یاد بـــاد آن که دلـــم عاشـق سرکار نبود

طفـــلکی از تو و عشق تــــو سر ِکار نبود

شیخ از حال دل من خبـــری هیچ نداشت

سی دی عاشقی ام بر ســــر بازار نبود!

نقل مشــــــروح خبرهــــــای دل رسوایم

باعث خجلــــــتِ  گوینــــده ی اخبار نبود!

عقــــل, گه­گاه به کــــــار دل من می آمد

این چنین از لگد عشــــق تـــــو ناکار نبود

چَـت نمی کردم و از خرج نِــتـَم آخـــر ماه

کـِـیس من در گرو اصغـــــر سمسار نبود!

فـِرت فـِرت از لــــب لعل تو شکر می بارید

رطـــــــــبی بود ولی موقـــــــع افطار نبود!

نرگس مست تو ای­دوست تمارض می­کرد

چشـم بیمار تـــــو مي ديدم و بیمار نبود!

می نهادم کــپه ی مـــــرگ خودم را راحت

بنده را شب همه شب دیده ی بیدار نبود

پیش تو دست و دلم هیـــــچ نمی لرزیدند

چون  مرا  استــرس "لحظه ی دیدار" نبود

رَختِ اسپورت, مرا راحت جان بود و به سر

فکـــر دامادی و قــــرض کت و شلوار نبود!

در محــــــل, خير سرم, بچّه ي مثبت بودم

تــــــوی جیب بغلــــــم پاکت سیـــگار نبود

فارغ از شعر و غزل, سوت زنان مي گشتم

کار من این همه با کاغــذ و خودکــــار نبود

شاعرم­کردی­و احسنت که بی­عشق رخت

هـــــنری از من بی عرضــــــه پدیدار نبود!

 ابوالفضل زرويي نصرآباد


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 23:40 موضوع شعر | لینک ثابت