تبليغاتX
شاسکول ها به بهشت نمی روند
 

اینک شوکران 3

 

 

    

      رفتم بالا و توی اتاق منتظرش ایستادم .اگر می آمد و روبه رویم می نشست، آن وقت نگاهمان بهم می افتاد و این را دوست نداشتم . همیشه خواستگار که می آمد ، تا می نشست روبه رویم ، چیزی ته دلم اطمینان می داد که این مرد  زندگی من نیست .

ایوب آمد جلوی در و سلام کرد. صورت قشنگی داشت ، کمی دورتر از من و کنارم نشست . بسم الله گفت و شروع کرد . دیوار روبه رو را نگاه می کردیم و گاهی  گل های قالی را و از اخلاق و رفتار های  هم  می پرسیدیم .......
.
..... گفت : خب حاج خانم نگفتید مهریه تان  چیست ؟
چند لحظه ای فکر کردم و گفتم " قرآن" .
سریع گفت مشکلی نیست. از صدایش معلوم بود ذوق کرده است .
گفتم ولی یک شرط و شروطی دارد .
آرام پرسید : چه شرطی ؟
- نمی گویم یک جلد قرآن . می گویم "ب" بسم اله قرآن تا آخر زندگیمان حکم بین من و شما باشد. اگر اذیتم کنید ، به همان "ب" بسم اله شکایت می کنم. اما اگر توی زندگی با من خوب باشید، شفاعتتان را به همان "ب" بسم اله می کنم.
ساکت بود . از کنار چادرم نگاهش کردم . سرش پائین بود و فکر می کرد . صورتش سرخ شده بود. ترسانده بودمش .
گفتم  "انگار قبول نکردید."
- نه ، قبول می کنم . فقط یک مساله می ماند .
چند لحظه مکث کرد " شهلا؟ "
موهای تنم سیخ شدند . از صفورا شنیده بودم که زود گرم می گیرد و صمیمی می شود ، ولی فکر نمی کردم تا این حد باشد. نه به بار بود و نه به دار ، آن وقت من را به اسم کوچکم صدا می زد . به روی خودم نیاوردم . پرسیدم " چی ؟"
- قضیه برای من کاملا روشن است . من فکر می کنم تو همان همسر مورد نظر من هستی ، فقط  مانده  چهره ات !
نفس توی سینه ام حبس شد . انگار توی بدنم آتش روشن  کرده  باشند .... ادامه داد  " تو حتما قیافه ی من را دیده ای ،  اما من ..."
پریدم وسط حرفش " از در که وارد شدید شاید یک لحظه شما را دیده باشم ، اما نه آنطور که شما فکر می کنید ."
- باشد به هر حال من حق دارم  چهره ات  را ببینم .
دست و پایم را گم کرده بودم. تنم خیس عرق بود و قلبم تندتر از همیشه می زد. حق که داشت ولی من نمی دانستم چه کاری باید انجام بدهم .
- اگر رویت نمی شود کاری که می گویم بکن ؛ چشم هایت را ببند و رو کن به من .
خیره به دیوار مانده بودم . دستهایم را به هم فشردم . انگشت هایم یخ کرده بودند . چشم هایم را بستم و به طرفش چرخیدم . چند ثانیه ای گذشت . گفت  " خب ، کافی است." .....


فوق برنامه 1: شاید هیچ وقت فرصت نشه که این کتاب رو بخونید ، اما به جرات یکی از فرصت های مهم زندگی  رو از دست می دهید !

فوق برنامه 2: این روزها دوباره خل شده ام ، له کردن نفس کار سختی ایست ، خاصه اینکه فیلم های جشنواره هم باشد ، خلاصه که هر روز یک فیلم در پیت نثارمان می شود و بر می گردیم خانه ! امروز " یک وجب از آسمان " را دیدم ، خیلی وقت بود که دلم برای اشک تنگ شده بود ، جبران چند فیلم قبلی را کرد ! ... کار زیبایی بود ، ارزش دیدن دارد.

فوق برنامه 3: اگر نمی نویسم ، حرف زیبایی برای گفتن ندارم .... دل که سیاه می شود ، قلم هم گربه رقصانی می کند ! ... این روزها همه چیز و همه کس شاخ اند !


 

نوشته شده توسط رها در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 2:10 موضوع دفاع مقدس | لینک ثابت


تشییع با احترام !

دوشنبه ، ظهر ، دانشگاه امیر کبیر

شهیدان می رسند نوبت به نوبت ، بوی اسپند ، شاخه گل گلایل ، ملودی زیبای یا حسین ، این همراهان همیشگی تشییج و تدفین ..... و و این ساقدوشان مومن و مومنه ، که دست بر دامان ، نوعروسان را به حجله می برند تا دمی بر آن تخت های روان ابدی بیاسایند ، رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست .... و این حسرت ابدی که مادام بر نوع آدمی همراه است ، آن هم در آن احوال ، که عده ای هووو می کنند تدفین را !!!..... همه می گریند و شور و حالی دارند ،و مادر شهیدی که با بغض شعری سیاسی می خواند ، و کمی مایه ی تسلا می شود، و شهدای والا مقامی که آرام و با احترام ، به خاک به ودیعه می روند .....

و کاش تمام ماجرا بر این احوال خاتمه می یافت ، دور تر که می شوی ، جوجه کمنیست ها آن طرف تر بلوا بپا کرده اند ، طبق معمول ! امیر کبییر و آن جو نا آرامش ....


دست می زنند و صوت می زنند و هو می کنند که مگر اینجا قبرستان است ؟؟!!! مردگان را چه جایی برای دنیای پویا و زنده ی دانشگاه است ؟؟؟!! و برای من ، این سوال است ، که مگر شهدا مرده اند ؟؟!!!


طبق معمول کم نمی گذارند ، فحش می دهند ، تحقیر می کنند ، زد و خورد می کنند ،... تمام تلاش خود را می کنند تا جو را ناآرام سازنند ، انصافا بچه های بسیج صبوری عظیمی می کنند ....


عد از تدفین ، مادام زمزمه می کنند که ما شب شهدایتان را از خاک در می آوریم !!!! وای که بنی آدم عجب سخیف و زشت می شود ، آنسان که اراده کند به راه شیطان برود !


جمعیت پس از تشییع به سالن غذا خوری دانشگاه هدایت می شوند ، .... و باز دست بر نمی دارند ، اطراف سالن شعار می دهند که " ای خواهر بسیجی ، غذاتو خوردی گمشو !!!" ، خیلی حسرت به دل مانده اند که دعوایی نشده است و خونی نریخته اند !

شهدا آرام می گیرند ، و ما هر لحظه نا آرام تر می شویم ، از این احوالات ، از این زمانه ، از این دنیای بی حیاء !

و حال گریه را شوری دیگر است .....

و تا زنده ایم راهت ادامه دارد ای شهید ....


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 10:47 موضوع دفاع مقدس | لینک ثابت


نداشتن ها


برعکس تمام رسومات معمول دنیا ، عاشق سنت شکنی بود ، اصلا عشق می کرد معاملات فیزیکی و غیر فیزیکی دنیا را بهم بریزد!

.

.

من کت و شلوار رسمی پوشیدم ، اون اورکت !  گفتم این لباس رو عوض کن، خوب نیست با این لباس بریم خواستگاری .

گفت : الان وقت این حرفا نیست . پس فردا هم باید برگردم ، هزار جور کار هم دارم ، زودتر راه بیفتیم .

.

حاج آقا صیغه ی عقد را که جاری کرد گفت :آقا داماد بفرمائید امضاء  کنید.

گفتم من داماد نیستم، داماد ایشون است. ما فقط لباس دامادی داریم.

حاج آقا گفت : خب شما بفرمائید امضاء کنید.

گفتم ببخشید : دستش مصنوعیست !

حاج آقا گفت : عروس خانم دلت را به چه چیز خوش کرده ای ؟

گفت : به نداشتن هایش .

حاج آقا گفت : مبارک است .

 

پاورقی 1: مثل من و ساجده !... مادام تقویم رو ورق می زنم که بدونم  حدودا عروسی تو چه روزهایی می افته و من چه لباسی بپوشم و چه کار کنم !!!..... فارغ از اینکه ساجده اصلا نمی خواد عروسی بگیره !!!



 

نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 11:17 موضوع دفاع مقدس | لینک ثابت


عهد

گروهبان عرق پیشانی اش را پاک می کند . سینه اش را جلو می دهد و با اخم گره شده در پیشانی ، چند قدم به جلو بر می دارد .

هوای تابستانی گرم و نفس گیر است. سرباز ها در چند ردیف پشت سرهم ایستاده و به گروهبان خیره شده اند . لب و دهان همه خشک است ، گروهبان دو دستش را از پشت بر هم قلاب می کند و بعد فریاد می کشد :       _ گروهان آزاد .......

سرباز ها در حالی که پا به زمین می کوبند ، با فرمان گروهبان به خود تکانی می دهند . غلامحسین به لب و دهن گنده گروهبان نگاه می کند . سلاحش را دوش فنگ می کند و به طرف اسلحه خانه راه

می افتد .علیرضا چند قدم به دنبالش می دود و صدایش می کند :     _ افشردی !!!

غلامحسن سر برمی گرداند . علیرضا با تعجب به لب های غلامحسن چشم می دوزد .

_ پسر تو چه قدر کله شقی ! یعنی تو با این وضع که دو ساعت یکبند دویدیم،تشنه نیستی ؟

غلامحسن سرش را پائین می اندازد . علیرضا دست غلامحسن را می گیرد و به طرف خود می کشد .

_ بیا برویم اول آب می خوریم ، بعد سلاحمان را تحویل می دهیم .  غلامحسین خیره به چشمان علیرضا نگاه می کند و سر جایش محکم می ایستد و بعد نگاهش را به سمت اسلحه خانه می دوزد . علیرضا دستش را شل می کند : هر جور راحتی ، من به عمرم آدمی مثل تو ندیده ام . غلامحسین برای اینکه علیرضا را نرنجانده باشد، دست رها شده اش را به طرف او رها می کند و لبخند می زند :

_ این همه ناراحتی برای آب خوردن؟ باشد، فردا جلوی چشم تو یک گالن آب می خورم،راضی شدی علیرضا خان ؟  علیرضا که از رفتار غلامحسین راضی به نظر می رسد ،ابرو بالا می اندازد و می گوید:

_ چرا فردا ؟   غلامحسین دست اورا می فشارد و به آرامی می گوید:

_ یک موضوع خصوصی است ، ندانی بهتر است . از همدیگر خداحافظی می کنند علیرضا هنوز به حرفهای غلامحسین فکر می کند. جلوی شیر آب غوغایی به پا است. سرباز ها که از خشم گروهبان خلاص      شده اند، حلا با خیال آسوده از سر و کول هم بالا می روند. تشنه زیر شیر می روند و آب از سر تا گردنشان را خیس میکند.غلامحسین آب نداشته دهانش را قورت می دهد،به یاد سه روز پیش می افتد از خود خجالت می کشد. این حالت رنج تشنگی را برایش دلپذیر تر می کند . چند قدم به طرف آسایشگاه بر می دارد. با دیدن لبهای خیس، از رنجی که برای تشنگی می کشد، بیشتر لذت می برد.

صدای شرشر آب را می شنود. کمی دورتر به دیوار تکیه می دهد و به آب خیره می شود. غلامحسین دوباره به یاد قولی که به خودش داده بود، می افتد. با این فکر پشت از دیوار برمی دارد و خود را به شیر آب نزدیک می کند. گلوی غلامحسین از تشنگی به سوزش می افتد. با امروز سه روز است که قطره ای آب از گلویش پائین نرفته است. دو روز پشت سر هم نماز ظهرش قضا شده بود . چاره ای جز تنبیه کردن خود نداشت ................             

(بر اساس زندگی نامه غلامحسین افشردی، فرمانده قرارگاه نصر در عملیات های بیت المقدس و فتح المبین و .....)            


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 12:38 موضوع دفاع مقدس | لینک ثابت


بدون شرح

 

طرح يكسان سازي مزار شهدا

تنها دل تو نیست که چون ما شکسته است        این کاسه کوزه بر سر دنیا شکسته است

از من یکی مپرس کجای دلم شکسته است        یکجا دو جا که نیست ، ز صد جا شکسته است

دیگر چگونه با دل خود درد دل کنم                     ظالم تمام آینه ها را شکسته است

هرگز کسی به  بی کسی ِ ما نمی رسد           ما را کسی که داده تسلی شکسته است

غم ها چه بی دریغ فراموش می شوند         گویی تمام دست و قلم ها شکسته است !!!

 


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 22:43 موضوع دفاع مقدس | لینک ثابت


report phishingreport abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting آرشیو شاسکول ها به بهشت نمی روند
 

نوشته های پیشین

<-ArchiveTitle->

report phishingreport abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting