تبليغاتX
شاسکول ها به بهشت نمی روند
 

آزادی

(رها بانو با مهوش بانو کنار ارسی قدیمی نشسته اند و هندوانه می خورند !)

 

مهوش بانو : این مهرداد خان رو دست کم نگیر رها بانو جان ، به از شما و اکبری نباشه ، خوب مردی ایست که خدای عز وجل ، تو دومن ِ ما انداخته ! از بس لارج است که ما خود مبلغی کف نموده ایم از این بابت .

رها بانو : خب اکبر آقا خان ، یا همون حاجی خودمان نیز مرد خوب و سر به راهی ایست

مهوش بانو : بر منکرش صد لعنت ، اما در این دور و زمانه ی  شُست و رُفت زنانه و  چپاندن زنان در اندرونی ، داشتن مرد لارج ، کلاسی فرای این حرفا دارد !

رها بانو : کلاس ؟ ! از قضا اکبر آقا خان به ما اجازه داده اند که هر کدام از این اتاق های امارت را اراده نمودیم ، کلاس درسی بنا کنیم و در آن خطابه ها کنیم و از آن بچه های مردم درسها بگیرند !

مهوش بانو (خنده ی کش داری سر می دهد) : نه از آن کلاس ها رها بانو جان !  منظور رفیق جان نثارت این نبود !

رها بانو : ولی هر که نداند ، همه می دانند که یه محله ، و یه اکبرآقا خان مستوفی الممالک ، خدا روهزار ، هزار  شکر و الحمدلله و قل هو الله ، یه آقای خونه استو  یه رها بانو که کنیزیشو می کنه ، ازین چیزی هم که تو می گی ، که می دونم داره ، ما رو به تموم عالم بس که سایه اش بالا سرمونه !

مهوش بانو : همین دیگه ، هنوز تو عصر هجری ، حالا بهت می گم که اکبری کلاس ملاس داره یا نداره !

مثلا همین مهرداد خان ، به من اجازه می ده برم تصدیق اتول سواری بگیرم ، به من اجازه داده برم بیرون کار کنم ،  اسم منو که صدا می کنه ، شیش تا مهوش از لب و لوچه اش می باره _کانه ابر بهار_  ، می گه مهوش بانو ، هر وقت اراده کنی می تونی بری پیست اسکی  با دوستات برف بازی

رها بانو :واقعا می ری ؟

مهوش بانو : نه ، کدوم دوست خواهر ، کدوم دوست شوی خونه اش انقدر با کلاسه که رخصت برف بازی بده

رها بانو : برف بازی ؟ خب ما همیشه ، عصر های زمستون ، با خود اکبر آقا خان میائیم کنار حوض ، برف بازی می کنیم . مگه تو حیاط خونه ی شما برف نمیاد که می رید اونجا ؟

مهوش بانو : خب با دوستا یه صفای دیگه ای داره ، گردش مجردی می دونی چیه ؟

رها بانو : مجردی ؟؟! بلا به دور ! .... اکبر آقا خان دوست نداره ، حتی یه لحظه هم از زن خونه اش دور باشه ، می گه فروغ خونه ، همه اش از توئه رها بانو ، بری  اکبر تو خونه ی بی فروق دلش می پوسه ، راستش رو بخوایی منم دوست ندارم بدون حاجی جایی برم ، دل منم خب می گیره !

مهوش بانو : عوضش مهرداد خان ، به من اجازه می ده با مردای همساده ها هم حرف بزنم ، تازه تا هر وقت که دلم بخواد ، می گه مهوش بانو تو، تو همه چی آزادی !

رها بانو : ولی حاجی می گه ، ستاره بانو ، تو فقط تو زندگی من بتاب تا دنیا رو برات گلستون کنم ....

مهوش بانو: وا ...یه جورایی می گی که انگاری من دنیا،  جلوی روم تیره و تاره ، خب دنیا برای منم گلستونه ! مهردادی نمی ذاری آب تو دلم تکون بخوره ! فقط و فقط به غذاش حساسه ، هیچ کاری به من نداره ، فقط خونه که میاد  باید غذاش آماده باشه ، حق هم داره ، خوب خونه ی امیدشه . عوضش برای یه لقمه غذاش منو تو اندرونی حبس نمی کنه ، می گه اگه خواستی می تونی تو ایوون درست کنی .

رها بانو : درست می کنی ؟

مهوش بانو : خب البته من خودم حیا می کنم ، ولی مهم اینه که خودش به زبون شیوای خودش ، بهم آزادی می ده . که خیلی دور می بینم اکبری بخواد اینجوری باشه ، کلاسو می گم .

رها بانو : اکبری  نه و ، اکبر آقا خان مستوفی الممالک ! . عوضش اگه غذای من آماده نباشه ، اکبر آقا خان اصلا ناراحت نمی شه ، تازه گاهی وقتها می گه ، بذار خودم برای بانوی خونه شست و رفت کنم ، می گه بوی مطبخ گاهی برای حاجیت لازمه .

مهوش بانو : چه فایده ، اینها رو که هیشکی نمی بینه ، مهم اینه که آدم کاری بکنه که تو چشم بیاد

رها بانو : تو چشم کی بیاد مهوش بانو جان؟

مهوش بانو : تو چشم مردم دیگه عزیز جان

رها بانو : من تا حالا فکر می کردم ، زن و شوهر باید به چشم هم بیان .

مهوش بانو : همین دیگه ، اشکال تو و زن های چهار تا همساده اون ور تر ،همینجاست  که فکر می کنید همه چیز و همه کس  دیگه در گرو هم دیگه اند ، فکر نمی کنید که خود آدمم آدمه ، زندگی داره ، نفس می کشه !

رها بانو : پس اون حاج آقا اشتباه می گفت ؟؟!!

مهوش بانو : کدوم  حاج آقا ؟

رها بانو : سر سفره عقد ، قبل خطبه ، حاج آقا که اومده بود آیه بخونه ، گفت از امروز به بعد شما دو نفر نیستید ، من و حاجیو  می گفت ، می گفت شما یه نفرید ، زیر یه سقف ، با یه دنیا ، با یه آرزو ، با یه عشق .، ........ یعنی همه رو الکی می گفت ؟ من که نمی خوام بدون حاجی یه روزم روز بشه .

مهوش بانو: تقصیری هم نداری ، از بس که تو گوشمون خوندن ، زمونه ی خان سالاره دیگه !

رها بانو : چه غروب غم انگیزی

مهوش بانو : غروب ؟؟....ای وای خاک بر سرم ! دیرم شد ، الان مهرداد خان میاد ، اگه شام آماده نباشه ، قشقرق راه می ندازه .

رها بانو : ما شاممون آماده است ، می خوای یه کم از قوت شبمون روزی شما بشه، بلکم نگرانیت کمتر بشه !

مهوش بانو : (با نگرانی فکر می کند) الهی پیش مرگت بشم ، اگه روزی کنی که خیلی خوبه ، می ترسم باز بهونه ی  شام کنه ، بزنه از خونه بیرون ، تا شبم نیاد !

رها بانو : بزنه بیرون ، تا شبم نیاد ؟؟؟!!!! چرا نیاد ؟ چه جوری می تونه طاقت بیاره ؟!

مهوش بانو : آخه می دونی چیه بانو جان ؟ اونم مثل من تو همه ی کارها آزاده!!!

رها بانو : بیا این دیگچه رو کامل ببر ، شاید امشب با اکبر آقا خان رفتیم بیرون اصلا ..........  

 


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 2:19 موضوع ادبی | لینک ثابت


مولا



مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است

اعجاز خلق است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم ، فکر می کنم

این خانه بی دلیل ترَک بر نداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی

آیینه ای برای پیامبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود

شهری که جر علی ، در ِ دیگر نداشته است

طوری ز چهارچوب ، درِ قلعه کنده است

انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

چون روز روشن است که در چهل گمشده است

هرکس که ختم ناد علی بر نداشته است

این شعر استعاره ای ندارد برای او

تقصیر من که نیست  برابر نداشته است .

