واقعی تو از دشمنانت شناخته می شوند.

 


 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 18:55 موضوع شخصی | لینک ثابت


از ماست که بر دوغ !

    

      قبل تر ها که بچه بودیم وبلاگی داشتیم ، بس جالبناک ، که آن را مخاطبانی بود در خور خودش ....

در آن بسیار داشتیم ، از روابط کامنتی و دوستانِ  به  از شما نباشد کامنتی  تر . از در و دیوار و اجتماعی و سیاسی و مذهبی و هنری و طنز می زدیم ، تا جان آدمیزاد .....

 از شما چه پنهان ، خواستگاران زیادی نیز روز به روز بر این شمار افزوده می شدندی ، و با کامنت های خصوصی فراوان گیرها می دادندی ، اساسی !!!!

چندی گذشت و آدرس وبلاگمان به دوستان بسیجی  دانشکده مان نیز نشت نمود و گند زده شد به همه ی احوالات ما ، هر چه می نبشتیم ، در کمتر از سه سوت  به  سمع و نظر دوستان حقیقی و مجازی  می رسید ....

بعد چندی ،  از این موضوعات فضای کامنتی ِ اپن و آن موضوعات ِ حواشی (خواستگاران زخم خورده!) ، افسردگی عظیمی ما را دست داد .  دیدیم که ناخواسته و نادانسته ، به رفرنسی انرژیک  مبدل شده ایم . و این نبود، آن قصدی که داشتیم در جهت وبلاگ زدن ......

.

بعد چندی توبه نمودیم ، از هر آنچه احساس خفت می نمودیم . و دوری جستیم از هر آنچه خدای عزوجل اینگونه تقدیر نکرده بودندی .

.

کوله بار را جمع نمودیم ، آمدیم  جایی که کمتر برای نفس بنویسیم . بی آنکه جنسیتی ، یا اسم و رسمی  مطرح باشد .  تصمیم بر آن داشتیم که برای همه، کامنت رسمی بگذاریم  و همین امر نمودیم . تصمیم گرفتیم فاصـــــــــــــــله بگریم از گناه ، و همین امر گرفتیم .

گاهی به فراخور روحیه ی طنازمان ، قصد ِ نبشتن ِ کامنتی طنز می کردیم  برای دوستان ، که وجدان شیر فرهادمان بیدار می شد و می گفت :  شاسکول ل ل ل ل ل  ، فاصله بگیر از گناه ه ه ه ه  ه ه ه  !!!! این می شد که تماما آن را پاک می نمودیم  و رسمی تر می نگاشتیم . و در این حین نیز کمی اذیت می شدیم ، چراکه به شدت صفر کیلومتر بودیم !!

.

روزی  تصمیم گرفتیم برای دوستی کامنت بگذاریم ، کمی طنز ، و کمی خصوصی ..... در حین نبشتن ، مادام سنسور وجدانمان  بوق بوق می کرد .  اما ما به شدت حال می کردیم جوابش را ندهیم . گفتیم آخر اینگونه که نمی شود ، گاهی ، کمی نا پرهیزی هم لازم است .  همانند آنکه کمی میکروب هم  برای بدن لازم است !!..... این شد که توجیهات عقلی  تا آخر نبشتن کامنت ما را یاری نمود تا کد را بزنیم و سند کنیم .

.

دو روز بعد ، پاسخی یافتیم ، نه مناسب ِ حال ِ درویشان ، و ما را ، در ذوق خوردگی عظیمی دست داد . هر چه اندیشه کردیم دیدیم ، این در خور ِ یک خانم جنتلمن نباشد . و از این حیث از نگارنده ی  پاسخ نیز به جد ناراحت گشتیم  ، هر چه قصد نبشتن سیاهه ای کردیم  ، در خور جوابش ، تا کمی یِر به یِر همی شویم ، دیدیم فی الحال هیچ سودی در نوشتن نمی یابیم . چرا که  از ماست که بر ماست (کم چرب).....

