بسم الله الرحمن الرحیم
در این چهار سال بسیار به ما خوش گذشت ، ما توانستیم دوستان زیادی پیدا کنیم ، دوستانی زلال تر از آب روان و لطیف تر از برگ خزان که خود را سه کولار می نامیدند ولی من فکر می کنم آنها به شخصه خیلی بیشتر از من می فهمیدند و جا داشت چهار یا پنج کولار نامیده شوند !
ما در دانشگاه خیلی چیزها یاد گرفتیم ، مثلا قبل ترها که دانشجو نبودیم فکر می کردیم که هر اتفاقی در هر کجا ی دونیا که می افتد تقصیر امریکاست ، اما بعد ها که دانشجو شدیم فهمیدیم که تقصیر احمدی نژاد است !
ما در آن دوران بسیار با نشاط و پر انرژی بودیم ، گاهی که خیلی درس ها سخت و کسالت بار می شد برای تنوع غذاهای سلف را چپه می کردیم و اعتراض می کردیم و همه حساب می بردند و کلی این قسمت به ما خوش می گذشت !
ما در دانشگاه فهمیدیم که پول نفت الا و لابد باید بیاید در سفره ها آنهم سفره های خودمان، مثلا اگر خط های مترو سریع تر ساخته شد ، قبول نیست ، یا اگر به سفره ی دیگری رفت ، باز هم قبول نیست ، یا اگر شهر سازی شد ، باز هم قبول نیست ، یا اگر امکانات روستایی .. ، باز هم قبول نیست ، یا اگر ..... خلاصه که قبول نیست !
ما در دانشگاه چشممان به روی حقایق باز شد ، مثلا فهمیدیم که از آمریکا و انگلیس هم بدتر وجود دارند و آن روسیه و چین هستند با آن کفش های ارزان قیمتی که به ما می اندازند !
ما در این مدت فهمیدیم که انرژی هسته ای نمی خواهیم ، ولی به جاش " آزادی " می خواهیم ، که فکر می کنم خیلی مهمتر از انرژی باشد ! چون بلاخره باید آزادی باشد تا بتوانیم انرژی مان را یکجا تخلیه کنیم دیگر ! آزادی نباشد فکر کنم نمی شود!
ما در این مدت متوجه شدیم که اصلاحات خیلی کم انجام داده ایم ، و باید خیلی چیزها را اصلاح کنیم و اصلا خیلی چیزها اصلاح نشده ... اما عیب ندارد ، حالا دوستانمان قرار است از اول مهر شروع کنند به اصلاح امور . چیزی نمی گویم ، چون شاید خودشان بخواهند چهار سال دیگر انشاء بنویسند و اینطوری خاطره ای داشته باشند برای نبشتن .
ما در این چهار سال یاد گرفتیم که همه چیز را نفی کنیم ، از پیشرفت و آبادانی و آزادی و عزت و شرف گرفته تا گل وجود خود مان را ! ما یاد گرفتیم که همیشه نا امید زندگی کنیم ، و زندگی را سیاه ببینیم ، انقدر سیاه که فکر کنیم 11 سپتامبر هم کار احمدی نژاد بوده !
ما چون خیلی اهل درس نبودیم برای همین یاد گرفتیم که ، سرکوفت جهان سومی بودن ، بیشتر مزه می دهد تا به پیشرفت فکر کردن ! لذا خیلی حال نکردیم که به پیشرفت و توسعه فکر کنیم .
به طور خلاصه ما از اینکه قشر خاکستری نبودیم بسیار خوشحالیم و و در این چهار سال بهمان خیلی خوش گذشت و احساس می کنیم که به خودمان باید افتخار کنیم !
این بود
انشای
من
پاورقی 1 : این متن رو خیلی وقت پیش نوشته بودم ،احساس کردم شاید با این ایام تناسب داشته باشد .
پاورقی 2: روز دانشجو مبارک باد .
پاورقی 3 : یه حدیث از امام باقرع می خواستم بنویسم در مورد کسی که جوینده علم است و ... اینا که الان یادم نمی یاد ، پیداش می کنم می نویسم ، انشالله !
پاورقی 4 : حالا من تلفن ندارم ، شما که داری نباید یه خبری از ما بگیری ؟ احتمالا این جوک بی مزه رو همه شنیدین!!! 1.
پا ورقی 5 : تازه محرم هم نزدیکه !!!!
نوشته شده توسط رها در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 21:37 موضوع اجتماعی | لینک ثابت

اندی بود به گمانم ،
یکبار در عمرِ پر برکتش یک حرف درست ِ ضد فمنیستی زده " بود " .
ای قشنگ تر از پریا ....... تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدن ....... عشق تو رو می دزدن !!
.
.
کاش به حرف اندی گوش داده بودیم !! چه خبطی ............
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:43 موضوع اجتماعی | لینک ثابت
سابق بر این نیک یاد داریم که در اعیاد ماضی ، کلهم به میهمانی و دیده بوسی اقوامی می رفتیم که در اهداء عیدی و شل نمودن کیسه ی اسکناسات (جمع مونث به دلیلی نامعلوم!!) مبارکشان، ید ِ طولایی داشتند و هر بار با لبخندی و اسکناسی به هنگام رفتن، کودکانی چون بنده را به فیض اکمل می رساندند و ما نیز از فرط خوشحالی ، پا را از لنگه در بیرون گذاشته و نگذاشته شروع به حساب کردن عیدی ها می کردیم که مثلا با این 5000 هزاری ، سرجمع چه قدر تا به حال عایدمان شده ، و خلاصه با نفر بعدی که می خواهیم برویم و مثلا اگر اون 2000 تومنی بدهد تا آخر امشب چه قدر کاسبیم !!!!
چندین سال بر همین منوال روزگار می گذراندیم ، جلو جلو پولها را در تخیلات مبارکمان خرج می نمودیم و توگویی که هر سالی بر یک زخم می زدیم ! و الحق که تا حدودی نیز زخم ها التیام می یافتند !!!!
.
اما امسال ویبره ای عظیم ما را تکانیدن گرفت و آنگونه نبود که در سال های پیش بوده است ، گویا امثال کمی با شوعور تر می نمائیدیم ! لذا قصد نمودیم که کمی بر دوز اخلاصمان در صله ی رحم بیفزائیم و خود را در چندین جلسه بحث و گفتگو قانع نمودیم ، که همه چیز پول نیست و دنیا دو روز است و تو مثلا خیر سرت مسلمانی و ....
.
این شد که امسال عزممان را جزم نمودیم ، تا به تک تک بزرگان خصیص و گدا هم که هیچ علاقه ای به پرداخت هیچگونه وجهی ندارند هم برویم و خود را در نیت و ... محکی بزنیم ، این شد که همه ، منجمله ( دایی بزرگ و زنش ، اکبر دایی و بچه هاش ، حاجی عمو و نوه هاش ! ، دایی شعبان و عروساش ، و....) در دیدن ما هم متعجب و هم خوشحال شدند ، به طوری که هر کدام هر بار (پس از ملاقات ما !!!!!) مبلغی کف می نمودند !!!
نتیجه ی اخلاقی اینکه :
ما در این چند روز چیزی حدود 2 کیلو گرم اضافه وزن پیدا نمودیم !
از مصرف بی رویه
ی آجیل طی یکسری تعارفات زورکی ، حالت
پیدا کردیم و به مرز شات
داون رسیدیم !
بعد از رفتن چندین سال از سوی عده ای متلک باران شدیم .
حجم عیدی ها با توجه به تورم امسال ، چندان تغییر چشم گیری نداشت ، اما همچنان امیدوار در جهت شل شدن کیسه ی رحمت الهی ، به عید دیدنی ادامه دادیم .
.
فوق برنامه 1: هر که دوست دارد خدا عمرش رازیاد کند و روزی اش را توسعه دهد ، باید که فامیل داری کند . حضرت محمد (ص)
فوق برنامه 2 : امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ما چیزى را جز «صله رحم» سراغ نداریم كه عمر را زیاد كند، تا آنجا كه گاهى تا زمان مرگ یك نفر، سه سال مانده است، ولى او اهل صله رحم مىشود. آنگاه خداوند، سى سال بر عمرش مىافزاید و سى و سه سال دیگر زنده مىماند. و گاهى اجل كسى سى و سه سال است، به خاطر قطع رحم و گسستن رابطههاى خویشاوندى، كاهش مىیابد و اجلش سر سه سال فرامىرسد.»
فوق برنامه 3: یكى از شیعیان از امام صادق(علیه السلام) مىپرسد: برخى خویشاوندانم خط و تفكر دیگرى دارند، غیر از فكر و مرامى كه من دارم. آیا آنان بر من حقى دارند؟ حضرت فرمود: آرى، حق قرابت و خویشاوندى را چیزى قطع نمىكند. اگر با تو همفكر و هم عقیده باشند، دو حق بر تو دارند: یكى حق خویشاوندى، دوم حق اسلام و مسلمانى.
نوشته شده توسط رها در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 11:10 موضوع اجتماعی | لینک ثابت
فاطی : سلام ذبی ، چه طوری ؟
ذبی : سلام فاطی ، من خوبم ، تو خوبی ؟؟
فاطی : چه خبر سر بازیت کی تموم می شه ؟؟!
ذبی : یکسال و هشت ماه دیگه !!
فاطی : خوبه ، پس دیگه چیزی نمونده ، بعدش می خوای چی کار کنی ؟ ....... کا رو می گم
ذبی : بابام با دائیم یه صحبت هایی کرده ، احتمالا برم پیش دائیم ! همون کابینت سازه
فاطی : آخه مدیریت بازرگانی و چه به کابینت سازی !
ذبی : چه حرفا می زنی ؟! پس پول مهر ِ تو رو از کجا جور کنم ! با مدیریت بازرگانی ؟!
فاطی : کی از تو مهر خواست آقا ذبی ! درد و بلات بخوره تو سر من !
ذبی : این حرفا چیه فاطی چرا بخوره تو سر تو ! بخوره تو کمر من !
فاطی : اون وقت با این کمرت می خوای مهر منو بدی؟ تو اگه طوریت بشه ! من مهریه رو می خوام چی کار کنم ؟
ذبی : خب پس کجا بخوره ؟!
فاطی : ما که اصلا درد و بلا نداریم که بخوره تو سر کسی !
ذبی : راست می گی ها !! اصلا یادم نبود ! ........... راستی جهیزیه ات به کجا رسید ؟ !
فاطی : سرویس آبکش هام تکمیل شد !
ذبی : اون که یکماه پیش تکمیل شده بود ؟!
فاطی : نه .... دو سه قلمش مونده بود با حقوق این ماه گرفتم
ذبی : دیگه چی تکمیل شده ؟
فاطی : یه سری دمکُنی و دستکش که مامانم دوخته ، با یه پنکه !
ذبی : همونکه پارسال تو مسابقه بردی ؟
فاطی : آره چه حافظه خوبی داری !
ذبی : چند وقت دیگه باید صبر کنیم تا جهازت تکمیل شه !
فاطی : نمی دونم ...... اگه به حقوقم اضافه بشه ، فکر کنم 5 سال دیگه باید صبر کنیم .
ذبی : یعنی سر جمع 8 سال
فاطی : ماشالله حسابت هم خیلی خوبه آقا ذبی ، ماشالله ، ماشالله !...... خدا کنه بچه هام به باباشون برن !
ذبی : راستی فاطی ....... 8 سال دیگه بچه هامون چند سالشونه !؟؟
فاطی : نمی دونم ، باید همون موقع حساب کنیم ، الان نمی شه تخمین زد . شما هم چه صحبت هایی می کنی آقا ذبی ! حالا کو تا ما ازدواج کنیم ! بچه دار بشیم !
ذبی : چشم بهم بزنی تموم شده فاطی !
فاطی : چی، ازدواجمون ؟!
ذبی : نه ، جوونی مون !!!!!!!
فاطی : وای آقا ذبی شما فال بینی هم بلدی ؟؟!!خیلی خوب آینده رو می گی ......... من به شما افتخار می کنم !
.
.
فرمانده : ذبی غازقولنگی !!!! کنار اون میله ها چه غلطی می کنی ؟؟!! چرا صف جمع نرفتی ؟! جریمه ات اینه که دور خودت می چرخی و 30 دور کلاغ پر می ری ، انقدر که سرت گیج بخوره !!! بدو واینستا !!!
نوشته شده توسط رها در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 23:35 موضوع اجتماعی | لینک ثابت
هوا خیلی خوب و ملس و مامانه، نه خیلی گرمه ، نه خیلی سرد ، خلاصه که با یه لا پیرهن هم می شه اومد بیرون . اول خیابان فردوسی ، پشت یه کوچه ، یه در معمولی و به غایت ساده وجود داره ، که کسی به مخیلش هم نمی رسه که اینجا می تونه بزرگتر از 60 متر باشه !!!!
از در که وارد می شی یه راهروی باریک و طولانی هست که باید طی کنی ، بعد راهرو وارد یه مجموعه می شی ، یه اتاق که در اولین برخورد ، اگر چشمات بسته باشه ، به خاطر دو تیغه آجری که جلوی درِ اون تعبیه شده ، با صورت به زمین می خوری ، و بعد می فهمیم که دقیقا برای همین امر ساخته شده !!!!.... وارد یه ساختمانی شده ایم که سراسر به شکل یک استوانه ی میله ای ایست !!! این ساختمان رو آلمانی ها ساخته اند ، مهندسی آون طوری طراحی شده که تابستانها خیلی گرم و زمستانها به غایت سردتر از بیرون می شه ! اول باورم نشد ، اما یه ربع بعد، از زور سرما به خودم می پیچیدم و بخاری که از دود سیگار هم بدتر خارج می شد ، کاملا صحه می گذاشت به این قضیه !
یک ساختمان چهار طبقه ی پیچ در پیچ ! با انواع و اقسام ابزار شکنجه برای کسی که در خانه اش مفاتیح پیدا بشه !!! چه برسد به اینکه بخواهد به شخص اول مملکت توهین کند !!!! (بلا به دور) !
.
افرادی که اتاق ها و اسباب شکنجه رو توضیح می دن ، اشخاصی هستند که در هر بخش با همان ابزار شکنجه شده اند ، و این لطف رو فی سبیل الله برای این ایام انجام می دن ، وگرنه که پیشه ی دیگری دارند و در ایام دیگر کسی نیست که حرفی بزند !
دیدن ابزار شکنجه ، ماکت هایی که به تخت فلزی داغ بسته شده ، سوزن های ته گردی که تا ته، داخل ناخن می شه و با فندک آنقدر زیر سوزن حرارت داده می شه تا داغ بشه و ناخن بیافته !!! ، تنقیه ، پر کردن آب جوش در مثانه !!!!، ضربات شلاغ ، دستگاههای شوک الکتریکی ، زنانی که از موی سر در راهرو ها کشیده می شدند !!! و سیگارهایی که به کرات روی بدن زندانی ها خاموش می شد.... دستگاههای مخصوصی که صرفا برای شکنجه تعبیه شده و از سوی اسرائیل همراه با تعلیم دهندگانشان به اینجا آمده !!! ......و سلول های انفرادی که کویت ترین بخش محسوب می شود! ، ..............
از آن هوای ملس ِ در شهر ، هیچ در اینجا دیده نمی شد ، اینجا فقط بوی تعفن زشتی و پلشتی می آید !!! مادام که در سلول ها و راهروی های طبقه ی زیر زمین راه می روی ، در هراسی _که بعد 30 سال_ ماکت ها به حرکت در بیایند و به ناگاه از پشت سر خفتت کنند و در راهرو کشان کشان سمت اتاق بازپرس ببرند !!! ... به طرز عجیبی خوف آور است ! همه چیز به غایت طبیعی ساخته شده است ، همه ی شکنجه گر ها و همه دربند ها !!!
هر ساله که آهنگ های انقلابی را می زنند ، آرزو می کردم که من هم در اون زمان به دنیا می اومدم و سهمی در برپایی انقلاب می داشتم !! ... وقتی که در راهروی های این استوانه مدرج ، جا پای رد خون ها راه می روم به شدت حرفم را پس می گیرم و خودم نیک دریافته ام که غلو و ادعای عظیمی داشته ام ، و خیلی خیلی هم شکر می کنم که سر دینم از این امتحانا پس نداده ام ! که صد باره یا منافق شده بودم ، یا نفوذی !
و خدایا جرم اینها چه بود که با این ابزار و افراد غیر انسانی ، سخت ترین روزهای عمر خود رو بگذرانند . و این وحشی گری جز از خوی وحشی و سگ صفت ان شاه فاسد و نمک به حرام نبود که عشق تاج نگینی و سفرهای فرنگی چشم هیز و کفتار مسلکش رو کور کرده بود !!!! و با تلی از جنازه در 17 شهریور ِ ژاله ، با افتخار عکس شکار می گرفت ، و پا بر گردن مردم ، لبخند می زد که اینها را ما صید کردیم ، خودمان به تنهایی !!!!........ آه از این زمانه ، ... آه از این تاریخ !!!.......
.
و دیدن همه اینها ، متصدیان را بر آن داشته که هنگام خروج ، شیر کاکائو و کیک بدهند برای جبران فشار افتاده در کف پا !!! و الحق که چه تصمیم به جایی بوده ، و خدا امواتش را بیامرزاد ....
لنگان لنگان وارد شهر می شوم ، روحمان کتک خورده است ، جسممان دوباره هواس ملس استنشاق می کند ، همه در حال رفت و آمدند ، کسب و کار جریان دارد ، و کسی چه می فهمید آنجا چه خبر بود ! ...... احساس می کنم آزاد شده ام ، بوی گل سوسن و یسمن آمد ، عطر بهاران کنون از سفر آمد ........
پاورقی 1: عکس هایی که گرفته شده ، بصورت کاملا محرمانه و غیر قانونی بوده ،لذا خیلی محدود است . و خیلی گویا نیست . و دوم آنکه به خاطر تاریکی فضا مجبور بودم از فلش استفاده کنم که اگر می فهمیدند باید با دوربینم خداحافظی می کردم ، لذا داخل سلول ها و راهروها خیلی تاریک تر از این است و با فلش روشن شده است !! در ادامه مطلب...
نوشته شده توسط رها در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 12:8 موضوع اجتماعی | لینک ثابت

سه شنبه شب بود . نشسته بودیم پای منبر . من و فتانه و دختر آمیز یحی ماست بند وبرادر کوچیکش رسول و خدیج و فاطی و دختر ناجی و خواهر ذبی و چند نفر دیگه که نمی دانم اسمشان چی بود ..........
امام نماز مسجد بالا حرف می زد ، خاصه برای ما . قشنگ و رسا و تو دل برو ،.... جوری حرف می زد که آدم دلش نرم می شد .... به خدا ، به خلائق ، به دین محمد ... و به تمام چیزهایی که تا دیروز با شک بهشان نگاه می کرد ....
مادام برای خودش حرف می زد و کانه دل ما را در هاونگ می کوبید و ورز می داد تا رام تر شود ، و اینچنین می شد . الحق و الانصاف .....
خدا این یه منبر فکستنی را از ما نگیرد ، که گاهی دلمان به آن بدجور خوش است .
راجع به زن می گفت ، و راجع به تمام شکیاتی که ما را به خدا بدبین کرده بود ! .... می گفت زن ستون خانه است ، روح زن اگر در آرامش باشد ، خانواده در ارامش است . مرد حالش خوب است ، دختر از هر روز بهتر است ، پسر دغدغه ندارد ... همه در آرامش اند .و خانه چون موجی ملایم در امواج دریا و نیک که بنگری صدای مرغان دریایی را هم می شنوی و تسبیح تمام جنبندگان در این آرامش ملکوتی .......
.
می گفت تمام دنیا بسته به زن است ... خدا اینطور خواسته ، که زن مایه ی سکینه باشد ، و مایه ی لطافت و مایه ی انس و مایه ی عشق و مایه ی هر چیز خیلی خوب در دنیا .....
.
می گفت خدا هر چیز بد را که مایه متلاطم شدن زن است می خواست که از سر راه او بردارد و کوچکترین خدشه ای به روح بلندش وارد نیاید ! که اگر این طور شود تمام خانواده و تمام دنیا بر فنا می رفت .... می گفت خدا بیشتر از آنکه بخواهد سور و سات عشق را بر پا کند یا به زعم عده ای برچیند ،...به پایداری عشق اندیشه کرد . و الحق که هر که با خدا تر بود ، در عشق پایدار تر بود. ( یک معامله ی پایا پای !!)
اینها حرفهای امام نماز مسجد بالا بود که انگار فقط رو به من کرده بود و، تو گویی که در گوش من زمزمه ی هوالحق می کرد ، و نیک دانسته بود که تنها من پا منبری مسجد بالا هستم .نیک که نظاره کردم من نیز پی بردم !!....... فتانه مادام فکری انگشتری بود که در دست راستش بود و چند وقتی شیرینی خورده بود ، دختر آمیز یحی ماست بند فکری انگشتری بود که در دست چپش بود و دو ماهی از شرینی خوردن گذشته بود ! خدیج فکری پسر عموش بود که از سربازی بر می گشت و هجران به پایان رسیده بود . فاطی و دختر ناجی درگیر الگو های کلاس خیاطی بودند و مادام پای منبر ساسون می زدند!!! ، خواهر ذبی هم مادام فکری بود که چه طوری سر صحبت را باز کند و بعد منبر ذبی را به خیک ما ببندد !!!!
هر یک به فکری غیر از مشغولیات مهم بودند ، مشغولیاتی که فقط از، آنها سوال می شد . و لا غیر !!!
نیک دانستم که با من است ، می گفت اگر فضای خانه شیطانی باشد ، همه به هم بد بین باشند ، و زن که ستون قرصی بود را موریانه ها از هر سو فراگرفته باشند و دیگر ستونی در کار نباشد ... هر کس به کار خودش است.
مرد پای وبگردی است ..زن پی خرید است ، دختر پای تلفن است ، پسر پای چت است .... و هر یک محبت را در جایی به غیر از آنجا طلب می کند .... و اینگونه می شود که دنیا را فساد می گیرد .... و همه مشتی لنگ و لوک اند که محبت جستجو می کنند در نا کجا آباد ...
.
امام نماز مسجد بالا گویی برای همه حرف می زد ، اما دانستم که به من می گفت : تو نباش ، آنچه که گذشته ها بودند و آینده ها هستند و همه خود غلط بودند ، آنچه می پنداشتند!.
و من نیک به یاد دارم که مادری داشتم که مادام در خانه نبود ! و پدری که مادام گرم تامین آینده بود ، و همیشه همه در پی روز مبادا بودند ! و لحظه ها را اینگونه بزرگ شدیم ، با تشویش و نگرانی و اضطراب از آرامشی که تبدیل به امواجی سهمگین می شد و فاصله ی خواسته ها با سنت ها ... و سنت شکنی ها ، و دهان های باز فامیل از این گستاخی ها .... و ما مانده بودیم در این گرداب ، و گریه می کردیم و مادر را صدا می زدیم .... دریغ که مادر هم به جمع فامیل پیوسته بود و دور غلط هایی که ناشی از غلط های خودش بود خط قرمز می کشید و نمره می داد و من روزی صد بار نمی دانم برای چه جریمه می شدم !!!
.
و اگر نبود خدا که رخ بنماید ، زودتر از اینها به هلاکت رسیده بودم ، زودتر از آنکه طعمی از محبت چشیده باشیم ، و چه حیف می شد این فطرت ، اگر به خدا نمی پیوست .....
.
بعد آن شب ، سه شنبه شب بود ، مسجد ده بالا ، نوری سبز که از بالای تپه ای کور سو می زد ، و نور هدایت امام زاده ای که همه را به ان سو می خواند و همه فکری ساسون زدن و درز گرفتن از روزمرگی های زندگی بودند و حال شنیدن ندای امام زاده نداشتند ......
بعد آن شب ، که سه شنبه شب بود ، و مکانی بنام مسجد ده بالا در ناکجا اباد ...... در همان شب ، دیگر نخواستم با مردان برابر باشم ، چون خود را حاصل "برابری " یافته بودم . نخواستم هیچ وقت قاضی شوم ، نخواستم به ازای برابری ، فروشده ، ..یا منشی ، یا متصدی بلیط اتوبوس های خط بی آر تی ، یا حتی سوپر استار شوم ...... از هر چه که بوی تحقیر می داد متنفر بودم !!!!
.
خواستم روانشناس شوم ، و مثل امام نماز مسجد بالا ، به هدایت بپردازم ،تلفیقی از علم و مذهب !.... هدایت زنانی که به فکر الگوی خیاطی بودند ، و هدایت دخترانی که یه روزی باید می فهمیدند این برابری دام است ، حیلتی که زنان چه زیبا در پرتو آن تحقیر شدند و هنوز در خوابند . و خوشحال از اینکه سهمی گرفته اند در جامعه ، برابر با مردان !!!!
روز ها و شب ها به فکر آن منبرمی افتادم ، و به یاد معمرش و به یاد آن پامنبری های خفته .....
و به یاد خودم که قول دادم ، تا زنده ام از این نابرابری حرف بزنم ، و فریاد کنم که این عادلانه ترین و محترمانه ترین نابرابری دنیاست .....
و نمی دانم چه قدر از راه را پیموده ام ، و چه قدر باید بپیمایم ! ... در حالی که هر روز به این تئوریسن های غربی و خزئبلاتشان بیشتر شک می کنم !!!! و کی می رسد زمانی که در جمعی کیپ تا کیپ زن نشسته باشد و به ندای این نابرابری منصفانه گوش فرا دهد و رویای زندگی زیبای توام با آرامش خدا روزی به حقیقت پیوسته باشد ................
لطفا کسی من را از خواب بیدار نکند !!!
نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 16:3 موضوع اجتماعی | لینک ثابت
بعد از عروسی عمه ، چند وقت پیش یه بحثی تو خونه داشتیم راجع به مراسم عروسی . مامان می گفت یعنی تو دیگه نمی خوای تو هیچ مراسمی شرکت کنی؟ . گفتم اگه اینجوری برگذار بشه ، نه ! گفت مگه می شه مثلا عروسی داداشت شرکت نمی کنی ، اومدم حرفی بزنم که داداش گرامم خیلی قلدور مابانه گفت : خب نیاد ! ....به همین راحتی !...
هر چی بعدا فکر کردم دیدم به شخصه کسی برای منِ نوعی ارزش قائل نیست ، و اومدنم به مراسم منوط به اینه که عقاید بقیه رو بپذیرم ! تا جایی که برادرم هم حاضره راحت قید منو بزنه ! دوباره یاد اون تراژدی سر قبر افتادم که اینبار جواد با زنش دارن روم خاک می ریزن !!! بعد به این فکر کردم که دنیا چه قدر پسته ! ...... به این فکر می کردم که تا وقتی شب امتحان می شد و جواد آقا کارش لنگ ما می شد ، می شدیم آبجی مهربون و دوست داشتنی ، حالا که دانشجو شده و خرش از پل گذشته !!!
.
به این فکر می کردم که تا دیروز عزیز ترین و صمیمی ترین دوست دوران تحصیل و جوانی ِ زهرا جان بودیم ، و حالا که دستشو گذاشته تو دست فرخ ، (همکار قدیمی بنده) ، تا برای یک موضوع کاری زنگ می زنی به فرخ ، چشم و ابرو نازک می کنه که با فرخ کاری داشتی؟؟؟!!! عجب !! منوط به کسب اجازه شدیم !
.
دیروز داشتم اخبار رو دنبال می کردم ، ماجرای کردان بیچاره رو !!! تا همین سه ماه پیش بچه هاش جلوی همه پز می دادن که بابامون وزیر شده !! حالا به این فضاحت ، دیگه رو نداره پاشو تو خونه بذاره ! ...
دروغ گفته ، نامردی کرده ، نارو زده ، ... هر کاری کرده ، همه درست ، .... ولی لگد مال کردن یک نفر آدم تا چه حد ، اون هم با اینهمه بازتاب ، با بیست هزار بار پخش کردن از تلویزیون ، کوبیدنش به حد اعلا ! نمی دونم واقعا رسم مسلمونی چه جوریاست !
من فکر می کنم کردان اون لحظه داشت به این موضوع فکر می کرد که ، سه ماه پیش همین جماعت مصّر شده بودند برای وزیر شدنش و پافشاری می کردند به احمدی نژاد که کردان وزیر کشور بشه !!!
.
تف بهت بیاد روزگار ، که تا وقتی برای خدا کار نکردی ، این مردم تا زیر گِل نبرندت دست بردار نیستند !
من از کردان حمایت نمی کنم ، ولی می گم هر غلطی کرده ، در کنارش 20 سال هم کار کرده ! رسمش نبود که اینجوری لِه بشه !
پاورقی 1: دنیا = دَنی = پست = رذل = کثیف
پاورقی 2: آنکه دائم هوس سوختن ما مي کرد کاش بنزيِن مرا نيز مهيا مي کرد! پمپ بنزيِن و صف و کارت و منِ پيت به دست ، کاش مي آمد و از دور تماشا مي کرد ! (الهی رضاً به رضائک )
پاورقی ۳ : ۱۹ هم برادر ۲۰ ، عیب نداره !![]()
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 11:30 موضوع اجتماعی | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
جلوت و خلوت یک نیمکت
به نام او که زندگی از او...
این خانه واژه های نسوز دارد
دل خوش به فانوسم نکن ..
مسعود دهنمکی
صدایی که رساست
زندگی به روایت من
یه پوتین،یه پلاک
چایخانه
اسکالپل
میدون مین
نور مکتوب
بی پلاک
استاذنا
سه الف
سوتک!
مهدی
من او
عطش
بوی باروت
تاریکترین رویای سه بعدی
یار سفر کرده
* گفتنی ها *
زلال دز
پلاک شکسته
سیر و سلوک من
...رقص عروسک کوکی....
منیت من !
الفبا
مثلا هوبوط!
گل دختر
انسانم آرزوست
قبسی از طور
سفر بر مدار عشق
قائم (عج)
شهید مهدی باکری
آشفته بازار
احمد آرام
چرا احمدی نژاد
قلمک
افسوس که این عمر ...
خط خطی های یک بچه مثبت!
سو (میرزای سدهی)
عصیان
تقلب سبز
حدیث عشق
کلامش...
سوزنبان
درد دلهای من و خدا
پیوندهای روزانه
پاسخ به 8 شبهه انتخاباتی
_____خشونـــــــــت سانسور شــــــــــــــــــده______
پاسخ به برخی شبهات درباره دولت نهم
گفتمان موسوی ، خاتمی محوری یا عوام فریبی ؟!
مشروعیت از دست رفته
و این بحر طویل است ...
تمديد برخي تحريمها پيام جديد اوباما به ايران است!
خاتمی :با من روراست نیستند،زیر علم میر حسین سینه می زنند
ننه علی
49
زنده باد اردوغان
رزم رستم و تهمینه
بایکوت!
ای وای اگر خمینی حکم جهادم دهد ...
گریه کن سرباز !
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
طراح قالب
POWERED BY
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
طراح قالب
POWERED BY