سید محمد رضا برقعی

 

پاورقی 1: میلاد با سعادت پدر مسلمین جهان  امیرالمومنین  علی (ع) ، رو به همه ی پدران خوب و زحمت کش ایران زمین تبریک و تهنیت عرض می کنم .  در سایه الطاف مولا موفق و موید و منصور باشید.


 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 16:3 موضوع ادبی | لینک ثابت


تقدیر

  


      ماه ، چوب  دستش گرفته و گله اش را در آسمان می چراند. دلش نمی آید چوب بزند ، پس سوت می زند ... از کرخه تا راین می زند! ، موهایش وزوزی است اما سفید سفید ...

من در ایستگاه بیست و ششم آسمان ایستاده ام یک لنگ پا ...خسته و کلافه ...چوپان برفی بلوری،  می پیچد توی خودش ، مثل گردباد و می شود یک اتوبوس نورانی که چشم را می زند  اما نمی زند توی چشم ... توی ایستگاه می ایستد بی اینکه صدایش زده باشیم ... از در عقب من سوار می شوم و از در جلو تو ... ماه راه می افتد ... راه ِ ماه می افتد ... گردباد می شود و اتوبوس نورانی دوباره می شود چوپان برفی بلوری ... حالا تکلیف ما چه می شود ؟ : من و  تو  و  گلهء ستاره ها .

 


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 12:56 موضوع ادبی | لینک ثابت


اتل متل جدایی ...

 

_چه قدر زود گذشت ، انگار همین دیروز بود که کلی سماجت به خرج دادم و صغری  کبری چیدم تا منو تو ادلیستت جا بدی !!!

رها :چه خوب یادته !

_ از بس که سرسخت بودی !!

تو هم طبق معمول از همین سرسختی ایم خوشت اومد !!!

_خب آره دیگه !

این جمله خیلی تکراری شده ! یه چیز دیگه ببافید !

_دست شما درد نکنه داشتیم ؟! ... ولی جدا از این حرفا خیلی خوشحالم که الان روبروی منی ! بعد یکسال ! فکر نمی کردم تو دنیای وبگردی کسی مثل تو پیدا بشه !

منم فکر نمی کردم با یه آدم مخترع روبرو بشم ! تو خیلی ادم عجیبی هستی !

_ نه به اندازه عجیب بودن تو !! نمی دونم ... شایدم قضیه ی دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش ایده !!! آدمای عجیب هم بلاخره می گردن هم کیش  خودشونو پیدا می کنن دیگه !

شاید هم !

_از آخرین نوشته ات چه خبر ؟!

فعلا دارم می نویسم ، هنوز تموم نشده ! اخلاق منم که می دونی تا تموم نشه راجع بهش حرف نمی زنم ! مثل تو ! ...

_ بی صبرانه منتظرم تموم بشه ! و اولین خواننده اش خودم باشم .

اما تو به من نگاه نکن  ، ترجیح میدم راجع به آخرین اختراعت بدونم! اقلا میزان پیشرفتشو!

_چرا باید بهت بگم ؟

چون من خیلی طفلکی ام !

_(لبخند) قانع شدم ......اتفاقا امروز قصد دارم راجع به همین باهات حرف بزنم .

راست می گی ؟؟

_ آره . به خاطر همینم امروز اون جای همیشگی نیستیم!! اینجا یکم خلوت تره !

ربطی داره به اختراعت ! ؟؟

_آره

لابد تو سکوت کار می کنه، فکر کنم اختراعت با وجود من خراب بشه !

_ قبلش می خوام یکم باهات درد و دل کنم .

گوش می کنم عزیزم ، بگو ....

_ می دونی ..... من از بچگی دوست داشتم افکار آدمها رو بخونم ! این که تو مغزشون چی می گذره ! کیا راجع به من چی فکر می کنن ! چه کسایی منو دوست دارن ! چه کسایی نارو می زنن! چه کسایی خائن اند !! نمی دونم ..... وسوسه اش هیچ وقت منو رها نکرد ......

اینم یکی از خصلت های عجیبت !!!

_لطفا تو حرف من حرف نزن !!

چه قدر این جمله رو به من می گن !

_پس انقدر حرف نزن که بهت نگن !

باشه ... ولی هیچ وقت انقدر تند نگفتن !

_ امروز حال می کنم یه کم تند بگم ....

تو حالت خوب نیست .

_درست حدس زدی . خوب نیستم ...ببخشید ! حالم یه خورده گرفته است ..... ترجیح می دم فقط بگم ...

حالا گوش کن ...

من از بچگی عاشق کف بینی و فال و رمالی بودم ! اما اونها هم همه اش دروغ بود . هیچکدومشون حرف واقعی نمی زدن ! این شد که مدتها روی یه پروژه، تحقیق و کار کردم ! روزها و ساعت ها ! فقط به خاطر اینکه از دو رنگی حالم بهم می خورد ! از اینکه فکر آدمها یه چیز دیگه باشه ! اما ظاهرشون !!!

البته اشتباه می کردم ... چون خیلی کم پیدا می شه همچین آدمی ! بعد از اینکه دستگاهم رو اختراع کردم !

مگه اختراع کردی ؟؟؟!!!

_ لطفا خفه شو دارم حرف می زنم

چی ؟؟

_ ببخشید .معذرت می خوام !.............آره اختراع کردم .... چند سال پیش . دستگاهی که افکار رو به تصور می کشه !!!

 اوایل که به کارش انداختم ! تا یه مدت افسرده بودم ! حالم از آدمها بهم می خورد ! از افکار احمقانه و پلیدی که داشتند ! از ذهن پست و کثیفی که پشت چهرشون بود ! از تخیلاتی که _آزادانه_ مثل لجن همه جا پراکنده می کردند .... یه روز بعد مدتها  زدم دستگامو خراب کردم  دیدم داره زندگیم مختل می شه ... بعد ازاون دیگه بدون دستگاهم به همه بدبین بودم ... هر کسی رو روبروم می دیدم که باهام حرف می زنه .... می گفتم لابد اینم یه خریه مثل بقیه ! مثل همه فکر کثیف به ذهنش می رسه ! فکرای سادیسمی ، مازوخیسمی ، پارانوئیدی ، بدبینی ، زیر آبزنی ، زندگی خراب کن ......... چه می دونم !

فکر کن چه قدر ظرفیت می خواد که همین فکرا به تصویر کشیده بشه !!!

چیه ؟ ... چرا رنگت پریده ؟! حالت خوب نیست ؟.... می خوای بریم .... می خوای ادامه ندم ؟؟  فکر کنم فشارت افتاده ...... یه دقیقه صبرکن از این گارسونه آب قند بگیریم !  (آب می پاشه تو صورتش)

- خوبی ؟     آره ....

_چرا ینجوری شدی ؟ یکم ظرفیت داشته باش دختر .... ما رو باش با کی اومدیم درد و دل کنیم ! تو که با شنیدنش انقدر پس افتادی ، پس ببین من توی این سالها با دیدنش چی کشیدم !!! ....بگم ؟

بگو .......

_ کجا بودم ؟ ..... آهان اونجا که بعد از اینکه دستگاهمو خراب کردم ! باز اوضاع خودم بدتر شد که بهتر نشد ...... .. یه شب نشستم با خودم دو دو تا چهارتای منطقی کردم ! گفتم ، خب چرا انقدر دارم دنیا رو سخت می گیرم ! بلاخره هر آدمی برای خودش فکر و خیال هایی داره ! خب گاهی اوقات انکار ناپذیر هم هستن، در ثانی با این دستگاه که چیزی عوض نمی شه ! همه ی مردم دارن راست راست می چرخن و هر جور هم که بخوان فکر می کنن ! آزاد ِ آزاد ...... چه کاریه که من انقدر خودمو به رنج و سختی بندازم ! هر کسی تو کل عمرش بلاخره یه وقتهایی فکر بد می کنه ! بماند کسایی که کلا بد فکر می کنن !!!