اما از آنجا که خدا لطف مضاعف بر ما دارد و ما آدمی به شدت منطقی و فکور هستیم  و نیک دریافته ایم که خودِ مبارکمان  گافی داده ایم بس عظیم ، لذا هیچ نتوانستیم به آن بنده خدا نثار کنیم . لذا از جوابیه ای هم که خدا به ذهنش انداخته بود ، شاکر شدیم خداوند سبحان را، که تو دهنی ای بس به موقع نثارمان کرد  تا دیگر به خطا نرویم .

 

پاورقی 1: من باب درد دل ننوشتیم ، یحتمل ! .... نوشتیم که شما نیز روز و شب ،  چون ما ، در حال زدن پنبه ی خود باشید ، تا الطاف خداوندی را هر رو نیک تر دریابید .

 

پاورقی 2: حُسنَت به ازل نظر چو در کارم کرد ................. بنمود جمال و عاشق زارم کرد

             من ، خفته بودم ، به ناز ، در کًتم عدم ................. حسن تو به دست خویش بیدارم کرد

 

پاورقی 3: اینهم تفسیر آن شعری که می خواستید !  یا حق .

 

 


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 10:1 موضوع شخصی | لینک ثابت


مالیات که نداره ، شما هم بگو التماس دعا !!!!

 

غروب_داخلی _ مسجد دانشگاه

ماه مبارک رمضانه .... با ساجده رفتیم مسجد دانشگاه . بی حال و نذار ....

 طبق معمول  من دنبال جایی می گردم برای تکیه دادن و برای راحتی بیشتر .برای همین پیشنهاد می دم که اصلا داخل نریم و همین بیرون زیر بلند گو بشینیم  .  بعد از نشستن و تکیه دادن ، من بلافاصله پاهامو دراز می کنم ، انگار منتظرم که ساجده هم دراز کنه و با هم یک آخیش از سر راحتی بکشیم و تا سخنران نیومده  من دو تا از اون تیکه های خنده دارمو ردیف کنم وبعد دوباره با هیجان بخندیم و حواسمون به اطراف نباشه و  ... خلاصه که خوش باشیم .

اما اینجوری نیست، اصولا دوستی با ساجده تمام پیش بینی ها ی منو به عنوان یک انسان متبحر در امر پیشگویی بهم زده ، _مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجه_ !

ساجده  چها زانو می شینه ، خیلی شسته رفته و مودب . ...مثل روزهای قبل ......  و بعد برای اینکه من ضایع نشم ، می گم ببخشیدا ، بچه رو پامه . می خنده و می گه عیب نداره بیدارش نکن!

من دارم فکر می کنم که چه چیز خنده داری بگم ، بعد یهو ساجده می گه ، اگه سختت نیست بریم تو بشینیم ، وقتی تعجب منو می بینه می گه ، آخه تو داخل مسجد به نور حاج آقا  بیشتر نزدیکیم . بعد من میام هی بیشتر تعجب کنم ، می گه البته چون شما خودتون یه پا منبع نورید مثل ما کنتراس _تضاد_ رو خیلی متوجه نمی شید. من خندم می گیره ، ... الکی ... بدون اینکه بفهمم چی باید بگم . .... می ریم داخل . می ریم جلو ، و به هیچ جا تکیه نمی دیم !!

حاج آقا پناهیان شروع می کنه به صحبت کردن ، راجع به آثار سوء گناه ، و پرهیز جدی از گناه . وسطای بحث یه مثال جالب می زنه . می گه : این الاغ هایی که می رن به سمت امام زاده داوود رو دیدید؟ همیشه عادت دارن از لبه ی پرتگاه رد بشن ، اما مهارت خاصی دارن تو عبور و مرور و بردن وسیله و مسافر ....

اما این مهارت و این عادت دلیل نمی شه که کارشون ضریب خطا نداشته باشه ، بلاخره در سال یه چند تایی تلفات دارن !! بعد می گه : نمی دونم چرا بعضی از آدمها عادت دارن مثل این الاغ های امام زاده داوود ، همیشه از مرز گناه عبور کنند ؟!!! هر چه قدر هم که مهارت داشته باشند ، بلاخره یه روز این ضریب خطا کار دستشون می ده .  ..... بعد راجع به ورع  و پرهیز جدی از گناها حرف می زنه ، می گه بیاین تصمیم بگیریم ، فــــــــــــاصله بگیریم از گناه !!!  (چه قدر شیرین حرف می زنه، چه قدر انگار آدم دلش برای خدا تنگ شده، چه قدر دوست داره فاصله بگیره) ، بعد می گه یکی از راهاش اینه که آدم با اهل ورع بیشتر نشست و برخواست کنه . این در خودش هم به مرور زمان بیشتر اثر می گذاره .

.

یه نگاهی به ساجده می ندازم .... یه بغض غربی ته ِ ته ِ گلوم از کی دو دو می زنه ، تو عالم ِ خودشه ....

( تو چه جوری اومدی تو دنیا ی بسته و تاریک من ؟؟!!) ، چه جوریاست حکمتت خدا ؟ ...، می خوای به زور منو ترک بدی ؟ ،   منو نمی شناسی ؟ ،.. خرهای امام زاده داوود و  سه هیچ زدم !!! یادت نمی یاد ؟ این ماه رمضون فقط لنگ توبه منی ؟! ... من توبه کنم بعدش چی ؟؟!!....  

حس خیلی بدی دارم ...، به خودم و مافیها ..... ساجده  میاد کنار گوشم ومتضرعانه و خیلی جدی  می گه ، التماس دعا ، ..... حالا دیگه حس خیلی خیلی بدی دارم ، اما نمی دونم چرا این گریه ی بد مصب  قصد اومدن نداره .... ساجده  داره به کی می گه .... تو چه می دونی آخه چه خبره بچه ....

مراسم تموم شده . نماز می خونیم ، و من دل تو دلم نیست که نمازو بپیچونم و برم افطار کنم ، سلام نمازو می دن ، میام بلند شم که می بینم همه نشستن ، و تازه می خوان  یا علی و یا عظیم بخونن !!!

.

دیگه حالا واقعا مراسم تموم شده .  ساجده عجله داره که به جایی برسه . برای همین خداحافظی می کنیم . ..صدام می کنه ، تا بیام به خودم بیام ، خم می شه و پیشونیمو می بوسه !!!! من دوباره هاج و واج موندم ، که این چه کاریه می کنی ؟! لبخند می زنه و می گه سجده گاه مومن بوسیدن داره !!!!! سجده گاه ِ مومن ؟؟!!!  مومن ؟؟!! ...... باز غرورم اجازه نمی ده حرفی بزنم ، فقط می خندم و می گم : بهش می گم ! .... بر می گردم ، و به زور خودم رو 10 ثانیه رو فرم نگه می دارم  ........ دارم می رم _بخوانید تلو تلو می خورم!_ که بغض غریبم که کانه استخاره کرده باشه و خوب اومده باشه ، می زنه زیر گریه  !!! گریه می کنه ... گریه می کنه ... گریه می کنه ....... مثل بچه ها !.......... دوست دارم عربده بزنم ! کی می تونه تو این جمع بفهمه من چه قدر اوضاعم خرابه ..... ، بدتر از اینم نمیشه که هر کی رد می شه می گه التماس دعا ..........................

 


 

نوشته شده توسط رها در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 22:4 موضوع شخصی | لینک ثابت


روی ماه خداوند را ببوس!

    امشب ، یک شبه مثل بقیه ی شب های  خدا ، شاید خیلی ها تو فامیل ، مثل من انتظار همچین شبی رو می کشیدن ، شب حنابندان ِ عمه جان  که تنها  5 سال از من بزرگتره  ! .  همه منتظر عروسی ایش بودن ، تقریبا همه دخترای هم سن و سال اندازه ی عمه شوهر کردن  ، امشب دخترخاله هاش دارن می ترکونن ، شاید تا یکساعت قبل هم همه منتظربودند  ببینند من چه کار کردم برای امشب ! قطعا زن عمو ها به من اصرار می کردن که بیام برقصم !!! گرچه از عروسی عمو  _7 سال پیش _ تا حالا یادم نمی آید دیگه تو مجلسی رقصیده باشم ! اما زن عمو زهرا خوب می دونه که چه مهارتی دارم ! و چون خودش همیشه توی این یه مورد ضعف داره _به قول خودش_ ، تو هر مجلسِ در ِ پیتی هم به من گیر می ده که یه چشمه به خاطر زن عمو برم !!!!

شب حنابندونه  و همه تو اوج ناباوری  می بینند که من نیومدم !! احتمالا مادربزرگم  الان خیلی ناراحته ! خدا می دونه عمه چی می خواد بهم بگه بعد امشب ! همه اش نگرانم که زنگ بزنن و یهو یه چیزی بگن بهم یا اصرار کنن که همین الان آماده شو بیاییم دنبالت !!!!

.

من تنهام و نشستم پای کیبورد برای خودم تایپ می کنم و به گذشته ام فکر می کنم !

کی باورش می شد خدایا ؟!؟! ... کی باورش می شد که به خاطر تو از جمع فامیل بخوام کناره گیری کنم ، و کی باورش می شد که من همچین جرئتی پیدا کنم که بخوام ساز مخالف بزنم برای کسی ، منی که تمام زندگی ایم رو،  رو تشویق  فامیل و دوستا بنا کرده بودم !

 

 عزیز  مهربون ، عزیز دوست داشتنی ، اگر محبت تو ، و  توفیق تو نبود ، من نالایق ِ ترسو چه طور می تونستم بزنم زیر همه چیزو بگم نمی یام ؟؟!!

.

دو ماهی می شه که خیلی دوست دارم برم بهشت زهرا ، برم و بخوابم توی یکی از این قبرهای خالی !!

.

هرموقع روی تخت دراز می کشم ، چشمامو می بندمو یه چهارگوش تاریک رو تصور می کنم که  روبروش یه آسمون آبی ِ مستعطیل شکل معلومه ، بعد به مرگم فکر می کنم ، می بینم که همه ی فامیل اومدن بالا سرم ، می بینم که همه اشکاشون خشک شده ، می بینم بابا و مامان و جواد و زینب و ، می بینم خاله ها و شوهر خاله ها رو ، می بینم دخترخاله ها و پسر خاله ها رو ، دایی و زن دایی  ، پسر دایی ها ، حتی حسین که یه روزی  به خیال خودش فکر می کرد من سوفیا لورن ام  تو فامیل! و تمام کسایی که  یه روزی مثل حسین می گفتن تو معشوق مایی ، و من هیچ وقت معشوق هیچ کسی نبودم !! از همه مهم تر می بینم عمه  رو تو لباس عروسی و شوهر عمه رو در کنارش!!! ......... بعد تصور می کنم که هر کدومشون یک مشت خاک دارن می ریزن روی سرم برای تدفین ، چاره ای نیست ، چون مرده نباید روی زمین بمونه ، اگه بمونه بوی متافنش همه جا رو بر می داره ، با عرض شرمندگی برو به جهنم !!!

بعد من ملتمسانه و شایدم دلخورانه داد می زنم و می گم ، عمه من برای تو اومدم تو عروسیت رقصیدم !

مامان من برای تو به اون دوستت دروغ گفتم !!

خاله من برای دل تو همیشه به غیبت هات گوش دادم !! مگه نگفتی درد دل داری ؟؟!!

حسین من برای اینکه دلت نشکنه ، باهات صحبت کردم ، خودتم می دونی که عاشقت نبودم !! هیچ وقت ! به خدا نبودم !!

زن عمو من برای دل تو ....... مگه نمی گفتی جون ِ زن عمو یه چشمه ؟؟!!  

جواد من برای تو .....

مرضیه من برای تو .....

زهرا من برای تو ......

......

و همیشه اینجا گریه می کنم که هیچ چیز برای خدا انجام ندادم !!! چرا خدا !؟؟ و در حقیقت برای خودم انجام ندادم ! بیچاره خودم !!!

و با چشم خودم می بینم که سنگ لحد رو می ذارن و همه می رن چلوکبابی !!!!! و من می مونم و یک عمر رفته برای هر آنچه  که غیر خدا بوده !!!!! اینجاهای داستان همیشه رختخواب ِ من خیس ِ اشک می شه !

و همیشه از این تراژدی غم انگیز و دهشتناک  بر احوالات خودم غصه می خورم .....

.

خدایا من ِ مفلوک رو بپذیر که دیگه خسته شدم از بنده  بودن برای این وآن !!! خدایا من رو فقط به زنجیر خودت بکش و بس !! خدایا بندِ بندگی رو ازم رها نکن که فقط با تو به عزت می رسم و بس . خدایا  یک لحظه رهام نکن که  که همون یه لحظه کافیه تا تو ظلمت خودم هلاک بشم و یه عمر خفت و زاری بکشم .

.

خدایا الحق و والانصاف که فقط  تو برای بنده ها کافی هستی .....


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 20:57 موضوع شخصی | لینک ثابت


سوال

یک گاز از سیب می زنم !  در حال خوردنم که بهش نگاه می کنم ! ............

به یاد الواطی امروز می افتم .............. باز بهش نگاه می کنم !

به یاد دیروز ............ نگاه می کنم .

به یاد فردا ............... و سیب های پس فردا !!

.

ببخشید ، از پاسخ دادن به شما در ان دنیا جدا معذوریم !

طبق معمول سیب رو می ذارم تو بشقاب و از خوردن منصرف می شم .

مگه نه اینکه هر چیزی لیاقت می خواد !!؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 14:42 موضوع شخصی | لینک ثابت


ماه نو

   

      استاد می گفت  هر کس تو این ماه رمضون  نتونه هیچ بهره ای کسب بکنه  ، خیلی آدم شَقی ایه ، خیلی ! ، ..... یه آن دلم هری ریخت  ، نکنه منم شقی باشم ، نکنه مثل ماه رمضون پارسال ..... چه جوری باید بهره برد ، چی کار باید کرد ، من نمی خوام دل سنگ باشم ! .... دیشب یکم دل نگرون بودم ، خوابم نمی برد ، دست و دلم هم به دعا نمی رفت ، حال خوندن هیچ نمازی هم نداشتم ، _ چه قدر بد _ ... هرچی زمان می گذشت ، نگرانیم بیشتر می شد ،  اصلا انگار نه انگار که ماه عوض شده بود ، اصلا برام خیلی فرق نمی کرد که درهای آسمون و زمین باز شده .......، هانی من می ترسم که جزءِ  اشقیا باشم ، راستشو بخوای الان دل نگرونم که باید چه کار کنم که حق مطلب ادا بشه .............

     هرچی فکر کردم دیدم کاری از دستم بر نمی یاد ، هرچی فکر کردم دیدم مگه دفعه های قبل که حال داشتم ، کار خودم بوده ؟! ....... بعد آروم بهش گفتم :

" هانی ، تو باید توفیق بدی ، تو باید بخواهی ، تو باید عنایت کنی ، تو باید روح بدمی تو جسم  داغون ِ این بنده ات ..... عزیز مهربون  خودت می دونی که بود و نبودم از توئه ، خودت بهتر می دونی  که اگه وجود مقدست نبود ، من اینهمه شجاعتو از کجا می آوردم که بخاطرت جلوی  خیلی چیزها و خیلی کس ها بایستم  !؟! "

 

استاد می گفت براتون کلی خواب دیدن تو ماه رمضون ، انقدر سریال براتون گذاشتند که نفهمید از کجا خوردید .  هانی من امسال می خوام سریال نبینم ، کمکم کن ،نذار نفس بهم غلبه کنه ، نذار مثل بقیه سرگرم بشم ،  مثل تمام روزهای تنهایی ، مثل تمام روزهایی که می خوان تنهام بذارن و تو تنها برام می مونی ، برای همیشه و برای ابد .  گاهی وقتها فکر می کنم اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم .  

   

     هانی امروز روز اول ماه رمضونه  امروز ساعت 6 می رم مسجد دانشگاه ، البته اگه توفیق بدی تا اونجا برم ، خدا کنه روزی خوبی برام در نظر گرفته باشی . الهی رضائا به رضائک .

     

      پ ن 1 : شاید خیلی خنده دار باشه ، شاید خیلی جالب باشه ، شاید خیلی احمقانه باشه ، ولی برای اینکه راجع به  نویسنده ی وبلاگ خیلی انتزاعی و آرمانی فکر نکنید باید جهت اطلاع عرض کنم  که ، قبل از ماه مبارک ،  تمام سریالها ی پخش شده و نشده ی سیما رو دنبال کردم _با کامل افتخار !!!!!!_ ، و تقریبا تو جشنواره ی فجر هر سال حدود 10 تا فیلم رو می بینم ، و تا الان نمی دونم دقیقا چه قدر فیلم دیدم .

     

     پ ن 2 : دوستان عاجزانه ملتمس دعا ام  . 

 


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 3:56 موضوع شخصی | لینک ثابت


هبوط

 

     یه کار احمقانه ی دیگه رو باید به حماقت های این هفته ام اضافه کنم . دفتر مشقم پر شده از حماقت ، حماقت ، حماقت ...... دیگه از خط کشی هم زده بیرون . قول داده بودم به خودم که تحت هیچ شرایطی عصبانی نشم . قول داده بودم هیچ چیز منو عصبانی نکنه ، حتی حرف زور .

      شنیده بودم کسی که غصبش رو نسبت به بنده ها اعمال نکنه خدا هم غضبش رو در مورد اون اعمال نمی کنه . بماند که تو غضب، آدم دهنش به هر چیزی باز می شه. دوست داره برای توجیه خودش از آبروی دیگران هم حتی مایه بذاره ، کاری که من بارها تو عصبانیت کرده بودم ..... از غیبت و تهمت بگیر تا توهین و تحقیر.

این روزها بیش از پیش نگران جواد هستم . پاپی اش شدم بدونم شنبه کجا رفته بود . ...... صدامون  کمی بالا رفت . و در ادامه کمی بالاتر ... عصبانی شد ...... ومنِ احمق هم همینطور.

      داشت کیک و چایی می خورد ، عصبانی شد  کیکش رو پرت کرد تو صورت من  ، عصبانی شدم . زیر قولم زدم . صدام مثل دیوانه ها رفت بالا .... مامان طبق معمول  بدون اینکه  بدونه جریان چیه ، به من تشر زد ..... من عصبی تر شدم  سر مامان هم داد زدم ...زدم زیر گریه ، رفتم اون اتاق ..... نمی دونستم از تحقیر جواد ناراحت شدم یا از اینکه مثل منگل ها رفتار کردم و  خشمناک شدم !!؟؟

      یک ساعت بعد . جواد اومد تو اتاق ازم معذرت خواست . ولی از اون موقع به بعد من دیگه خودم رو نبخشیدم ! شبش نماز شب خوندم ، هر چی استغفار کردم احساس می کردم هیچ جوری نمی شه گندی رو که زدم درست کنم . هر چی فکر می کنم می بینم بدجوری گاف دادم . هنوز شروع نکرده احساس می کنم ، به تو رسیدن خیلی داره سخت می شه هانی !. خدایا به این بنده ی تازه به دوران رسیده ات کمک کن ،  . وقتی سبک سنگین می کنم می بینم حمام شستن یه کار ِ مستحبیه  ، اما عصبی شدن و فریاد زدن یه گناه کبیره!!!

از همه ی این حرفا گذشته .... ممنونم که دارم میرم امام رضا .....خیلی خیلی ممنونم. این بهترین هدیه برای یه بنده ی مغضوب و مفلوکه .

 


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 2:13 موضوع شخصی | لینک ثابت


ا خ ل ا ص

امروز آستین هامو بالا زدم افتادم به جون کاشی های حموم . جِرم گرفته بود . با سیم و رخشا زدم لت و پارش کردم .

از طبقات صابون و شامپو گرفته ، تا کاشی ها ی دیوار و زمین  و در نهایت قسمت بسیار جذاب و اعظم اش ، .... " توالت فرنگی " !

رقبت نمی کردم تمیزش کنم ، ولی این کار رو کردم ، برای شکستن غرور چیز خوبی بود . مخصوصا برای شخصیت جو گیر و نارسیستی مثل من ! ..........

    خسته و کوفته شدم ، 2 3 ساعت تمام وقت برد .... .دستم به رخشا حساسیت داشت ! به خاطر همین داغون شد ، داغون ِ داغون ِ داغون .....  نه دیگه ظرافت دخترانه ای درش دیده می شه ، و نه ناخن درست حسابی ایی!!!

موقع فرچه زدن کف حموم، داشتم به این فکر می کردم که : " من ، ذاتا تمیزی رو خیلی دوست دارم ، و به لک و جرم به کل حساسم " .....   نکنه این کاری که دارم می کنم ، به خاطر علاقه ی شخصی ایم به تمیزی باشه ، نکنه خالص برای خدا نباشه ،..... نکنه ... ، نکنه ، ......

غصه ام گرفت !.......... داشتم ته ِ ته ِ دلم موشکافی می کردم  که چه قدر عملم خالصه چه قدر نیست ! .....

کاش مامان الان می اومد  توپ و تشر می زد بهم ، کاش دعوام می کرد ، کاش هرچی بد و بیراه بود بهم می گفت . ....اون وقت اگه ناراحت می شدم ، معلوم می شد که خالص نیست !..............

.

دستامو می گیرم دور لیوان گرم بشه ........

به دستای داغونم نگاه می کنم ، .........

آروم میارم نزدیک لبم ،

زیر گوششون می گم ،

" تو رو خدا شهادت بدین ، .....

          اون روز که ازتون می خوان حرف بزنین !"

 

پ ن : چیه ؟  تو هم داری به این فکر می کنی که چه قدر عملم به چشمم می آد ؟؟!!


 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 11:53 موضوع شخصی | لینک ثابت


توفیق

امروز توفیق پیدا کردم تمام ظرف ها رو بشورم ، توفیق پیدا کردم تمام لباس های شسته شده ی مسافرت رو اتو بزنم . ... خیلی بود . و لی توانش رو هم  بهم داد . توفیق پیدا کردم تو غذا پختن کمک کنم .

.

وضو گرفتمو ، کل روز وقف امور خونه شدم ......، خدا کنه با غیبت اینهمه توشه رو از دست ندم !

.

جالبه  ، خودش توفیق می ده ، بعد " من " احساس می کنم که دارم دوستیمو بهش ثابت می کنم !!! از شاسکول بیش از این انتظاری نیست !!............

.

باید برای روزهای بعد تمرین های جدیدی رو شروع کنم ، فعلا که از مس سابیدن و یخ حوض شکستن شروع کردم ........  من می خوام به خود ِ خدا برسم ، من این پرسپکتیو لعنتی رو شکست می دم !!!

 

پ ن : دیروز کتاب " طوفان دیگری در راه است "  سید مهدی شجاعی رو تموم کردم ، رج به رج کتاب هنوز تو سیگنال های مغزم دادن رژه می رن ، از این طرف به اون طرف .

یا از کم خوندن کتابه ، یا  این هم جز اون کتاباییه که بابتش باید چند روز تو کما به سر ببرم .  راه می رم تو دلم می گم ، "سلام مازی جون !" . عشق می کنم از این کلمه . کاش منم مازی داشتم . ناشکری نمی کنم . خدایا شکر .


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 14:29 موضوع شخصی | لینک ثابت


خدا پائین می آید !

خدا با من آشتی کرده ...

هیچ وقت نمی تونی تصور کنی که زندگی کردن ، با خدا چه کیفی می تونه داشته باشه ....

.

من الان خیلی خیلی خیلی ..خوشحالم ......

و خیلی خیلی خیلی سبَکم ، مثل پَر .....

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


 

نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 0:15 موضوع شخصی | لینک ثابت


report phishingreport abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting آرشیو شاسکول ها به بهشت نمی روند
 

نوشته های پیشین

<-ArchiveTitle->

report phishingreport abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting