
وقتی اینها رو می گفت ، یادم افتاد که هر سال با همین نگاه و به بهونه ی یک ماه فرصت ، قائله رو باختم و دست آخر هیچی باسم نمونده .
پاورقی : از ما که گذشت ، اینها رو گفتیم شاید که فتح بابی برای شما باشه .
ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید .
اپیزود دوم
نن جون می گفت :
شبای ماه رمضونو مثل خرس نیوفت تو رختخواب تا صبح ، این شبا حرمت داره ننه . می گفت اگه نتونستی نماز شب بخونی ، فقط شفع و وترشو بخون . گفت اگه بازم نتونستی ، پاشو صورتو یه آبی بزنو یه دعا بخون .... گفت اگه بازم نشد ، بلند شو و فقط یه چایی دم کن ، ثوابشو می بری انشالله ....
گفت اگه نشد ، پاشو یه سیب بخور ، یا فقط چند دقیقه بشبن تو رختخوابت ......
با تعصب خاصی می گفت : هر کاری بکن تا خرس صفت نشی .... می گفت این شبا حرمت داره ننه . آره جونم سعی کن خوابتو بشکنی ، خواب سیرو حروم کن به خودت ... بذار به دلت نور نفوذ کنه ...
پاورقی : انشالله این ماه خواب به همه تون حروم بشه !
اپیزود سوم :
ملائکه طی مصوبه ای اعلام کردند :
اون شاسکول ها بودند که به بهشت نمی رفتند ، گویا چندی از درب های فرعی بهشت در طبقات میانی، نیمه باز شده اند ، و بعضی از شاسکول ها به شرط نگه داری از اعمالشان تا آخراین ماه ، در نهایت در عید فطر اعزام خواهند شد . " فقط تا آخر شهریور ماه فرصت دارید " ، بدو جا نمونی !
خبر نگار واحد مرکزی بهشت ،....... ملکوتی .
اپیزود چهارم :
کاش، در این رمضان لایق دیدار شویم/ سحری با نظر لطف تو بیدار شویم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان / تا که همسفره تو لحظه افطار شویم
نوشته شده توسط رها در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 22:14 موضوع مذهبی | لینک ثابت

روي ماه دستمال نمدار مي کشم
نوک
قاشق، آسمونو مي چشم
مي پاشم
ستاره ها رو سر رات
که بياي
قدم بذاري رو چشم
شبا رو
جمع مي کنم تا مي زنم
رنگ
روغني به فردا مي زنم
همه
تلخيارو دور مي ريزم
طعم
شيريني به دريا مي زنم
واسه
اومدنت برنامه هاست
همه جاده
ها آب پاشي ميشه
نوک هر
پرنده اي شاخه گلي
کف
رودخانه هامون کاشي ميشه
يه حساب
تازه اي باز مي کنم
شکل
ماهتو پس انداز مي کنم
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 18:40 موضوع مذهبی | لینک ثابت
عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟
وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد، گلِ زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه ِ نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم . مگر این روز و شب ِ رنگ ِ ِِشفق یافته ، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.؟ نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله! ، عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وب بخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...
حمیدرضا برقعی
نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 1:0 موضوع مذهبی | لینک ثابت
نن جون می گه :
عشق ائمه باید به دل آدم بیوفته جونم . چه جوریه که با حلوا حلوا دهن شیرین نمی شه ، با حسین حسین هم دل آدمیزاد عاشق نمی شه .
البت که کرم ارباب یه چیز دیگه است . یه وقتایی هم حال می کنه که بهت حال بده ، اما بازم راه تا عاشق شدن زیاده .
عشق جنس غریبی داره جونم ، ، باید دلت بلرزه ، باید لپات گل بندازه ، وجودت کرخ شه ، دیگه اشکت بی اختیار بیاد نه با خمیازه !
تازه از اینجا به بعده که زندگی ما سامون می گیره .
آدم عاشق که دیگه یلخی کار نمی کنه . هرچی که امام حسین فداش بشم دوست داشته باشه انجام می ده ، هر چی هم یکم کراهت داشته باشه ، دل عاشق متنفر می شه از انجامش!
گرفتی جونم ؟!
حالا اگه لبی ذکر ائمه گرفت وخوبم شور می داد و بعد تو چت خیلی محاوره و راهت بود ، دلش عاشقه ؟!
اگه کسی تو دفتر خاطراتش پر بود از یا حسین و عکس شهدا و ...ولی دو کلوم از سیاست نمی دونست و تا پای بحث می یومد ، فرار می کرد و خودشو از حزب و تشکل فراری می داد ، عاشقه !
اگه کسی عشق زیارت حرم داشت و چشماش هزار جا چرخید ، عاشقه !!!!
اگه کسی عشق شنیدن نوحه داشت و بعضی وقتها هم ساسی مانکن ، عاشقه ؟!
کدوم عشق جونم ، کدوم عشق ، این فقط قاشقه !
.
.
.
.
.
پاورقی 1 : خاک تو سر این عاشقی !!!!
پاورقی 2: بنده خودم درهمه ی زمینه های بالا ، مقامِ یکِ ، قاشقی رو کسب کردم !
پاورقی 3: این تن کفن شه بیایین به خودمون بیائیم ، انتخابات دیگه نزدیکه !
پاورقی 4: اونم الحمدالله رب العالمین ، با پیروزی محمود تموم می شه ، ولی بعدش دیگه بیائین به خودمون بیائیم !!!
پاورقی 5: شما گویا اصلا نمی خوائین به ..... زنگ آخر دم در کلاس وایسا !
پاورقی 6 :همکاری ساسی مانکن و یاس با کار گروه ویژه ی فرهنگی کروبی! بزن دست قشنگه روووو!
پاورقی7: پیراهن یوزارسیف جهت شفای چشم افرادی که خدمات دولت نهم و احمدی نژاد را نمی بینند، به بازار آمد!!
نوشته شده توسط رها در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:12 موضوع مذهبی | لینک ثابت

ثانیه ها مدام و پی در پی پیش می روند و من رو کشون کشون با خودشون جلو می برند.
دیگه نمی خوام بیش از این نزدیک بشم ، چرا انقدر ساعت ها زود می گذرند.مگه نه اینکه دیگه خورشیدم باید از حرکت بایسته !!!
وای خدایا چه کنم ! لباسی سیاه تر از این ندارم ، غمی بزرگتر از این نیز ، و اشکی که بتواند مرا یارای ظهر فردا باشد .
کاش ساعت های دنیا خراب می شد، کاش خورشید طلوع را از بر نمی کرد و یا شاید بهتر این بود که قلب من از كار می افتاد ..........
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، نکن ای صبح طلوع صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است ، نکن ای صبح طلوع
نوشته شده توسط رها در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 9:42 موضوع مذهبی | لینک ثابت
کربلا لبریز عطر یاس شد
نوبت جانبازی عباس شد....
نوشته شده توسط رها در یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 14:43 موضوع مذهبی | لینک ثابت

اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی ازو شوریده تر بود...
نوشته شده توسط رها در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 12:52 موضوع مذهبی | لینک ثابت

روبروی دریا ایستاده ام ، باد می وزد ، خیره نگاه می کنم ، صدای مرغ دریایی می آید و نمی آید .... شاید توهُم امواج است و شاید هم نیست !!! باز هم این گنگی همیشگی !!! شاید قرار است کسی برایم گل بیاورد ، چون دوباره فضا خاکستری ایست ، خوب که نگاه می کنم می بینم آب هم نقره ایست ............ به اطراف نگاهی می اندازم ، هیچ گل زردی در اطراف دیده نمی شود !
کنار ساحل یک روسری افتاده است ، سریع بر می دارم و سر می کنم ، محکم گره می زنم ، تمام تارها را به داخل هدایت می کنم، احساس می کنم بهشت از آن من است !!!!!
.
آن طرف تر پلی ایست ، که تا کرانه ی دریا کشیده شده است ، وسوسه انگیز است ، وسوسه ی گذر از پل ، که مادام در گوشم می گوید برو ، برو ، برو ..... تا حالا از روی دریا با پل عبور کردی ؟ ،وسوسه این را بهم می گوید !! این می شود که راه می افتم ، راه می افتم و رد می شم ...........
عبور می کنم ، عبور می کنم ، عبور می کنم .....
هر چه عبور می کنم پل باریکتر می شود ، عجب معماری عجیبی !!! ، شاید آخرش یک مسابقه است ، شاید یک دوربین مخفی که در انتها باید بهش لبخند بزنم ، باید سعی کنم عکس العملی خلاف واقع نشان بدم ، شاید یک تفریح است و باید در آب بیافتیم و با خوشحالی بخندیم . به آب زیر پا نگاهی می اندازم ، آب سربی ایست ، همچنان ، با همان امواج .
عبور می کنم ، آب مواج تر می شود ،پل نیز باریکتر ، سرب ها بالا و پائین می روند ، و زیر پوسته ی نقری شان ، گویی مذابی سرخ رنگ هویدا می شود ! باد شروع به وزیدن می کند ، روسری پریشان می شود ، آب خروش می کند ، آب که نه ، به ناگاه مذاب !!!!
.
دل به لرزه در می آید ، قرار نبود مذاب شود ، ترس ، باز هم ترس جاهای موهوم به سراغم می آید ، همان فوبی وحشتناک همیشگی ..... به غلط کردن می افتم ، اما راه زیادی پیموده ام ، نمی دانم برگردم یا ادامه دهم ، وسوسه می گوید برو جلو ، آن جلو خبرهایی است ، وسوسه نیست، ولی یه چیزی می گوید بروم !!! با احتیاط می روم ، مذاب خروش می کند ، قُل ، قُل ، قُل ، حباب است که می ترکد و جان را می ترکاند !!!
.
به ناگاه پل تمام می شود ، در اوج ناباوری ، باریک و ناتمام !!! ایستاده ام ، نه به دلخواه ، که پاهایم جفت شده اند ، می ترسم حرکتی اضافه کرده باشم و ....
چند میلی متر به عقب بازمی گردم ، ...به ناگاه پشت پاهایم یه جسمی برخورد می کند ، شخصی پشت سرم ایستاده ، مانع بازگشتن می شود ، اشک در چشمانم حلقه زده ، حتی برای دعوا کردن هم جایی نیست ، به التماس می گویم که راه بازگشت بدهد ، گرچه برای آن کارهم جایی نیست !!!!
.
نگاه می کند و می گوید برو ، ...برو جلو ، چاره ای نداری !
به ناگاه صداهای موهوم دیگری نیز شنیده می شود ، که تشویق می کنند بپرم ، همه صف به صف روی پل ایستاده اند تا چشم کار می کند ، تا همان انتها ، ..... التماس می کنم .... حوصله ی جماعت سر می رود ، همه اعتراض می کنند که بپرم !!! من چه کار کرده ام ؟؟ .... این چه اصراریست ؟؟ ...... حتی برای فلسفه بافی هم وقت نیست !!! ...... حباب ها می ترکتد و دهان باز می کنند ............
.
شخص پشت سر با تلنگری می خواهد من را پرتاب کند ، پایش را سفت چسبیده ام ، بی آنکه جنسیت برایم اهمیتی داشته باشد . پا را به شدت تکان می دهد ، مثل سگی که پاچه گرفته است، من را این طرف و آن طرف می برد ، نا خن هایم رد به جا می گذارد و دست آخر پرتاب می شوم (با روسری)!!!...............به سمت مذاب!!!
.
در زمین و آسمان ام ، که شیطان را می بینم ، خنده ی مستانه سر می دهد ، عجب دوربین مخفی ای !!!
این خنده ها ، ..... یاد جمله یی می افتم ، ...... گمشید سگان!!!!!!!
نمی دانم کجا شنیدم اما آیه ی قران بود که در قیامت با حالی نزار به خداوند تعالی عرض می کنند که شیطان ما را فریفت و ما بی گناه بودیم ، در این حال خداوند عرضه می دارد : گمشید سگان ، شیطان تنها شما را دعوت به گناه کرد ، و این شما بودید که با اراده خود دعوت او را پاسخ گفتید . به همین راحتی !
فوق برنامه 1 : "اخسئوا فيها و لاتكلمون ........... "(مؤمنون/108)
فوق برنامه ۲ : بین مسلمان و کافر شدن فاصله ای نیست ، مگر به اندازه ای که نماز واجب خویش را عمدا ترک کند ، یا سستی نماید . و نخواند . پیامبر اکرم (ص).
نوشته شده توسط رها در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 11:44 موضوع مذهبی | لینک ثابت

مردی خدمت رسول اکرم (ص) آمد و عرض کرد :
" یا رسول الله ، قسم خورده ام درب بهشت را ببوسم ، چه کنم ؟! "
رسول خدا (سلام الله علیها) فرمود : " پای مادر و پیشانی پدر را ببوس ."
عرض کرد : " اگر پدر و مادرم زنده نبودند چه کنم ؟ "
حضرت فرمود : " قبر آنها را ببوس . "
کشف الاتباب. ص 44
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 19:6 موضوع مذهبی | لینک ثابت
گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.
در ضمن این قدر مرا لعنت نكن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟» در حالیكه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان ...!
نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 11:49 موضوع مذهبی | لینک ثابت
ما آدمها عادت داریم تو زندگی ، _ یا در واقع این مدلی زندگی می کنیم _ .... انقدر گند بالا می آریم تو زندگی ، و آنقدر پل ها رو پشت سرمون خراب می کنیم ، و انقدر به خاطر منفعت های دنیایی از دروغ و بخل و حسد و کینه و حرص و چشم به هم چشمی و اسراف و خشم و تهمت و غیبت و ........ خرج می کنیم تا بگیم ما هم هستیم !!!! که بگیم عقیده ی من اینه ... من به شخصه این مدلی ام ، من خیلی ناراحت می شم ، من خیلی بهم بر می خوره ، تو داری رو اعصاب من راه می ری .... من ... من ... من .... ما یاد گرفتیم فقط .خودمون رو ببینیم ، هرچی ما بیشتر خودمون رو می بینیم ، خدا ما رو کمتر می بینه ، این قانون طبیعته !!!!
بعد به جایی می رسه که انقدر خدا ما رو نمی بینه که ما تنهای تنها می شیم ، چون تمام اون ابزاری که به کار بردیم ، ما رو به مردم نشناسوند ه بود، برای همین به مرور زمان ، هم مردم حالشون از ما بهم می خوره، هم خودمون از خودمون!!!.
بعد ، ما دیگه فکر می کنیم به بن بست رسیدیم ، بعد فکر می کنیم باید یکم حس دعا و مناجات بگیریم به خودمون ، بعد جانماز سفید و عطر و یه دور تسبیح و کمی اشک تمساح از فرط تنهایی و .... بدان اضافه .
نموده ....
.
در این مرحله ما چه قدر حال خوشی بهمان دست داده !!، ما احساس سبکی می کنیم ، احساس پرواز ، احساس گفتگو با معبود ، احساس اینکه ما هم مُسلم هستیم ، فقط هر چیز به جای خود ، روزی می رقصیم و شادیم ، و روزی دیگر به عبادات ِ شخصی و خالصانه می پردازیم !!!!!
.
بعد چند روزی که احساس کردیم ، حالمان جا آمده است ، دوباره به آغوش گرم اجتماع باز می گردیم !!!!
این دور ِ باطل زندگی ماست !!! اینجوری زندگی را زنده گی می کنیم !!!! هر ماه و هر سال ، بی هیچ توشه ای برای رسیدن به جایی !!!! یک موج سینوسی ِ دوار و بدون پایان و بدون هیچ هدف برای رسیدن به ناکجا آباد !
.
.
استاد می گفت ، نباید انقدر گند بالا بیاورید که این حس به سراغ شما بیاید ، آنهم از فرط تنهایی ، و آنهم هر از چند گاهی !!!_ می گفت ، درستش این است که باید مادام شما به سراغ این حس بروید ، و این احساس خوب را در آغوش بگیرید ، و مادام نگذارید از دستتان _ از دلتان_ بلغزد !!!
باید مادام به دنبال این احساس بدوید ، این حس ارتباط برای بعضی – به شدت- سیال است ، گاهی ، به جایی می رسند که به لزوم ارتباط شک می کنند !!
.
زیر نویس 1 :
حس سیال من دوباره از دست رفت !! _خاک بر سرم_ . روز آخر ماه رمضان ، که سفارش می کنند ، بگوئید ماه مبارک رمضان ! از دست رفت ، به سادگی هر چه تمام تر ، نه رفتم به خوردِ دلِ بی صاحابم موعظه ای بدم –نیم ساعت فیض پامنبری بودن هر شبه را هم از دست دادم_، نه رفتم دعایی بخونم ، نه دلگیر شدم از ثانیه های آخر ماه ، و نه اصلا دعا کردم که آخرین ماه رمضونم نباشه یا باشه ، یا هرچی !!!
زیر نویس 2 :
مثل یک " سیلور من ِ" تمام عیار ، توی بیوتن، با چشم خودم دیدم که ثانیه های طلایی ماه رمضون مثل برق می گذشت ، و من اصلا برام مهم نبود ، که بگذره یا نگذره ؟؟!! من از شب قدر سوم به بعد به زندگی دنیایی بر گشته بودم و به امور اجتماعی باید می پرداختم !!! همیشه که نمی شود برای معبود وقت گذاشت !!
زیر نویس 3 : دوباره در منتها الیه دل ، جستجو می کنم ، حس لزوم ارتباط و عشق بازی با معبود را ، مطمئن باش ! ( اما الان وقت ندارم شرمنده !!!!!)
نوشته شده توسط رها در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 18:46 موضوع مذهبی | لینک ثابت
روزی دونه های تو رنگ عقیق میشن...
میری بالا... بالا... بالا...
سنگین میشی و می درخشی...
بعد
ترک میخوری...
دونه های دلت پیدا میشن...
شیرین و خوش رنگ...
من هم از این پایین برات دست تکون میدم...
روزی که خیلی دور نیست.
...
به یاد همون انار آبیی که روزی چیز با ارزشی به من داد...
بابت آن روزها و این روزها از تو متشکرم انار آبی.
......
پ.ن: یادته به من فرصت دادی باور کنم یا نکنم؟
کاش به جای فرصت...
پ.ن : با برداشتی آزاد از وبلاگ نیمکت .![]()
نوشته شده توسط رها در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 22:22 موضوع مذهبی | لینک ثابت

«لا أَدَبَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّةَ لِمَنْ لاهِمَّةَ لَهُ، وَ لا حَیاءَ لِمَنْ لا دینَ لَهُ.»
كسى كه عقل ندارد، ادب ندارد
و كسى كه همّت ندارد، جوانمردى ندارد
و كسى كه دین ندارد، حیا ندارد.!
نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 12:53 موضوع مذهبی | لینک ثابت

فقط گناه نکن
.
.
.
.
همین !
نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 21:30 موضوع مذهبی | لینک ثابت

" زمانی سعی کردم قرآن را از بر کنم . در این کار خیلی پیش نرفتم، اما آنچه فهمیدم آن بود که در آنجا انگشت نشانه ی نیرومند ی را می بینید که چون عقربه ای راه را بسوی آسمان و خدا نشان می دهد .
خدایی که به طور جاودانی در حال طلوع است ، در مشرق زمینی که هرگز از توان نخواهد افتاد . خدایی که محمد نشانمان داد . "
ماریا ریلکه . شاعر معروف آلمانی
زیر نویس 1: این چند روزه حاج آقا پناهیان ، پاشو گذاشته رو گردن ما که الا و بلا توبه کنید . ما هم به شدت مقاومت می کنیم ! خلاصه که از اون اصرار و از ما انکار . مثل اینکه این علما تا ما رو به زور نفرستند بهشت ول کن نیستند !!!!
زیر نویس 2 : جدا از شوخی . خیلی مباحثشون آموزنده و عالیه . تقریبا هرکس تا حالا نیومده از دستش _به شدت_ رفته . احیانا هرکس توفیق پیدا کرد حتما تشریف ببره . ساعت 10/6 (دانشگاه تهران) شروع سخنرانی . تا حدودا 15/7 . حدود 10 دقیقه مداحی . نماز و افطار و دیگه اینکه خدافس !
نوشته شده توسط رها در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 15:59 موضوع مذهبی | لینک ثابت
من این روزها از درد بی خدایی ، به خودم می پیچم ، احوالات خوبی ندارم ، سرفه می کنم ، نفس نفس می زنم ، می چام ، سرم سنگین شده ، .......
من این روزها حال خوشی ندارم .
دیروز تا جایی که جا داشت صدام رفته بود بالا ، داشتم بلند بلند عقیده ام رو تحمیل می کردم ، به خودم اومدم دیدم دارم داد می زنم ، سرِ پدرم !!! ...... اسمشم این بود که دارم حرف می زنم ، اظهار نظر می کنم . ( خاک بر سرم !)
.
چند روز قبلش امتحان قران دانشگاه داشتم (سوره لقمان) . آیه ای که برای ترجمه توی امتحان داده بود : بر روی زمین میانه راه بروید (متعادل) و صدایتان را بلند نکنید ، که کریه ترین و زشت ترین صدا ، صدای خر است !!!
وقتی صدامو (موقع حرف زدن) با صدای خر منتاژ کردم تو ذهنم ، از خودم بدم اومد . از دیشب دارم به خودم می پیچم ، از درد بی خدایی ، از درد گناه ........
از وقتی بابام اومده مادام دارم این پا اون پا می کنم برم معذرت خواهی (گرچه این چیزی رو از کار من کم نمی کنه) ، با همه ی این حرفا روم نمی شه (یا غرورم نمی ذاره) برم جلو ، ببین شیطان چه گندی به من زده !!!!
نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 7:30 موضوع مذهبی | لینک ثابت
باور من اینه که گَنده اش در اومده ، گنَد ِ پرسپکتیو و می گم ! . هرچی پارو می زنم ، خدا کوچیکترو کوچیکتر می شه .... خدا هی دورتر می شه ... مثل بادبادک رها که به یه نقطه تبدیل شده وسط آسمون .
خدا تو زندگی ِ من داره نیست می شه ،......... یکی خدا رو نجات بده ! ، خدا تو آسمون داره غرق می شه ، کوچیک می شه ! .
نخ بادبادک از دست من رها شده ، خدا بالاتر می ره ، ...بالاتر ، ...بالاتر ... بالاتر ........
خدا !! .... بازی بسته دیگه ، بیا پائین ، ... من از این فضای خاکستری موهومِ مملو از پرسپکتیو بدم می یاد .... یا اینکه .... یااینکه ... چه جوری بگم ... باشه اعتراف می کنم ... اعتراف می کنم از این وضعیت می ترسم .................................
.
اما خدا دیگه صدای منو نمی شنوه !
هی !! تو ، اینجوری به ریش من نخند ، خودم می دونم که امام نماز مسجد بالا می گفت خدا از رگ گردن نزدیکتره ، اینها رو برای بچه ها می گن که نامید نشن ........... نماز مغرب دیروز ، نماز صبح امروز ، نماز مغرب امشب ، به طرز خیلی مزخرف و گندی قضا شد !! الکی ِ الکی ِ الکی ..... همین یکماه پیش از شنیدن هر خزعبلاتی حالم بهم می خورد ، اما دیروز تصمیم گرفتم یه موسیقی ِ در حد چرند رو با صدای به شدت خفن و بلند گوش بدم و حال کنم ! از همونایی که قبلا حالت تهوع بهم دست می داد !! به جای خندیدن ، چشماتو ببند و نفس عمیق بکش ، پامنبری ِ امام نماز مسجد بالا ! ، بعد خواهی دید که بوی تعفن گناه ، به سه کوچه اون طرف تر هم نشط کرده !!!
.
خدایا چرا داری از دست من فرار می کنی ؟! . این جمله ی تکراری " من هستم ، تو کجایی " رو نگو ، خودت می دونی که اگه باشی ، منم هست می شم . ...... تو نیستی ، ....... تو زندگی من نیستی محبوب ! ، ... تو ، گُم شدی تو آسمون باور من ....... تو داری با نبودت منو دیوونه می کنی ....... روزهای بدون تو تبدیل شدن به تایم های ملالت آور ِ سرشار از کینه و حسد و ریا و بخل و انواع و اقسام جوگیر شدن ها و برای معشوق های بیچاره کلاس گذاشتن ها و عشوه های شیطانی و آرایش و پیرایش و چت و کوفت و زهره مارو دریدگی و ..............
خدا ، رجب نزدیکه ..... بیا پائین محبوب ، بیا پائین عزیز دل ، ...... بیا دوباره نخ بادبادک رو به دستم بده ، بیا که درد دل زیاد دارم ، بیا می خوام برات از اون پسره بگم که عاشق اون دختره شده بود . از اون دختره که مادام تو سرش گناه می چرخید ف از اون پسره که زبون می ریخت به امید توجه ...... خدایا اینها رو به هیشکی نگفتم ، چون گفته بودی ستار العیوبی ........ پس ببین که داره دلم می ترکه ، .....
.
بادبادک ، بیا تو بغلم ، بیا تا تو گوشت نجوا کنم ، آروم اشک بریزمو بگم ،..... معذرت می خوام ، معذرت می خوام ، معذرت می خوام ، معذرت می خوام ، معذرت می خوام ، ...............
.
امام نماز مسجد بالا می گفت ، هر کدوم از شاسکول ها ، یه بادبادک بالقوه اند ! ، اگه معذرت بخوان ، نخشون رها می شه از کینه و حسد و بخل و عشوه و غمزه و دلبری ، شاسکولی ................ می گفت دیگه بالفعل می شن . اونقدر که کسی به گرد پاشون نمی ررسه . حالا دیگه نگران پرسپکتیو هم نمی شن ...........
.
اصلا می دونی چیه ؟ ... من نمی خوام بادبادک باشم که به تو برسم ، من می خوام فقط تو باشی ، فقط می خوام به زندگی من بدرخشی و منو از این جهنم ِ بی تو بودن رها کنی ،........به خدا فقط همین !!!!
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 13:40 موضوع مذهبی | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
جلوت و خلوت یک نیمکت
به نام او که زندگی از او...
این خانه واژه های نسوز دارد
دل خوش به فانوسم نکن ..
مسعود دهنمکی
صدایی که رساست
زندگی به روایت من
یه پوتین،یه پلاک
چایخانه
اسکالپل
میدون مین
نور مکتوب
بی پلاک
استاذنا
سه الف
سوتک!
مهدی
من او
عطش
بوی باروت
تاریکترین رویای سه بعدی
یار سفر کرده
* گفتنی ها *
زلال دز
پلاک شکسته
سیر و سلوک من
...رقص عروسک کوکی....
منیت من !
الفبا
مثلا هوبوط!
گل دختر
انسانم آرزوست
قبسی از طور
سفر بر مدار عشق
قائم (عج)
شهید مهدی باکری
آشفته بازار
احمد آرام
چرا احمدی نژاد
قلمک
افسوس که این عمر ...
خط خطی های یک بچه مثبت!
سو (میرزای سدهی)
عصیان
تقلب سبز
حدیث عشق
کلامش...
سوزنبان
درد دلهای من و خدا
پیوندهای روزانه
پاسخ به 8 شبهه انتخاباتی
_____خشونـــــــــت سانسور شــــــــــــــــــده______
پاسخ به برخی شبهات درباره دولت نهم
گفتمان موسوی ، خاتمی محوری یا عوام فریبی ؟!
مشروعیت از دست رفته
و این بحر طویل است ...
تمديد برخي تحريمها پيام جديد اوباما به ايران است!
خاتمی :با من روراست نیستند،زیر علم میر حسین سینه می زنند
ننه علی
49
زنده باد اردوغان
رزم رستم و تهمینه
بایکوت!
ای وای اگر خمینی حکم جهادم دهد ...
گریه کن سرباز !
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
طراح قالب
POWERED BY
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
طراح قالب
POWERED BY