این شد که تصمیم گرفتم یه کاری بکنم !

 می دونی من الان 28 سالمه ! بمب استعداد و خلاقیت بودم ! اما هنوز کار ندارم ! منم بلاخره باید یه کسب درآمدی می کردم ! بلاخره منم می خوام زن بگیرم ! با دست خالی که نمی شه !..........

 این شد که تصمیم گرفتم برم سراغ فکر آدمهای یه کم مهم تر ! یا اقلا آدمهایی که بیشتر ادعاشون می شه یا مثلا کسایی که تو عوام از وجهه ی بهتری برخوردارند !! توی دنیای مجازی هم تو طرفدار زیاد داشتی ! هم شیطونی ! هم مهربون ، هم خوش رو .... بعدا هم فهمیدم که کلا دوست و رفیق هم زیاد داری ! دانشگاه ، فعالیتها ی جنبی ! کلا آدم اکتیوی هستی ! حیف که بعضی وقتها گاف های بزرگی دادی ؟؟!!..... بهتری ؟؟

      ......آقا میشه یه لیوان آب دیگه بیارید ! من به تو حق می دم ! فکره دیگه ! هم آزادیش دست خوده آدمه .. هم کسی بهش دسترسی نداره !! کی فکرشو می کنه که یه روزی گیر یه خری مثل من بیافته !!!!!

رها : اینایی که گفتی هیچ کدوم امکان نداره ! ... یا من دارم خواب می بینم ... یا تو داری یه شوخی مسخره با من می کنی که منو امتحان کنی !!!

_ عجله نکن عزیزم ! همه چی بهت ثابت می شه !!! مثل محشر !!

         توی یه کتاب روانشناسی خوندم که یه  سری از مریضا هستن که همه اش فکر می کنن افکارشون از طریق بلندگو همه جا پخش می شه ! برای همین هیچ وقت از زیر پتو بیرون نمی آن !!! نصف عمرشون رو زیر پتو زندگی می کنن!!! خیلی زجر آوره نه ؟؟

 خب .... اینم از لپ تاب من !!! ای بابا ... این زیپِ کیف گیر کرده !!! آهان ..باز شد !!!

فکر کدوم روز رو می خوای برات بذارم !!! کم شرم ترین فکرت چی بوده ؟ بگو همونو می ذارم !!! آهان پیداش کردم ..... اینم .... از .... پلی !!!!

این صفحه ی مونیتور اینم تو!!!! (سکوت ......... چشمها از حدقه بیرون زده ...... سکوت .....)

من .... من .... اینها ..... من !!!! امکان نداره !!  (در لپ تاب رو می کوبه به هم )

کثافت ِ آشغال ِ رزل ِ عوضی ِ گوه ه ه ه !!!!!  می زنم لپ تابتو می شکونم .........

 

_او ... او... او.... سی دیش اینجاست ! کامل ! ... بیخود خودتو خسته نکن !!! با پولی که بهم می دی انقدر گیرم میاد که باهاش دو تا لپ ناب دیگه بخرم !!! خدا می دونه دیگه چند تا از این فکرا عملی شده !!! بلاخره هر عملی ، زمینه می خواد !!

فکر کن این سی دی به دست پیش نماز نمازخونه دانشگاه برسه !!! صبحی داشتی باهاش حرف می زدی !!! خب طبیعیه  سوال داشتی ازش ! بلاخره آدم همیشه که بد نیست !!!......

وای اگه  ساجده  بفهمه ، چی می شه !!! زهرا رو بگو !!! فائزه رو بگو !! آقا سعیدو بگو ! فرخ ! محمد خاله !  مامانو بگو !! از همه مهم تر "بابا " ، خانم ابراهیمی ، مرضیه کاظمی ، بابای مرضیه هم می شناستت ، اون دختره صابری ! اون روز به موبایلت زنگ زد ، چه قدر هم ارادت داشت ، مسئول...... دانشگاه بود ... اوه اوه اوه فهیمه رو بگو ! تمام لینکات !! خلاصه که خیلی ها رو بگو !!!!!! گذاشتنش تو اینترنت مثل آب خوردنه !!!! ...... تو داری گریه می کنی ؟!! ... نکن این کارو دلم می گیره !!! چه قدر معصومانه گریه می کنی  رها ! .... ناجور دلت می شکنه !!! ببین دل کیو شکوندی این بلا اومده به سرت !!

رها : فکر آدم یه امر کاملا خصوصیه ... تو حق نداشتی .......

ـ توی یه کتاب دینی خوندم که یکی از عذابهای اون دنیا تو عالم محشر اینکه ماهیت همه برای همه رو می شه و همه هم همدیگرو می شناسن !! چه فرقی می کنه چه الان چه اون دنیا !!! تازه تو الان یه فرصت داری ! می تونی بخری ایش ! من رازنگه دار خوبی ام !!! فکر می کنی چه قدر بیارزه ؟؟!! قطعا خیلی !!!

تو اون کتاب نوشته بود ! آدما به خدا التماس می کنن که دیگه بسته !! ما رو ببر جهنم !! حاضریم بریم  ولی دیگه اینجا نباشیم !!!

این حرفا چیه ... ولش کن ..... بذار یه تِرَک ِ دیگه برات بذارم .......

تو رو خدا این کار رو نکن ..... تو رو به ابولفضل ..... تو رو به اما حسین ..... تو رو به هر کی دوست داری ...................

.

رها .... رها بیدار شو ..... بیدار شو..... چرا اینجوری می کنی ؟ ... چی داری می بینی ..... پاشو اذان صبحه ....... (نفس های تند _ احساس خفگی _ ترس _ آبرو _ عرق سرد _گیجی _ صدای اذان_  موذن زاده _ گریه _ گریه _ گریه _ گریه ..............)

پاورقی 1 : به اندازه تمام عمرهای کرده و نکرده ام _به خاطر سکوتت_ شکر !

پاورقی 2 :  اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد!

پاورقی 3: احیانا لزومی نداره که بگم داستان تخیلی بوده !!!؟؟؟ IQ  دوستان بالاست دیگه !!!

پاورقی 4: البته فقط داستان تخیلی بود ! دستگاهش خیلی وقته اختراع شده !!!! به موقع اش هم به واقعیت می پیونده !!!

پاورقی 5: نقل شده که روزی پیامبر اکرم(ص)در منزل ابو ایوب انصاری بودند که معاذ بن جبل از وی می پرسند: یا رسول الله چه می فرمائید راجب به این آیه شریفه: روزی که در ثور دمیده می شود در روز قیامت و مردم فوج فوج می آیند به سوی محشر برای محاسبات الهیه .

. پیامبر گفت: به مسئله بزرگی اشاره کردی، پیامبر به یاد آن روز بسیار گریه کرد و فرمودند که 10 طایفه به صورتهای مختلفی وارد محشر می شوند 1-گروهی که به صورت بوزینه وارد می شوند، آنان فتنه انگیزان و سخن چینانند 2-گروهی به صورت خوک هستند ، کسانی که در کسب و کار و معامله شان به حرام آلوده است 3-گروهی کور و کر ظاهر می شوند، کسانی هستند که در حکم ظالم بودند نسبت به مردم  4-گروهی گنگ و کُر 5-گروهی بوی بدی می دهند که از بوی مردار بدتر است،  این ها اهل شهوات و لذت های حرام بوده اند و حقوق الهی را در اموالشان پرداخت نمی کردند و دو صفت بد داشتند شهوت و لذت ناشروع  شامل حالشان بود و…

پاورقی 6: امام صادق (ع ) نيز مى فرمايد:
چـنـان ازدحـام و فـشـار جمعيت ، گرما، تنگى نفس و عرق بر آنان فشار مى آورد كه به آرزو مى گـويـنـد: اى كـاش خـداونـد بين ما فيصله دهد و (بر كارنامه ما قضاوت كند و ما را از اين ازدحام برهاند) گرچه با بردن به دوزخ باشد.

 


 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:39 موضوع ادبی | لینک ثابت


حکمت



      ده دقیقه ای می شه که همینطور داره خیره نگاه می کنه . شاید از صبح دوبار بیشتر پلک نزده . عین احمق ها . عین دیووانه ها .عین منگ ها ، عین ابله ها ، عین همه چی  ... فارغ از هر جیغ و شیون و هیاهو ! فقط به سنگ قبر نگاه می کنه ! حتی  آدمهای اطراف که  عربده زنان خودشون رو به خاک و خل می کشند و بلند می شن ، براش یکسری حرکات تار اسلاموشن بیش نیستند ، انگار تو گوشش شمع چکوندند ، حتی صداها هم براش محو اند ! بازم سنگ قبر ، جوان ناکام ، دوشیزه ، سال فوت ، سپیده .... سپیده .... سپیده .... چه اسم آشنا و غریبی ! دوشیزه !!!!، .... 

.

یاد کارت عروسی می افته ، دوشیزه سپیده  امجدی  ......  کارتی که هفته پیش دریافت کرده بود ! نمی دونست گریه کنه یا نه ! دلش برای پسر خیلی سوخت ! پسری که به زور از تو قبر در آوردنش ! مدام چهره خودش ، روی چهره ی پسر دیزالو می شد ! الان اون باید جای پسر می بود .

یاد پارسال افتاد ، که خبر نامزدی دختر رو براش آوردن !

.

یاد بیمارستان ، بستری ، افسردگی ، فلوکسیتین ، دوز ، بالا ، پائین ، داغون ، لاغر ، نحیف ........ یاد دوسال پیش افتاد ، خواستگاری ، برو ، بیا ، خواهش ، گل ، نه ، بله ، زیر لفسی ، گریه ، تمنا ، عشق ، خراب ، داغون ، بازم عشق ، بازم عشق ، بازم عشق ...........

.

یاد هفته ی پیش ، کارت عروسی ، دوشیزه سپیده امجدی .....، خنده ی تلخ ، انتحار ، آب پاکی ، پایان ، ذوب ، آب ، یخ ، کارت ، اشک ، خیس ........ .

رفته بود پرده ی عروسی شو بگیره برای نصب که ناقافل مرد !!!! مُرد و نامزدشو توی یه امتحان سخت گذاشت !..... به همین سادگی !! 

با اینهمه عشق و علاقه کفر نگه خوبه !!! که اگه من بودم می گفتم !!! به همین سادگی !! . پ

سر رو از قبر بیرون میان ! .... با رخت عزا .... جای من !!!! من اما همچنان خیره،  از قبر دور می شم ! متعجب ، گیج ، منگ ،.....  اینجور موقع ها آدم باید خوشحال باشه یا ناراحت ؟!  دستم رو می ذارم تو جیبم ، پامو می ذارم رو قبرا و رد می شم ، فکر می کنم ... فکر .... به همه چی !   به بلاهایی که توی این دو سال سرم اومد ، به اتفاق امروز ، به اون پسر ، به حماقتم ! به حکمتش !


اولین بار بود که به خاطر دست ردش ، به سینه ام انقدر راضی بودم ! کی می دونه چه حکمتی تو کارته  خدا ؟؟؟؟


فوق برنامه 1 : عکس مناسب شما را برای این پست خریداریم !!



 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 17:50 موضوع ادبی | لینک ثابت


عشق شوری در نهاد ما نهاد !!

Image and video hosting by TinyPic


نوشته ها ... .پست ها .. آدمها ی جور واجور پشت  مونیتورها ، حرفها ، درد و دل ها ، دغدغه ها ، .....

توی این مدتی که وبلاگ زدم و متعاقبا  به وبلاگ های زیادی سر زدم ، حرفهای جور واجوری خوندم ، تو هر سنی ، با هر مقطعی ، با یه نوع طرز فکر خاصی ، ....از اونجایی که خیلی علاقه دارم به تحلیل شخصیت ، هر وبلاگی با نگرش خودش ، فاکتور های شخصیتی زیادی رو تو ذهن من تیک می زد ،  مثلا از متن گاهی وقتها راحت می شد فهمید که نویسنده چند سالشه ، تو چه شرایطیه ؟! چه تحصیلاتی داره ، و یا از چی داره رنج می بره !؟ .....

تو خیلی از وبلاگ ها راجع به مفهموم  کذایی و انتزاعی " عشق " ، صحبت شده بود ، هر کس به فراخور خودش برداشتی از عشق داشت ، .....

یکی اون رو یه معامله  کثیف بین چند تا النگو و سرویس طلا و سکه و اینها می دید ، .....یکی اون رو خیلی آرمانی می دید ،..... یکی می گفت ، هر چی که هست مامانمینا نمی ذارن !! ....... یکی دیگه می گفت  تو جامعه ای که مردمش طعم فقر می چشن و انقدر بی عدالتیه عشق سیخی چند !!! ......یکی دیگه معتقد بود  دغدغه های خیلی مهم تری تو جامعه به غیر از عشق وجود داره ، به شما هم توصیه می کنم به این هجویات نپردازید ، .....

یک نفر دیگه هم  اون رو خیلی  دست نیافتی می دید ، می گفت اصلا چیزی به عنوان عشق وجود نداره ، شاید توی یک گذر کوتاهی در تاریخ زندگی هر فرد،  اونهم به مدت 6 ماه تا یکسال تجربه بشه ، هر سال هم که بیشتر بگذره بیشتر فراموش می شه !!!....... یکی هم مثل من تا هر جا حرف می زد ، می گفتن چه ربطی به خدا داره ، ما داریم راجع به عشق زمینی حرف می زنیم ! با وجود اینکه من هم داشتم راجع به همین موضوع صحبت می کردم !!!! اما برداشت ها متفاوت بود ...........

.

یکی از گل زردهایی که خدا بهم هدیه داد فهم این موضوع بود ،  که اساسا عشق چیه ؟! و چه طوری میسر می شه !!!

.

رفته بودم جایی ، یعنی  بردِ بودندم ! به زور !!!.......... از الافی فراوان ، داشتم  به قفسه های کتابخونه نگاهی می کردم، کتابهای زیادی بود که حتی حوصله ی ورق زدن هیچ کدومشون رو هم  نداشتیم ! ..... ناگاه خدا خواست چشمم به کتابچه ای افتاد که هم خیلی جمع و جور بود و هم خیلی تعریفش رو زیاد شنیده بودم ، برداشتم ، ...ورقی زدم ،.....و  شروع کردم به خوندن ،........... کات !!!!

دو ساعت بعد ، ...سر از کتاب برداشتم ،........گردنم درد گرفته بود ، ....وکتاب تموم شده بود ، و حدود 5 تا 6 دستمال کاغذی  از اشک خیس آب شده بود !!!!!! (هنوز هم برای خودم تعجب آوره)

تمام تعجبش به این بود که داستان ، تخیل نویسنده نبود ، واقعی واقعی بود ، با عناصر زنده ، توی همین شهر، باورش خیلی سخت بود که بفهمی دو نفر در کنار تو ، توی همین شهر ، دست هر چی اسطوره رو از پشت می بندن!! به خودم می گفتم اگه فرهاد بود ، چه قدر از عشق خودش نسبت به شیرین خجالت می کشید!!!

.

چند روز بعد رفتم که از کتاب چهار پنج تا بخرم ، به انتشاراتش سر زدم ، به مرکز پخش خودش ، به جاهایی که مرکز فروشش بود ، و جاهایی که احتمال می رفت یافت بشه ..... با وجود اینکه چاپ ششم بود اما اثری از کتاب نبود !!! تا اینکه بلاخره  توی یک کتاب فروشی یافتمش  (اورکا...اورکا..) ، اومدم از آقای فروشنده بپرسم که آقا کتاب ِ  " و اینک ...  که یک دفعه چشمم به جلد قرمز رنگش افتاد ، ذوق زده  و هیجان زده سمت قفسه رفتم و 10 جلد برداشتم !!! بعد که یکم تو ذهنم ضرب و تقسیم کردم ، به این نتیجه رسیدم که البته 5 جلد هم بد نیست ، فکر کنم فعلا کفایت کنه!!!!!

.

از کتاب فروشی اومدم بیرون ، دوست داشتم تا خونه رقص سما کنم (چون حکمشو به لحاظ شرعی نمی دونستم ، به یک لبخند ممتد تا خونه رضایت دادم )

.

بعد از اون دو بار دیگه خوندمش ، ولی هر بار انگار مثل روز اول  ُترد و تازه بود ، برای همین هر بار مثل روز اول اشک در می آورد !!

 

خلاصه اینکه به باور نداشتیم که کتابی چُنین خُرد ، درهای خیبری بر بینش ما بگشاید ، خدا تمامی عواملش را از شروع نگارش تا چاپ ، به رحمت  و توفیقات روز افزون برساند .

 

پاورقی 1: "  اینک شوکران 1 "

پاورقی 2 :  لحظات  سرشار از عشق ِ فرشته و منوچهر ....

پاورقی 3: نشر روایت فتح

پاورقی 4: قیمت کتاب : 900 تومان ناقابل !!!

   پاورقی 5:  http://amaliat.blogfa.com/post-280.aspx


 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 12:42 موضوع ادبی | لینک ثابت


منطق کودکانه

یادت می آید ؟

هنوز همان کودکم

میز دوم از وسط

در میان بچه های کلاس

.

پنجم دبستان بود

که به جای خاله بازی

عشق بازی کردم .......

با همان تفکر عینی

کودکانه و حقیر

 و خدا چه خوب می فهمید

دنیای کودک من را.

من هیچ وقت بهت نگفتم

که خدا هم گاهی اوقات

بچه می شد ...........

چون تو انتزاعی بودی

و احتمالا به ریشم می خندیدی

مثل بچه های کلاس

که عشق بازی را بد فهمیدند

و معلم .................

که یادگارش کشیده ای شد بر صورتم

که تو را چه به این غلط ها ..........

.

یادت می آید ؟

از بچگی عادت داشتم غلط بکنم

غلط های اضافی !

اصلا من را از اول غلط آفریدند

من را چه به نشستن در کلاس درس !

.

چه قدر التماس کردم ............

و کشیده ی دوم از سوی مدیر !

.

هنوز هم دوست دارم به مدرسه ی استثنایی بروم

.

بین مونگل ها !

شنیده ام که آنها به خدا نزدیکترند!

شاید آنها بفهمند که من ،

یک پنجم دبستانی عاشقم !

 با همان منطق کودکانه !


 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 12:50 موضوع ادبی | لینک ثابت


5 برعکس !

دوباره نشستم نقاشي كشيدم ،‌دوباره ديوونه شدم ، دوباره و سه باره مداد رنگي هامو حرومش كردم.

دوباره يه دختر كشيدم مثل خودم ، دوباره يه آدم مجهول كشيدم مثل اون ، اينبار شاخه گلو دست خودم كشيدم ، ‌مثلا كه از اون گرفتم ، براي دل خوش كني هم بد نيست منو راضي مي كنه .....

دوباره تو دلم ، يه پنج برعكس كشيدم ، اما ايندفعه كوچيكتر ،يه پنج بر عكس بزرگترم براي اون كشيدم،چه قدر بهش مي اومد ، به قيافه سياه و مجهولش .......

شرع كردم به رنگ كردن ، پنج برعكس اونو قرمز تر كردم ، براش سنگ تموم گذاشتم ، خودش اگه مي فهميد ذوق زده مي شد، قرمزي پنجش تو سياهي هيكلش بد جوري خودنمايي مي كرد .

بايد يه فكري براي نقاشي بعدي بكنم ، ديگه واقعا مداد مشكيم تموم شد ، ولش كن ، نقاشي حالا رو بچسب كه تمام عيار شده ، از دفعه قبل قشنگ تر شده ،  يعني مي شه تو نقاشي بعدي پنج برعكسو قرمز تر كرد؟ نمي دونم خدا كنه كه بشه .

حالا نوبت قيچيه ، بايد برم قيچي بيارم .  نه ... يه فكر تازه ، حالا كه سنگ تموم گذاشتم ، بذار تا آخرش برم ، تا آخر ديوونگي ،‌ مي رم چاقو بيارم ، با چاقو قلبشو در ميارم ، بايد مراقب باشم كه بيرون نزنم ، بايد تميز ببرم ، قرار نيست كليه اشم در بيارم كه ،‌ فقط قلبش !!!!!!!

اَه ، چه قدر اينجا شلوغه ، باز اين موچينو كجا گذاشتم ؟ حالا از لا به لاي اينهمه كاغذ خورده و مداد رنگي و قيچي و كبريت و شمع و فندك و ميل بافتني و فيوز و خمير بازي و گل هاي خشك پر پر شده و ...........

بايد دنبال يه مو چين فكستني بگردم ، مرده شور خودمو اتاقمو يه جا ببرن .

آهان پيداش كردم ، بايد مواظب باشم موچينو نزنم به كليه اش ، آروم فقط قلبشو بردارم .......

كبريتو مي كشم زيرش ، داره آروم آروم شعله مي گيره و مي سوزه ،‌احساس خوبي دارم .

پنج برعكس هي مي سوزه ، من هي بهش نگاه مي كنم . دسته مو چين داغ مي شه ولي اهميتي نداره ، دوست دارم تا خاكستر شدن بهش نگاه كنم .پنج برعكس هي خاكستر مي شه ، من هي بهش نگاه مي كنم.

باد مي زنه ........... پنج برعكس هي پخش مي شه تو هوا  ،‌منم هي نگاش مي كنم ................

پاورقی ۱: یه داستان کاملا بی ربط !

اورقی ۲: مثل این دانشمندا که یه شبه یه تصمیم دیگه می گیرند برای زندگی شون ، بعد از دوماه درس خوندن ، یهو -در یک حرکت خودجوش- تصمیم گرفتم شاخه ی تحصیلی مو عوض کنم و کتابهای قبلی رو کنار بگذارم ! الان تقریبا رفتم سر خونه ی اول !!! و کاملا مشخصه که با این وقت کم ، دارم درس می خونم و اصلا به آپ کردن وبلاگ فکر هم نمی کنم !!!

 


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 12:24 موضوع ادبی | لینک ثابت


صدقه

تو ایستگاه اتوبوس منتظر اومدن اتوبوس بودم ، البته بلیطی ، نه ریالی ، این شد که بیشتر منتظر شدم . داشتم به بلیط فروشی کنار ایستگاه نگاه می کردم ،که چشمم خورد به صندوق صدقات کنار ایستگاه . بِر و بِر  وایستاده بود منو نگاه می کرد !

آخه ببین من چه قدر بدبختم ، بین اینهمه آدم زل زده بود به من نگاه می کرد .

__ بی خود به من نگاه نکن ، یه قرون ، ته ِ کیفم پول ندارم .

از نگاهش معلوم بود که فهمیده دروغ گفتم !

__ خیل خب بابا  دارم ، ولی کمه ، به جون خودم لازمش دارم .

نخیر دست بردار نبود ، هرچی  رومو  اون ورتر کردم ، بازم نگاه سنگینش رو که بهم زل زده بود ، حس می کردم .

5 دقیقه اولو ، سوت زدمو به روی خودم نیاوردم . اما نمی شد ، مثل سیریش داشت بهم نگاه می کرد . اومدم بهش کلک رشتی بزنم ، زدم به شونه یه  خانومی  وبا صدای آلن دِلُنی بهش گفتم : ببخشید خانم ! ظاهرا اون صندوق با شما کار داره ، و بعد شروع کردم به سوت زدن . داشتم سوت می زدم که  دیدم  یارو پریده  توی اتوبوس  بلیطی و داره می ره! دیگه کفرم بالا اومده بود ، اعصابم خورد شد ، حالا باید یک ربع دیگه نگاههای کوفتی ایش رو تحمل می کردم . داشت گریه ام می گرفت ، بابا ندارم ، والله ندارم ، بالله ندارم !

اصلا شیطونه می گه هموین اتوبوس ریالی رو سوار شم برم ، از شرش خلاص شم !

شیطونم چه حرفایی می زنه ها ، خب اونوقت صندوق نمی گه : دیوونه ! صد تومنتو بده به من ، تا فردا صبح با وجدان راحت اینجا وایستا !!!!!

خب راست می گه ، اگه پول نداری چرا با ریالی می ری ، اگه داری چرا نمی دی به صندوق شر رو بکَنی .

5 دقیقه دیگه  نشستم روی زمینو با برگها ، قلب  ساختم ، کاش می تونستم خلاقیتم رو بریزم تو صندوقو در برم و تو دلم بهش بخندم !

نخیر اتوبوسم  نیومد ، به نظر تو ، اینجور موقع ها آدم باید به کی فحش بده ؟! به دولت ، به ملت ، به مذهب ، به راننده اتوبوس بلیطی ! ، به راننده اتوبوس ریالی ، به صندوق چشم چرون ، به خودش ..................

من اینجور موقع ها با گریه می گم ، حتما حکمتی تو کاره ! حکمتت رو شکر ولی دیگه داره دیرم می شه ، اشکمو درآوردی به خدا ....، خدا که خودتی ،  به کی قسم بدم !

نفس عمیق می کشم ، بلند می شم ، خودمو می تکونم ........، دوباره یه نگاه زیر چشمی به صندوق می کنم !

نه خیر ، اصلا ناموس حالیش نیست ، خوب شد پسر نبود !

آروم آروم می رم جلو ، تو صورتش نگاه می کنم . ( فِیس تو فِیس_از اینجا به بعد اسلاموشن می شود_ ماتریکس 4) .

__ گفتن ِ این اعتراف که تو بُردی خیلی برام سخته !

کیف پولم رو در میارم ، زیر چشمی بهش نگاه می کنم ! ایندفعه به جای من زل زده به کیف پولم ، که چندی در میارم . دستم بین صدی و دویستی می چرخه ،  یه پونصدی می کشم بیرون ! الان یک سیگار برگ کم دارم !! ( یه آهنگ تکزاسی لطفا) پونصدی رو چند بار جلوی چشمش می چرخونم ، و قیافه میام !

ای وا ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ، بدبخت شدم ، اتوبوس بلیطی داره میاد ! بلیطم رو کجا گذاشتم ؟! همین یه دونه بلیط رو داشتم ، تا بلیط بخرم اتوبوس رفته .

__ باز که داری نگاه می کنی ، مگه نمی بینی اتوبوس اومده ، بابا به خدا دیرم می شه ، خب فردا دوباره میام . سریع می دوام سمت اتوبوس ، یه نگاه به صندوق می کنم که داره بهم فحش می ده ، یه نگاه به راننده که داره بلیط ها رو جمع کی کنه . موندم کدوم طرفی برم . امتحانم رو چی کار کنم ! دیر می شه ! بلیطم گم شده !

صندوق می گه : برو ولی خیر نمی بینی !!!!

خیر نمی بینم ؟؟!! اگه واقعا خیر نبینم چی ؟!  اگه همین اتوبوس تو راه پنچر کنه چی ؟ یا تصادف کنه ؟ یا .....  راننده رفت پشت فرمون ، چی کار کنم ؟ داره گاز می ده ، داره می ره ، انگار که واقعا رفت !!

__ ایشالله به کمرت بزنه صندوق ! تو خیر می بینی که باعث شدی از اتوبوس جا بمونم .

اتوبوس از روی خلاقیت هنر ی ایم رد می شه ! (آه سوزناکی می کشم) آه چه روزی بود امروز

دست ، توی کیف پولم می کنم ، یه پونصدی در میارم ، می خوام لوله اش کنم که چشمم به نوشته روی صندوق می افته . « صدقه 70 بلا را دفع می کند »

__ امروز خوب منو تیغیدی ! حواست باشه ! انقدر که یه درس سه واحدی ایمو می افتم .

پونصدی رو می ذارم ، یه هزاری در میارم ، لوله اش می کنم، می ذارم جلوی دهنش ، انگار داره بهم زبون درازی می کنه . خودمو خونسرد نشون می دم .

__ چیز عجیبی نیست ، من که همون اولش گفتم تو بردی .

پولو هُل می دم تو حلقش !

__ حرومت اگه بلا بیاد سراغم ، خوب شد ؟؟

45 دقیقه ای می شه که تو ایستگاهم ، دیگه به امتحان نمی رسم ، راه می افتم به سمت خونه !

یه ماشین عوضی هی بهم بوق میزنه ، امروز همه نذر دارن که برن رو اعصاب من !

بهش محل نمی دم ، دوباره بوق می زنه .  مرتیکه عوضی !

__ عوضی خودتی و هفت جد و آبادت !!  بپر بالا !

ای وای چه جوری شنید ! من که تو دلم گفتم ! ........ آره تو دلم گفتم ، ولی فقط پروانه اس که می دونه اینجور موقع ها چی می گم !

__ هنوز راه نیوفتادی ؟! تو الان باید کرج باشی ! بپر بالا که یک ربع ام زودتر می رسیم .

 

امام صادق (ع) : چون کسی قصد تصدق کند ، هفتصد شیطان اورا وسوسه می کنند . و هیچ چیز بر شیطان گرانتر از آن نیست که صدقه به مومنی داده شود . واین صدقه ابتدا به دست خدا رسد پیش از آنکه به دست فقیر برسد .


 

نوشته شده توسط رها در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 12:52 موضوع ادبی | لینک ثابت


قهوه تلخ

نیت کن .........

انگشت بزن ...........

(سکوت )

زندگیت مثل این قهوه می مونه ، تلخ !

یه سقوط تو زندگیت می بینم .......... البته مربوط به گذشته ات بوده ......... بعدش یه اوج ، یه پرش خیلی بلند . انگار سرت داره می خوره به آسمون ......

نگاه کن ..........می بینیش ؟؟؟!!!!  یه قول شاخ دار می بینم ، اون دوباره باعث سقوطت می شه ، هر دفعه می خوای به حرفاش تن در ندی ، اما انگار نمی شه !

بذار ببینم ؟!!.......... تنها عامل خوشبختیت دوری از اونه !

می خوای بدونی الان کجاست ؟؟!!

الان خیلی دور شده ، نگاه .......... تو اینجایی .........اون ، اونور فنجون

عجیبه ! از سه روز پیش که فالتو گرفتم ، خیلی دور تر شده !!!!

.

یه چیزو می دونی ، این جور سقوط ها و پرش ها  هیچ ربطی به پیشونی نداره ! .........

تو زندگیت  درجا زیاد زدی ! همین زندگیتو تلخ کرده ! یا رومی روم باش ، یا زنگی زنگ . تکلیفتو با خودت معلوم کن .

دیشب استغفار گفتی ، قول شاخ دارو دور کردی ! ولی الان نگاش کن ؟! اون ور فنجون تو کمین نشسته . یه شُل بازی  دیگه کافیه تا دوباره با مخ بخوری زمین . خیلی مواظب باش ..............

.

تموم شد . 5000 تومن .........

 


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 21:8 موضوع ادبی | لینک ثابت


جاذبه

از پـــــــــــــاسخ من معلمـــــــان آشفتند

از حنجره شان هرچــــــــه درآمد ، گفتند

امــــــا به خــــــــدا هنوز هم معتــــقدم...

از جاذبه ی تـــــــــو سیب ها می افتند!!!


 

نوشته شده توسط رها در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 12:26 موضوع ادبی | لینک ثابت


تو را من لینک خواهم کرد

سحرگاهان که در خوابی

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد

به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

 

سحرگاهان که در خوابید من هم خواب  خواهم دید

مرا هک کن

خیالی نیست

دوباره آی دی از نو

و روز از نو

 

تمام شب به روزم من

و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

 وبا فیلتر شکن یک روز

وبلاگ خدا را باز خوام کرد.

 

علیرضا غزوه


 

نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 11:15 موضوع ادبی | لینک ثابت


زندگی به شرط " حیات "

توی دالانی که نه روشن است و نه تاریک  دارم راه می رم ، توی دالانی طولانی که از لای درزهاش نور میاد و اکسیژن . برای اینکه تو تونل جا بشم باید یه کم سرم رو خم کنم . البته برای من که قدمم  نسبتا کوتاه ست  زیاد عذاب آور نیست . اما شاید اگه جواد بود ، یا محسن بود یا حسین دایی بود ، شاید اونها اذیت می شدن ! آره اذیت می شدن . چه خوب که این تونل اندازه ی منه .

 

در امتداد دالان راه می رم ، بی آنکه منتظر مقصد معلومی باشم ، دیواره های دادن نم داره ، هر از گاهی که می خورم به دیوارها ، یه مشت خاک می ریزه  روم ، مثل بچه گی ، هنوز ترس از گم شدن ندارم . خیلی طول می کشه تا به نقطه ی اضطراب برسم . یادمه تو بچگی تو حرم امام گم شدم . مامانم  هم عادت نداشت خیلی بترسه از این موضو ع ها ، خیلی هم نمی گشت دنبالم .

 انقدر گم شدم تا خودم رو رفتم معرفی کردم به گمشده ها . اول یا دوم دبستان بودم . آقاهه دستمو گرفت تا ببره تو مقرشون ، قرمز شده بودم ، اشک تو چشمام جمع شده بود ، خیلی خورده بود تو پرم ، حق نداشت با یه دختر خانم محجبه اینطوری برخورد کنه ، حق نداشت دستمو بگیره ، نامحرم بود ، روم نشد بهش بگم دستمو ول کن . از بچگی آدم ضعیف النفسی بودم !!

 

به  یه  دوراهی می رسم نمی دونم از کدوم ور برم ، خیلی برام مهم هم نیست ، از سمت چپ می رم ، مادام میرم و میرم و میرم و میرم و میرم ، میرم ....تا خسته می شم ، ..... خسته شدم ، نمی دونم الان وقتشه که مضطرب بشم یا نه . دارم به این فکر می کنم که چه قدر دیگه باید برم ، اگه اینهمه راهو بی خود  اومده باشم ، اگه بیراهه باشه چی ؟ .... سعی می کنم بلند شم ، باید تا شب نشده راهو پیدا کنم . دوباره راه می افتم ، دوباره مسیر دالان رو مستقیم پیش می گرم و می رم اما نمی دونم چرا به جایی نمی رسم .  تونل یکم تاریک تر شده ، موبایلو روشن می کنم  نور بندازه ، تو تاریکی دستمو می گیرم به دیواره ها ، آروم آروم می رم جلو ، دستم می خوره به دیوار ، بدترین حالت ممکنی که در انتظارش بودم !! تونل بن بسته ، یه دیواره جلوش سد شده !!!

 

راهی ندارم جز اینکه با سرعت هرچی تمام تر خودم رو به همون دوراهی اول برسونم ، اگه با سرعت برم و بعضی جاها رو نیم خیز بدوام شاید یکساعته برسم .

 

می رسم به دو راهی ، سمت راست رو پیش می گیرم ، راه می افتم . نیم ساعت بعد می رسم به یه دوراهی ، وای خدا ، چرا این راه لعنتی تموم نمی شه ، چرا ما به هیچ مقصدی هیچ وقت نمی رسیم ، چرا همیشه تو دوراهی ها گیر می کنیم ، تو که ما رو انداختی تو این دالان ، خب کروکی اش هم بهمون می دادی ، چیزی از خدائی ایت کم نمی شد که !!  دیگه یواش یواش دارم مضطرب می شم ، چون گرسنه ام هم شده ، نمی دونم از کدوم راه برم،  قدرت ریسک کردن ندارم .

 

چشمامو می بندم ، هیچ آیه ای بلد نیستم ، چند تا صلوات می فرستم ، می رم داخل یه تونل ، یکم که جلوتر می رم ، کناره ی دیوار یه چیز عجیبی می بینم ، نور موبایلو می ندازم بهش ،چند تا گل کوچولوی زرد رنگ که ریشه اش هم از خاک بیرونه .بدون نور ، بدون اکسیژن ، بدون آب !!!

اشک تو چشمام جمع می شه ، دوباره مثل بچگی ها قرمز شدم ، جمع شدم ، مچاله شدم ، و مثل بزرگی ها ، " داغون شدم " !  باز هم گل زرد ....گل زرد ، گل زرد ، گل زرد

این نشونه ها چه قدر زیبا آدمو به هدایت می رسونن .

گل زرد یعنی خدا ، یعنی یه هدیه ی مستقیم از سوی خود خود خدا . مثل بقیه ی گل زردها ، مثل دوستی من با زهرا طاهری ، مثل فائزه ، مثل کشوندن من به اعتکاف ، مثل مشهد ، مثل مسجد دانشگاه ، مثل ترک فامیل ، مثل تمام گل زردهایی که زندگی مو گلستون کردن .....

 

گل ها رو می گیرم تو دستمو راه می افتم ، هرچی می رم جلو تر ، بیشتر هوا روشن می شه . الان دیگه کامل توی تونل معلومه ، نور توی تونل بیشتر شد ه ،  هرچی می رم جلوتر ، نور ِ توام  با اکسیژن بیشتر می خوره تو صورتم ،  هرچی می رم جلوتر یه قدم به حیات نزدیکتر می شم . یه حیات  پر از  ماهی های قرمز !!!                  

 از اولشم باید تونل سمت  راست رو انتخاب می کردم !!


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 22:2 موضوع ادبی | لینک ثابت


ویرانه

 ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد

    ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نگه تو

   صد بار بنا گشت و دگر بار فروریخت  


 

نوشته شده توسط رها در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 12:15 موضوع ادبی | لینک ثابت


حکمت

ده دقیقه ای می شه که همینطور داره خیره نگاه می کنه . شاید از صبح دوبار بیشتر پلک نزده . عین احمق ها . عین دیووانه ها .عین منگ ها ، عین ابله ها ، عین همه چی  ... فارغ از هر جیغ و شیون و هیاهو ! فقط به سنگ قبر نگاه می کنه ! حتی  آدمهای اطراف که  عربده زنان خودشون رو به خاک و خل می کشند و بلند می شن ، براش یکسری حرکات تار اسلاموشن بیش نیستند ، انگار تو گوشش شمع چکوندند ، حتی صداها هم براش محو اند !

بازم سنگ قبر ، جوان ناکام ، دوشیزه ، سال فوت ، سپیده .... سپیده .... سپیده .... چه اسم آشنا و غریبی !

دوشیزه !!!!، .... یاد کارت عروسی می افته ، دوشیزه سپیده  امجدی  ......  کارتی که هفته پیش دریافت کرده بود ! نمی دونست گریه کنه یا نه !

دلش برای پسر خیلی سوخت ! پسری که به زور از تو قبر در آوردنش ! مدام چهره خودش ، روی چهره ی پسر دیزالو می شد ! الان اون باید جای پسر می بود .

یاد پارسال افتاد ، که خبر نامزدی دختر رو براش آوردن ! یاد بیمارستان ، بستری ، افسردگی ، فلوکسیتین ، دوز ، بالا ، پائین ، داغون ، لاغر ، نحیف ........

یاد دوسال پیش افتاد ، خواستگاری ، برو ، بیا ، خواهش ، گل ، نه ، بله ، زیر لفسی ، گریه ، تمنا ، عشق ، خراب ، داغون ، بازم عشق ، بازم عشق ، بازم عشق ...........

یاد هفته ی پیش ، کارت عروسی ، دوشیزه سپیده امجدی .....، خنده ی تلخ ، انتحار ، آب پاکی ، پایان ، ذوب ، آب ، یخ ، کارت ، اشک ، خیس ........

.

رفته بود پرده ی عروسی شو بگیره برای نصب که ناقافل مرد !!!! مُرد و نامزدشو توی یه امتحان سخت گذاشت !..... به همین سادگی !!  با اینهمه عشق و علاقه کفر نگه خوبه !!! که اگه من بودم می گفتم !!! به همین سادگی !!

.

پسر رو از قبر بیرون میان ! .... با رخت عزا .... جای من !!!!

من اما همچنان خیره،  از قبر دور می شم ! متعجب ، گیج ، منگ ،.....  اینجور موقع ها آدم باید خوشحال باشه یا ناراحت ؟!  دستم رو می ذارم تو جیبم ، پامو می ذارم رو فبرا و رد می شم ، فکر می کنم ... فکر .... به همه چی !   به بلاهایی که توی این دو سال سرم اومد ، به اتفاق امروز ، به اون پسر ، به حماقتم ! به حکمتش !

اولین بار بود که به خاطر دست ردش ، به سینه ام انقدر راضی بودم !

کی می دونه چه حکمتی تو کارته  خدا ؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 12:58 موضوع ادبی | لینک ثابت


buy phobia

 

   از سر صبح که بیدار شده ، چشم ازش بر نداشته ...حتی دستشویی هم نرفته ، می ترسه یه آن غافل بشه و دیگه نتونه ببیندش . مدام حرکات و چرخشش رو توی خونه دنبال می کنه ... وقتی می ره نزدیک جالباسی دلش هوری می ریزه ، قلبش تند می زنه ، رنگش می پره ، 10 تومن دیگه به پول صدقه ی نذریش اضافه می کنه ، خدا کنه از حاضر شدن منصرف بشه . مثل اینکه دعاش گرفت . هنوز هیچ خبری از هیچ تصمیمی نیست ........

.

بلاخره روز موعود فرا رسید ....اما چه قدر زود ..... از دیروز تا امروز به اندازه ی سه سال پیرتر شده !!!!

 سر جمع 5 سال بیشتر نداره ! اما معنی نگاه ها و حرف ها رو خوب می فهمه !

.

این نگاه یعنی خداحافظ ..... اونم از نوع بدجورش !!!!

اولین باریه که انقدر از اشکاش متنفر شده ! مزاحم دیدش اند ..... احساس می کنه هنوز چشماش  ارضا نشدن از چهره ی پدر ...... حداقل باید دو ساعت دیگه خیره  نگاه کنه  تا سیر بشه .......

اما مگه پدر سیرمونی داره ......

.

از اینکه کسی درکش نمی کنه متنفره ! انگار هیشکی جدی نمی گیرتش ! می دونه که اگه پاشو بکوبه به زمین و خودشو هلاک بکنه هم فایده ای نداره .....  پس تصمیم میگره مثل جنتل من ها  یه گوشه ای  بایسته و گریه کنه و تو خیالش ، رد قدم های پدر رو بوسه بزنه .......

.

پدر خداحافظی کرد و رفت ....

چیزی که ازش وحشت داشت .....

دیگه صدقه هم اون خاصیت گذشته رو پیدا نکرد ، هیچ وقت .......

 


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 10:44 موضوع ادبی | لینک ثابت


وفا

  انار های باغ رسید .ولی او یک دانه را هم نچیشید . انار های ترک خورده که دانه های آبدارش مثل یاقوت می درخشید ، انگار دهن باز کرده بودند و او را صدا می کردند . ولی نو عروس به خودش قول داده بود که تنهایی انار نخورد . فقط چند تا انار درشت را کنار گذاشت تا با هم بخورند .

انار ها هنوز کال بود که رفته بود . گفته بود موقع  انارچینی  برمی گردد، ولی قول نداده بود .

نوعروس با خودش می گفت  : کاش از او قول گرفته بودم ، آنوقت حتما می آمد . موقعی که او برگشت درختها خواب بودند . به سراغ انار هایی رفتند که او کنار گذاشته بود ولی آنها هم خشک شده بوند ، خوردنی نبودند .

تازه داماد گفت : عزیزم تو بدون من انار نخوردی ولی من دور از تو ترکش خوردم .تو همیشه از من وفادار تر بوده ای .


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 22:52 موضوع ادبی | لینک ثابت


طعمه کلاغ !

       نگاه خیرمو از پنجره دوخته بودم به حیاط ، حیاط بدجوری سوت و کور بود ، بلاخره از این تردید لعنتی خلاص شده بودم . امروز خیلی آروم بودم . ذهنم شلوغ نبود ، اما صدای کلاغ ها مدام تو گوشم می پیچید ، انگار داشتن به مغز من نوک می زدن ، هر چی سرم رو بیشتر می گرفتم ، بیشتر نوک می زدن ! گاهی وقتها کلاغ های پائیزی دیوانه کننده اند ..............

      دوباره، یه لحظه به این فکر کردم، که شاید بشه یه فرصت دوباره به خودم بدم ، شاید اگه سعی مو بکنم بتونم .......... اما باز داشتم تردید می کردم ..........خودم می دونستم که سعی بی فایده اس ..........

       چه قدر خوبه که ادم بعد اینهمه مدت کار رو یکسره کنه . اینجوری خیالش راحت تره ، اینجوری رها تره ف اینجوری دیگه نه خودش مغز خودش رو می خوره نه کلاغ ها ................

      با قدم های محکم تر رفتم چاقو رو آوردم ، باز کنار پنچره ایستاده بودم ، کلاغ ها به جستجوی غذا ، شاخه ها خشک درخت رو     لی لی  می کردن  . زمستون بد روزگاری می شه برای کلاغ ها ، هیشکی بهشون رحم نمی کنه ، حتی خودشون ...........

       چاقو رو محکم فرو کردم تو سینه ام ، سینه ام شکافت برداشت ، یه شکافت عمیق ، مراقب بودم که چاقو به قلبم نخوره !!!!!!!    اطراف قلبو بریدم ، قلبو گرفتم توی دستم . اولش اروم می تپید ،ولی بعد مثل قطار ،انگار که رسید به ایستگاه اخر ،از حرکت ایستاد......

       پنجر رو باز کردم قلب رو گذاشتم کنار پنجره و در رو بستم . هوا خیلی سرد بود . کلاغ ها هجوم اوردن سمت پنجره ، منظره آرامش بخشی بود ، احساس کردم برای اولین بار به درد خوردم .همیشه همینطور بوده :

                    قلبی که نتونه عاشق بشه ، به درد طعمه کلاغ ها می خوره !!!!!!


 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 22:48 موضوع ادبی | لینک ثابت


report phishingreport abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting آرشیو شاسکول ها به بهشت نمی روند
 

نوشته های پیشین

<-ArchiveTitle->

report phishingreport abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting