من از روییدن خار ِ سر ِ دیوار دانستم
که ناکس ، کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها
نوشته شده توسط رها در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 10:48 موضوع مینی مال | لینک ثابت
انقدر الله اکبر بگوئید تا .......
1- رژیم عوض بشه 2_ شاه برگرده 3_ خسته بشید 4_ بشین برو رشت !
بلاخره این احمدی نژاد هاله ی نور رو ....
1_ خودش دیده 2_خودش ندیده ، درباره اش دیده اند !
3_ چه فرقی می کنه بلاخره دروغگوئه !!! 4_ تو خودت نمره ی بیستی !!
اگر بنا بر نظر شورای نگهبان تصمیم بر رای گیری دوباره شود چه کسی پیروز خواهد بود ؟
1_ رضایی 2_بازم رضایی 3_ محمود 4_ صلاحیتش در التزام عملی به قانون و ولایت فقیه زیر سواله!
بلاخره موسوی نظر شورای نگهبان را قبول دارد یا ندارد ؟
1_ اگر پیروز بشود قبول دارد 2_ اگر رای گیری دوباره انجام شود ، قبول دارد
3_ هر جا که شوای نگهبان به موسوی حال دهد قبول دارد
4_ بینیم بابا حال نداریم ، رفت تا چهار سال دیگه !
نظر آمریکا نسبت به ما آیا تغییر کرده است ؟
1_ بهتر از قبل شده . به شدت ما رو آدم حساب می کنه
2_ بدتر از قبل شده به شدت آدم حسابمون نمی کنه
3_ داشت خوب می شد که گند زده شد !
4_ آمریکا ، آمریکا ، خیال نکن ما زنیم تو دهنت می زنیم ! ها .. ها .. ها ...
بنا بر اصل " تغافل " در اسلام ، اگر به فردی حال معنوی دست داد، چه رفتاری باید داشته باشد
1_ نباید حال معنوی خود را اظهار کند
2_ خود را به تغافل بزند ، گویی که اتفاقی نیفتاده
3_ سعی در انکار آن داشته باشد
4_ پشت تریبون جار بزند.
چرا نهضت آزادی و سازمان مجاهدین ازآقای مهندس موسوی حمایت می کند
1_ چون حال می کند از وی حمایت کند
2_ شاید افکار خود را به ایشان نزدیک می بیند
3_ شاید عملکرد ایشان را در راستای اهداف خود می بیند .
4_ هاله ی نورو ول کردی ، چسبیدی به این مسائل جزئی ؟
چرا آقای موسوی بر صدد دفاع از حق رای مردمی که به او رای داده بودند ، و کم هم نبودند ، بر نیامدند
1_ از جنتی خوشش نمی یاید
2_ شورای نگهبان را قبول ندارد
3_ از صحت شمارش آراء هراس دارند
4_ شجاعت لازم را جهت حمایت از حامیان ندارند.
چرا با وجود تورم بالا در دوره 4 ساله ، و عملکرد ضعیف دولت نهم در این مورد ،باز هم عمدتا مناطق محروم و طبقه ی بی بضاعت به ایشان رای دادند ؟!
1_ برای بعضی آرمان ها مهم تر از گرانی پودر رختشوئی ایست .
2_ بعضی اعتقاد بر این دارند که روزی را خدا می رساند
3_ بعضی برای شرف قیام کردند نه برای شکر !
4_ دیر و زود داره ، سوخت و سوز نداره .
چرا عمدتا طبقه ی مرفه به بهانه ی تورم به احمدی نژاد رای ندادند
1_ چون تورم خیلی بهشان فشار آورده بود
2_ قدرت تفکر در زمینه ی تورم جهانی را نداشتند !
3_ دستشان به حقوق های کلان دیگر نمی رسید
4_ چرا به بقیه سیب زمینی می ده به ما نمی ده !
چرا در روزهای اولیه ی درگیری 200 نفر از نیروهای انتظامی و امنیتی در بیمارستان به سر می برند
1_ چون به شدت مجهز بودند
2_ چون برای دفاع ، از سلاح گرم استفاده کردند
3_ چون بی بی سی می گه که 400 نفر رو زدند
4_ چون که تعداد ارازل و اوباش به صورت تصاعدی در این روزها افزایش یافته
چرا بی بی سی انقدردروغ می گه :
1_ از احمدی نژاد یاد گرفته
2_ چون بیشتر مردم ، بی بی سی نگاه می کنن
3_ چون منافعش تو دروغ گفتنه
4_ چون مردم ایران رو خیلی خیلی دوست داره !
به نظر شما چرا " هر کی جک و جواته ، با احمدی نژاته " ؟!
1_ چون تعداد جک و جواتها در کشور زیادند
2_ چون احمدی نژاد بیشتر به جک و جواتها می پردازد
3_ چون جک و جواتها انسانی تر عمل می کنند
4_ چون احمدی نژاد خودش هم جک و جواته
وقت شما به پایان رسید برگه ها بالا !
نوشته شده توسط رها در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 11:6 موضوع سیاسی | لینک ثابت
صدای جیغی خواب مردم را برید شب را اشفته کرد
زن دست گذاشت روی اخرین یادگار از مردی که داشت زیر خاک نفس تازه می کرد ... دلش نه زیر خاک بود و نه در گذشته، سوی امیدش را حتی به شعله های اینده هم نسپرده بود ...مات مات به عکس روبان زده ی مردی می نگریست که پنجره ی حیات جدیدش شده بود، برای او همه چیز هاله ای از غبار گرفته بود ... هاله ای از جنس پوسیدگی ... کهنگی ... چیزی از جنس تاریخ ... .
دوباره داستان پلاک و پوتیو و چفیه و مردی که به قاعده روزگار باید می بود ولی نبود .... صدای جیغ خواب زن را آشفته تر کرد ، یه آن خود را در بلوای سالهای 60 دید ، و موشکی که هر آن شجره نامه ی او را در یک ساختمان سه طبقه از هستی ساقط کند ....
سمیرا آشفته و سراسیمه از تخت می افتد ، صدای آمبولانس می آید ، صدای فریاد ، صدای جیغ .... دوباره به سال 60 برگشته ،روزی که خبر آمدنش آمد و سمیرا دوست داشت یک هفته ی تمام به رازقی های حیاط خیره شود ، .... قاب مصطفی را به دست می گیرد ،خوب است که یک مرد همراه آدم باشد حجاب کرده و نکرده ، با چادری به کوچه می پرد ، گام های مضطربش او را از نفس های بریده بریده و عرق سرد پیشانی غافل کرده است ..... گویا همه چیز برای یک استقبال جانانه محیا شده است، پا در خیابان اصلی نگذاشته که صدای مهیب شکستن شیشه های مغازه پشت سرش ، پاهای او را به زمین می دوزد ، به خیابانی که حالا دیگر خیابان نیست می نگرد، سوی چشماننش کمتر از آن است که هرای آتش ماشینی سوخته را تشخیص دهد ، فقط در شب و روز بودن کمی شک کرده است ، نور به غایت زیاد است ! ، یادش می آید که چشم هایش را هم به خاطر مصطفی داده است .و چه کسی عزیز تر و بهتر از مصطفی .......
صدای آژیر می آید و آمبولانس و جوانی که از دماغش خون شره می کند و با هجوم به در و دیوار او را می برند ، دختری که این وقت شب شعار می دهد و سنگی بزرگتر از گلیم خود پرتاب می کند ، حتی ماهها و سالها بزرگتر از سنش ! این وقت شب ؟ یحتمل با دوست پسرش هست ! پسرهای محل امانتدارهای خوبی هستند در این روزگار! مصطفی کجایی ....
سمیرا با اینکه مصطفی را همراه خود آورده باز احساس ناامنی می کند ، صورت خط افتاده سالهای جوانی را زیر چادر پنهان تر می کند و بیرق مشکی اش را محکم تر می گیرد . به ناگاه چشمa نانوانی محل را رصد می کند که تبدیل به سنگر شده است ، و فردا دیگر نانی نخواهد بود ، گربه ها هم امشب با حسرت به سطل های زباله نگاه می کردند ، گویا نان همه بریده شده است !
به ناگاه گله ای انسان از کوچه ای رم می کنند و هجوم می آورند و با خود می برند و .... سمیرا خود را چندین متر آن طرف تر می یابد ، از ترس کفش هایش نزدیک نانوایی رها شده است ، مصطفی را محکم در دست می گیرد و می دود ، باید به خانه برگردد ، کفش ها را که پا کند یک لحظه هم نمی ماند ، در حال دویدن است که صدای مرگ بر دیکتاتور موتور سواری در کنار پرده گوشش ، چهار ستونش را به رعشه در می آورد ، به خود که می آید چادرش را هم بر باد داده است ، یادش می آید که دست سنگینی ان را کنار جوب انداخته و موجب پرت شدن سمیرا شده است و او یادش نمی آید که باد تا به حال همچین جراتی کرده باشد !
خود را کشان کشان نزدیک جوب می برد ، در حالی که دنبال تاریخ دقیق می گردد ، در هراس است که در زمان گم شده باشد ، امروز ، این ساعت ، این لحظه ، کودتای سالهای 40 ؟ انقلاب دهه 50 ؟ جنگ دهه 60 ؟ دهه 80 ؟؟؟!!! باور نمی کنم ! کنار جوب نشسته است و کنار کیوسکی که پسرها از سر شور جوانی از ریشه برونش کرده اند!.و این را نمی فهمد ، کیوسک که دیگر سبز بود این دیگر چرا ؟؟!!.... یاد جمله ای می افتد ، ادب مرد به از دولت اوست! می خواهد که متوسل به امام رضا شود ، یاد پارچه ی متبرک به ضریح آقا می افتد که قول داده بود همیشه در دستش باشد ، از آقا معذرت می خواهد و پارچه را از دستش پاره می کند ، گاهی بعضی چیزها چه قدر منفور می شوند !
اشک های سمیرا ، قاب مصطفی را تار می کند ، یاد جمله ی موتور سوار می افتد ،
- تو برای دیکتاتوری جنگدیدی مصطفی ؟ نه ، او امام بود ، مثل امروز آقا ....
مصطفی لبخندی می زند ، نخند مصطفی نخند ، این آرامشت آتشم می زند ، رفتی و نمی بینی بوی زهم این دموکراسی را که بوی گندش دنیا را برداشته است .... و همه بازی خورده یک فریب، و جوانهایی که دهه 80 بی هیچ هدف مقدسی فنا می شوند .....
در حال بلند شدن ، کمرش می گیرد ، نمی داند عصبی است یا پیرتر شده است ، از صرافت کفش و نانوایی هم می افتد ، فقط به خانه فکر می کند ، اگر هنوز به آنجا حمله نکرده باشند و نیمچه امنیتی برقرار باشد !!!........
پاورقی 1 : با الهام از نوشته ی ادبی دوستم حوا
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 12:39 موضوع سیاسی | لینک ثابت

اینجا انتخابات است
پایگاه مردم سالاری دینی
در وقاحتی بی کرانه
مردی را بر صلیب می کنند
به جرم اینکه 2 بار به روستای ماه آمده است
و با پیرمردان چروکیده ی روستایی ، دست داده است
و پیرزنان ایلیایی برای او کل زده اند .
اینجا انتخابات است
پایگاه بر دار رفتن مردی
که پرچمی سه رنگ را
بر درفش زمین مانده شهدا علم کرده است
اما اسکندران خودی بر کاکل تخت جمشید انقلاب
آتش فتنه ای می اندازند ......
و من شاعر شوم ، به دنبال قافیه ای برای " غیرت"
تمام فرهنگ لغت های خاورمیانه را بگردم .....
اینجا انتخابات است
پایگاه پول و پلو و پوستر
" مبل و اتوموبیل و موبایل "
همه چیز را " سبز " و " سیاه " دیدن
اینجا تلویزون است :
بینندگان محترم !
به فیلم سینمایی من توجه فرمائید :
من دلسوز انقلابم ،
می خواهم فرودگاه امام را بین المللی کنم ....
امام فقط یک روشنفکر بود
این را فقط من می دانم ، همسرم شاهد است!
بینندگان محترم :
این سیدی که در جنوب لبنان
نوای " انا ابن فاطمه (س) "
" کیست مرا یاری کند" سر می دهد
سید خودی نیست !
منافع ملی را می گویم
چیز را می گویم
غزه خواهر خرمشهر نیست
مقصر اصلی احمدی نژاد است!
اینجا انتخابات است
ما باید جهانی شویم ، اهل تبانی شویم .
حتی اگر گاومیش های جمهوری خواهان
خلیج فارس را درو کنند
باید نمایشگاه نقاشی برپا کنیم
و از گفتگوی تمدن ها حرف بزنیم !
من معتقدم جانبازان شیمایی را مرخص کنیم
بگذارید سفارت آلمان نفس عمیق بکشد
"بگذارید که احساس هوایی بخورد "
جهان تشنه ی یک گورباچف دیگر است
ما باید جهانی شویم
هیات دولت چرا به سفرهای استانی می رود
دولت باید آدامس بجود و اسب سواری کند
و شعور ترسیدن از آمریکا را داشته باشد
به اروپا سفر کنند ، کاخ سبز داشته باشند
و از پنجره کاخ هایشان به مناطق محروم توجه کنند
اینجا انتخابات است
پایگاه بر صلیب رفتن مردی
که صورتش را بر قبر غریب شهدا می گذارد
و چهره اش در بندر عباس آفتاب سوز شده است
تا تنگه ی هرمز قباله خانوادگی
شیخ زاده های بادکنکی نشود
و جزایر قشم و کیش
قوم و خویش
ریاض و قاهره نباشد .....
با هیچ رنگی نمی بازد ، هیچ رنگی را به بازی نمی گیرد
نه سبز است ، نه سپید است ، و نه قرمز
او سبز است و سپید است و قرمز .....
" کاوه کاوه کاوه" از دختران این ملت پاسداری می کند
او از نسل کاوه آهنگر است
او هم پیاله هیپ یک از شیوخ عرب نیست
و با توله طلحه های انقلاب
و آن زبیر سیف الاسلام ، شمشیر از رو می بندد
اما به هیچ کس فحش نمی دهد!
هر وقت سرد " وطنم وطنم وطنم " را می شوند
بياختيار اشك ميريزد
و در شام غريبان غزه
خار از پاي كودكان در ميآورد
و يتيمان شهدا را در آغوش ميگيرد
دلش ميخواهد از علقمه فرات
براي همه سالهاي قانا
مشك آبي ببرد
بيآن كه به گندم ري لب بزند
من از ميان غوغاي اين رنگ بازان و كبوتر بازان و سياست بازان
صداي هقهق رقيهاي را ميشنوم
كه 14 قرن است در غبار غربت
به دنبال دستان بريده عمويش
از نيل تا فرات گريه ميكند
و كسي نيست كه مرهمي بر پهلوي شكستهاش باشد
ناله زينبي را ميشنوم
كه در خرابه هولوكاست
بازوانش آماج چكمه هاي
آريل شارن است
اما آقاي دلسوز الانقلاب
،
در دانشگاه تهران
از روشنفكري امام حرف ميزند
!
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار كردن مردي
كه چهرهاش تكيده است
سيه چرده است
و هيچگاه از پلهكان كاخ اليزه با
تمسخر بالا نرفته است
و در گودال يادمان شهداي شلمچه نماز زيارت ميخواند
پيشاني بر تربت شهيدان ميگذارد
و خون شهدا را كهنه نميداند
و از تهمت خرافه پرستي نميهراسد
من او را در نهجالبلاغه پيدا كردم
به خاطر غربت مولا جواب فحشها را نميدهد
جوشن صغير ميخواند
او سر به زير است
او سر بلند است
شعر زیبا از قادر طراوتپور
نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 9:43 موضوع سیاسی | لینک ثابت
تجمع سراسری حامیان دکتر محمود احمدی نژاد با حضور ایشان
روز دوشنبه 88/3/18 ساعت 16 در مصلای بزرگ تهران
پاورقی 1 : حضور تک تک افراد انقلابی و متعهد به خون شهدا و امام عزیز ، لازم و ضروری می باشد .
پاورقی 2 : تجمع سراسری حامیان موسوی فردای همان روز در مصلای تهران می باشد و لذا حضور حداکثری مردم در روز 18 ام ، موکد حضور دکتر در صحنه ی ریاست جمهوری و صحنه های بین المللی می باشد . لذا تمام تلاش خود را جهت حضور بهم رسانید در روز دوشنبه مبذول فرمائید .
نوشته شده توسط رها در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم ،
نمازمان قضاست ...... !
نوشته شده توسط رها در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 23:1 موضوع سیاسی | لینک ثابت
یک سوال از آقای میر حسین موسوی
شما ، به گشت های ارشاد معترضید، و نمی دانم از روی چه اختیارید ادعا می کنید که گشت های ارشاد را جمع می کنید در حالی که شما هم مثل احمدی نژاد اصلا و ابدا در حوزه ی اختیاریتان نبوده و نیست ، نه در راه اندازی گشت و نه جمع کردن آن!
از شما سوال دارم !
شما 20 سال تمام مسئول شورای عالی انقلاب فرهنگی بودید ، اگر در هر یکسال ، یکبار یک ایده و کار فرهنگی ارائه داده بودید ، کار جوانان ما به اینجا نمی رسید که حالا وضع امنیت جامعه و حقوق شهروندی با گشت ارشاد بخواهد اصلاح شود !؟؟!!
آقای موسوی در این سالها برای غنی کردن فرهنگ من چه کار کرده اید که حالا احساس خطر می کنید؟؟!!!
.
دیگر بماند که خود در اول انقلاب در صدد صدور دستوری بودید مبنی بر اینکه به بد حجاب ها در جامعه نه گواهینامه داده شود ، نه پاسپورت و نه مزایایی از جمله کوپن و ....
این تناقض کودکانه و این تغییر تفکر 180 درجه ای از کجا بر می تابد ؟؟؟!! و چه کسی هیجانی تر نمود می کند !؟
نوشته شده توسط رها در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 16:28 موضوع سیاسی | لینک ثابت

پاورقی 1 : رأی می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را - اکبر بیا که محمود، بیچاره کرد ما را !
پاورقی 2 : ای شیر ، شکوه غرشت را دیدند ، آنها که به عزت تو می خندیدند
دیشت همه گی به پای روشنگریت ، جز " چیز " جواب دیگری نشنیدند !!
پاورقی 3: از دیشت تا به حال قیمت پنیر به صورت تصاعدی در حال افزایش است !
پاورقی ۴ : شبکه مردمی حمایت از دکتر و ستاد اینترنتی دکتر و پوستر های جدید و پاسخ به برخی از شبهات مطرح شده! را از اینجا بخواهید .
نوشته شده توسط رها در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 14:46 موضوع سیاسی | لینک ثابت
از زیارت برگشته ام ، چمباتمه زده در مقابل وسایلی که از ساک پاشیده شده است بیرون .
دست می برم به جعبه ای که مارک دارد و شمایلی از یک زن عرب بر روی بسته ی تبلیغاتی آن است . در جعبه را که باز می کنم پارچه ی سیاه ِ سری خود را بیرون جعبه ُسر می دهد .... روبند است ، با لایه ای حریر و بندی که از پشت گره می خورد . جلوی آینه امتحان می کنم . گاهی ترسناک و گاهی ایمن به نظر می رسد . خیلی به درد ایران خاصه تهران نمی خورد ، اما در مقابل عرب ها ، خوب سلاحی ایست .
تلاش می کنم چشمها خود نمایی نکند از نوار باریکی که به بیرون راه پیدا کرده است . در مقابل آبنه ایستاده ام و نگاه می کنم ، به چشم ها و تیله ی سیاهی که گاهی دو دو می زند و اطرافش خیس می شود و قرمز !
یاد پارسال می افتم ....
برای شرکت در گالری ، خط چشم کشیدم ، ریمل زدم و به جد آراستمش !
یاد ماه قبلش ، اجرای کار هلن بود ، روسری سبز رنگی ،با گل های بنفشی که در دست داشتم و با ادکلن تندی .... با سعادتی قرار داشتم ، یک ساعت زودتر ، در کافه خانه نمایش ، در مورد اجرای نمایش جدید و سفارش کارجدید دانشگاه !!!
یاد ماه قبلش ،اجرای کار خودم بود ، و تمرین های پی در پی ، علی عرفانی که مادام اتود می زد تا بلاخره یک کدام دلچسب از آب در بیاید . محمد رضا که عاشق متالیکا بود و هر بار با قیافه ی وزغ شکلی سر تمرین حاضر می شد و به گفته خودش چشم دیدن من رو نداشت و خودش هم نفهمید که با این همه اصطحکاک فکری چطور شد که حاضر شد برای من کار کند و دوماه بعد پی گیر کار بعدی شود !!! و هیچ وقت روش نمی شد که مستقیم به من نگاه کند ....
یاد دخترها و پسرهایی که مادام صدا می زدند مرا و من غره می شدم و فکر می کردم که کسی هستم در این عالم برای خودم !!!
یاد فیلم های جشنواره و اکیپ .....
یاد شبهای تئاتر شهر ، .....
یاد تالار سنگلج و آسا و پدیده و ....
هنوز هم گاهی که به تئاتر فکر می کنم و به یک صحنه ی خالی ای که منتظره برای هنر نمایی یک هنرمند ، انگار که دو پک سیگار تپل تزریق ریه ها کرده باشم ، حال می کنم ، گاهی بد جور هوس ِ بازی می کنم بر روی سنی که خالی ایست ، .... و بعد می ترسم از اینکه نکند این لذت مانع توبه ی من شود . نه ، هوس نمی کنم ، دوست دارم روانشناس زیده ای شوم ، شوخی کردم خدایا ، اصلا من رو چه به ئنائر ، دیگر نمایشنامه هم نمی نویسم ، مستند را یادت بود ، دیگر پی آن را هم نمی گیرم ..... دیگر پی خیلی چیزها را نمی گیرم .
.
یه روبند که نگاه می کنم ، سیاهی اش ، یاد محرم پارسال می اندازدم ! ، یادت هست ؟، گریه کردم ، آمدم در خانه ات ، مستاصل بودم و مچاله ، گلایه کردم ، گریه کردم بی آنکه برای تو گریسته باشم ، و بیشتر دلم به حال خودم سوخت ، اما نیک یادم هست که زیر خیمه ی تو بود ، ....گفتم مگر نمی گویند تو امامی ، و نمی گویند امام کارش هدایت است ، و مگر نه اینکه اگر کسی خواست ، باید باب را باز کنی ، مگر ولایت تکوینی نداری ؟! و .....
و تو باز کردی ، تمام باب هایی را که به تو ختم می شد، و درهایی که بروی بینشم باز کردی ، هزار بار خیبری تر بود ، و من از محبت تو لبریز شدم ، و دیگر نخواستم که سایه بزنم به چشمهایی که روزی ......
.
و هنوز یکسال نشده که من خود را در آغوش تو می بینم ، آغوشی با شش زاویه ، و لبخندی در اثنای آن و چشمهای زیبا و دلربای مردی که دل را به سوی خود می کشاند .
و بین من و تو هیچ فاصله ای نیست ، و من به مرز شات دوان رسیده ام خدایا ، چشم ها را و گونه ها را به ضریح می زنم ، از محبت لبریز می شوم ، سر را بالا می گیرم و خطابش می کنم ، آیا باز هم می توانی این صورت و این چشم ها را بسوزانی ؟؟!!! خاندان تو به آهو رحم می کنند حسین ، و من کمترین موجودی که به تو امروز دل بسته است ، و راه ما و سرنوشت ما دیگر با هم عجین شده است . و البته که اگر دل خودت نبود ، من چه کاره بوده ام . و من پناه آورده ام و پشت سر ضریحی قایم شده ام که خاندان رحمتند و من دیگر جاودانه خواهم بود و فکر خاکستر شدن دیگر عذایم نمی دهد .
.
پاورقی 1 : خدا ساجده را حفظ کند و بر علو درجانش بیافزاید . وسط آن معرکه معلوم نیست از کجا آمد و از کجا با منی که هیچ کس را آدم حساب نمی کردم دوست شد و دل من را با خودش برد و ... حالا من دیگر دل ندارم ، مثل همه ی شما .
پاورقی 2: ساجده هیچ وقت نگفت رها خوب باش . خودش خوب بود و رها را عاشق خوب بودن کرد . حتی یکروز پیشنهاد داد که دوست دارد با من به تئاتر بیاید. و من از شوق لبریز شدم که ساجده را با خود به تئاتر برده ام . و او فقط از اینکه خوشحال بودم ، خوشحال بود ......
نوشته شده توسط رها در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 20:47 موضوع شخصی | لینک ثابت
مسوول ستاد هاي مردمي دکتر احمدي نژاد:
رنگ ستادهاي مردمي دكتر احمدينژاد رنگ عدالت، پاكي و عشق است كه همه اينها در پرچم جمهوري اسلامي ايران كه نماد توحيد، استقلال و نماد جمهوري اسلامي ايران است، مستتر است همگي به رنگ سه رنگ پرچم عزيز کشورمان ميشويم.
ضمنا .....
همایش سراسری حاميان وبلاگ نویس دکتر احمدی نژاد>>>>زمان: یکشنبه 10 خرداد 1388 از ساعت 17 الی 19 مکان : سالن سید الشهدا (ع) – میدان هفتم تیر – ابتدای خیابان مفتح جنوبی سخنرانان: دکتر حسن عباسی - مهندس سید مجتبی ثمره هاشمی لطفا به دوستان اطلاع دهيد
نوشته شده توسط رها در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 19:43 موضوع سیاسی | لینک ثابت
عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟
وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد، گلِ زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه ِ نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم . مگر این روز و شب ِ رنگ ِ ِِشفق یافته ، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.؟ نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله! ، عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وب بخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...
حمیدرضا برقعی
نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 1:0 موضوع مذهبی | لینک ثابت
ولوو تاب ملایمی دارد ، و جاده نیز پیچ و خم ملایمتری . و بهانه ای می شود برای آنکه خستگی این مدت را یکباره و یکجا به در بری !
13 ساعت راه، زمان خوبی ایست برای آنکه به غایت بخوابی و بعد چندین ساعت که حسابی خشک شدی و احساس کردی صندلی جای مناسبی برای خواب نیست ، بیدار شوی و یک عدد سخنرانی پناهیان به خورد خودت دهی ........و بعد تر کمی کلیپ های تبلیغات احمدی نجاتی بلوتوث کنی و ...!!!!
.
خدایا تمام این هفته ها تلاش کوچکی بود برای ادای دین ، دینی که به امام شهدا و شهدا و این مردم زجر کشیده ، بر روی پکالمان سنگینی می کرد . مایی که هیچ از درد ها نچشیده بودیم و از شکنجه ها حتی نشنیده بودیم ، و در راه اسلام یک سی سی خون نیز نداده بودیم ! خواستیم کاری کرده باشیم . مایی که سوسولی مان در اثنای انجام وظیفه گاهی شهره آفاق می شد و پدر جان رسم زندگی فقط کمی سخت را یادمان نداده بود ! و گاهی تشکیلاتی زندگی کردن به جد بوی زهم می دهد و اگر نباشد آرمانی که تو را به پیش براند ، تو کجا عرضه ی کار کردن داشته ای رها !!! ای رهای بی عرضه ی بیچاره ی دست و پا چلوفتی ِ پدر !!!!
و چه خوب داری بزرگ می شوی ، وقتی که رویای حداقل خوابگاه دانشجویی در سر داری و با ساکت در حسینه ای پرتاب می شوی ،و وقتی که مجبوری یک غذای بینهایت بیخود رو با اشتها بخوری ، و وقتی که پاهایت از فرط صندلی نشینی آماس کرده اند و شبهایی که بی متکا به خواب می روی ... و وقتی که ، .... چه می کنی ؟ بیخودی مقتل نخوان ، گریه کنی نیست و شاهدی جز خدا ! ....
.
و تمام اینها که هیچ چیز نیست ، فدای یک تار مویت آرمان !
و دوباره در راه، برنامه ریزی می کنی برای کارهایی که باید به سرعت هرچه تمام تر انجام شود ، و کارهای نیمه کاره ، و کتابهای نخوانده و .... و در حالی که خیلی دیر است ، ظهور آقا نزدیک است ! و من چه قدر محیّا نیستم ... و چه قدر این تی وی نامردی کرد در حق من !!!
اتوبوس به قصد پیچاندن من ، پیچ می خورد و من حواسم کاملا جمع است ، و به خودم قول داده ام که بعد از دومین سفر زود هنگام ، به زندگی و برنامه ریزی برگردم . و بساط لهو و لعب را بپاشم هوا !! گرچه همه اش زیر سر همان "هوا" بوده است !.. بی خیال .
.
به غیر از زهرا که او هم به زودی قصد رفتن دارد و بدون اطلاع من دست به عمل شنیع ثبت نام زده است ، همه ی دوستان دور و نزدیک دیر هنگامی است که به زیارت سید الشهدا مشرف شده اند ، و هر بار که به دیدن زائری رفتیم ، جانگذازی این بی لیاقتی بیشتر به رخ ِ ما نمود پیدا می نمود!!!!!، و ما چند صباحی آه حسرت تقدیم فلک می نمودیم و کلی ناراحت شدیم که آخر چرا انقدر ما بنده ی بیخودی هستیم . و حد و اندازه ی بی سعادتی و بی وجودی را به کمال رسانده ایم و ..... بماند .
بلاخره نوبت ما هم فرا رسید ......
البته که به کرم آقا شک نداشتیم ، اما دلمان بد فرم شکسته بود !
تمام اینها گفتن ندارد و تو خود بهتر می دانی ای معبود ، قدم نهادن بر در آستان بزرگی چون حسین (ع) ، روح بلند و مقام شامخی چون زینب می طلبد و چه کسی جز او حق زیارت بجا می آورد . حتی کسی که ادعا کند زینب وار است که البته ادعایی بیش نیست ..... زینب گونه زیستن را چه به رذائل اخلاقی که همه اش را به تام در خود یافته ام !!!! خدایا مرحمتی !
فوق برنامه 1 : با این اوضاعی که جیدا پیش آمده ، که اگر بمبی هم نباشد که ترا به 12 تکه ی مساوی تقسیم کند ، حتما راننده اوسکولی هست که به دیفال بزند و به 6 قسمت مساوی تقسیمت کند ، بااین اوضاع دوستان اگر مرام دارند حلال کنند ،راه دوری نمی رود ، ما گردنمان از مو باریکتر است ، بچه است دیگه یه حرفی زده ، شما چرا به دل می گیرید !!!!
فوق برنامه 2: قطعا که این حقیر نایب الزیاره است و حکم پستچی دارد که فقط نامه می رساند به آدرسی که صاحبش عزیز است ، اگر در جواب مرحمتی کند ، قطعا کرم خودش است . دعاگویتان هستیم .
فوق برنامه 3 : خیال روی تو در هر طریق همره ماست/ نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند /جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید/ هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد/ گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 9:21 موضوع شخصی | لینک ثابت

1- با یک نگاه کلی به مواضع کاندیداها و همچنین حامیان آنها اعم از اصلاح طلب و اصولگرا ، می توان دریافت که گفتمان غالب هر دو جریان بر محور اصولگرایی متمرکز است . و شعارهای اصلاح طلبانه و بویژه ساختار شکن دوره ی حاکمیت دوم خرداد مورد پذیرش و استقبال عموم نیست و هر دو کاندیدای اصلاح طلب تا به حال سعی کرده اند که خود را اصولگرای اصلاح طلب نشان دهند .
2- این دو کاندیدا بخوبی می دانند که بیشترین آراء خود را در میان جریان اصلاحات خواهند داشت ، اما برای پیروزی در انتخابات این به تنهایی کافی نیست . و الزاما می بایست آراء حداقل بخشی از جریان اصولگرایان منتقد دولت نهم را هم به خود اختصاص دهند .
3- رقبای اصلاح طلب آقای احمدی نژاد از محبوبیت و تائیر سفرهای استانی ایشان ، حداقل در میان اقشار کم درآمد و همچنین متوسط جامعه بویژه در استانها و شهرستانها ، بخوبی آگاهند ( هر چند که کتمان می کنند)!
4- آقای میر حسین موسوی برای نسل سوم جامعه که بخش قابل توجه جامعه می باشد، فردی ناشناخته است . و کروبی نیز به عنوان یک روحانی سنتی ( لر!) که کمتر برنامه اجرایی برای پست ریاست جمهوری دارد ، مورد اقبال اکثریت جامعه نیست !
و این امر در عدم استقبال کافی از این دو کاندیدا در استانها و شهرستانها بخوبی روشن است .
5- آراء دو کاندیدای اصلاح طلب قطعا بین آن دو تقسیم خواهد شد و این موضوع شانس پیروزی رقیب اصولگرا را قاعدتا بیشتر خواهد کرد! از این رو کاندیداهای محترم اصلاح طلب ، تلاش می کنند که به یک اجماع توافقی برسند و در این اثنا ستاد میر حسین موسوی و حامبان، فشار زیادی مبنی بر کنار رفتن مهدی کردوبی اعمال می کنند چنانچه سهم کفاره ی وی را برای قسمی که سر کاندیداتوری خورده است ، کنار گذاشته اند! ، و اخبار حاشیه ای حاکی از آن است که در دقایق 90 کروبی با گرفتن امتیازاتی صحنه را به نفع رقیب خالی می کند ، زیرا به زعم وی سهم داشتن در دولت بهتر است از حاشیه نشینی !!!!
.
نتیجه ===> با توجه به دلایل بالا ، موثرترین و بهترین راه برای فائق آمدن بر جبهه ی حریف ( احدی نجات) ، پروژه تخریب و تشکیک است !!!
از همین رو ، آقایان قشنگ مهدی کروبی و میر حسین موسیوی ، بر اساس یک استراتژی منافع مشترک پروژه تخریب و تشکیک را کلید زده اند و روز به روز به آن خواهند افزود .
با رصد مجموع سخنرانی ها و مواضع این دو کاندیدا، بویژه در طور یکماه گذشته ، براحتی می توان دریافت که 70 درصد محور تبلیغی بر اساس تخریب دولت نهم قرار دارد ! چرا که تکرار مرتب این تخریب ها بطور مسلسل وار و هر چند روز یک موضوع در صدر اخبار و رسانه ها ، تائیر خود را بر جامعه خواهد گذاشت !
عنوان چند محور تخریبی مطرح شده در یکماه اخیر :
- ماجرای توزیع سیب زمینی رایگان
- جلب آراء توسط احمدی نژاد با توزیع کاسه های آش !
- ماجرای پرتغال های اسرائیلی
- زیر سوال بردن سهام عدالت
- تکرار عنوان نجات ملی و شرایط بحرانی کشور
- عنوان " فاجعه ای به نام عدالت در 4 سال اخیر" !
- شورای نگهبان باید احمدی نژاد را رد صلاحیت کند .
- زیر سوال بردن سفرهای استانی بعنوان تبلیغات ریاست جمهوری . " ما مردم را به دنبال خود نخواهیم دواند!!"
- زیر سوال بردن سخنرانی احمدی نژاد در ژنو
- زیر سوال بردن دستاوردهای دولت در آمریکای لاتین
- دروغ گو خواندن دولت و شخص رئیس جمهور . " در مکتب دولت ِ فعلی ، دروغ گفتن مستحب موکد واجب است ! " به نقل مسیج مهاجری
- بکار گیری 190 طنز پرداز و کاریکاتوریست برای تخریب دولت نهم
- گشت های ارشاد را جمع خواهیم کرد
نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 21:38 موضوع سیاسی | لینک ثابت
نن جون می گه :
عشق ائمه باید به دل آدم بیوفته جونم . چه جوریه که با حلوا حلوا دهن شیرین نمی شه ، با حسین حسین هم دل آدمیزاد عاشق نمی شه .
البت که کرم ارباب یه چیز دیگه است . یه وقتایی هم حال می کنه که بهت حال بده ، اما بازم راه تا عاشق شدن زیاده .
عشق جنس غریبی داره جونم ، ، باید دلت بلرزه ، باید لپات گل بندازه ، وجودت کرخ شه ، دیگه اشکت بی اختیار بیاد نه با خمیازه !
تازه از اینجا به بعده که زندگی ما سامون می گیره .
آدم عاشق که دیگه یلخی کار نمی کنه . هرچی که امام حسین فداش بشم دوست داشته باشه انجام می ده ، هر چی هم یکم کراهت داشته باشه ، دل عاشق متنفر می شه از انجامش!
گرفتی جونم ؟!
حالا اگه لبی ذکر ائمه گرفت وخوبم شور می داد و بعد تو چت خیلی محاوره و راهت بود ، دلش عاشقه ؟!
اگه کسی تو دفتر خاطراتش پر بود از یا حسین و عکس شهدا و ...ولی دو کلوم از سیاست نمی دونست و تا پای بحث می یومد ، فرار می کرد و خودشو از حزب و تشکل فراری می داد ، عاشقه !
اگه کسی عشق زیارت حرم داشت و چشماش هزار جا چرخید ، عاشقه !!!!
اگه کسی عشق شنیدن نوحه داشت و بعضی وقتها هم ساسی مانکن ، عاشقه ؟!
کدوم عشق جونم ، کدوم عشق ، این فقط قاشقه !
.
.
.
.
.
پاورقی 1 : خاک تو سر این عاشقی !!!!
پاورقی 2: بنده خودم درهمه ی زمینه های بالا ، مقامِ یکِ ، قاشقی رو کسب کردم !
پاورقی 3: این تن کفن شه بیایین به خودمون بیائیم ، انتخابات دیگه نزدیکه !
پاورقی 4: اونم الحمدالله رب العالمین ، با پیروزی محمود تموم می شه ، ولی بعدش دیگه بیائین به خودمون بیائیم !!!
پاورقی 5: شما گویا اصلا نمی خوائین به ..... زنگ آخر دم در کلاس وایسا !
پاورقی 6 :همکاری ساسی مانکن و یاس با کار گروه ویژه ی فرهنگی کروبی! بزن دست قشنگه روووو!
پاورقی7: پیراهن یوزارسیف جهت شفای چشم افرادی که خدمات دولت نهم و احمدی نژاد را نمی بینند، به بازار آمد!!
نوشته شده توسط رها در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:12 موضوع مذهبی | لینک ثابت

اندی بود به گمانم ،
یکبار در عمرِ پر برکتش یک حرف درست ِ ضد فمنیستی زده " بود " .
ای قشنگ تر از پریا ....... تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدن ....... عشق تو رو می دزدن !!
.
.
کاش به حرف اندی گوش داده بودیم !! چه خبطی ............
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:43 موضوع اجتماعی | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
جلوت و خلوت یک نیمکت
به نام او که زندگی از او...
این خانه واژه های نسوز دارد
دل خوش به فانوسم نکن ..
مسعود دهنمکی
صدایی که رساست
زندگی به روایت من
یه پوتین،یه پلاک
چایخانه
یوسف های ارزان
میدون مین
نور مکتوب
بی پلاک
استاذنا
سه الف
سوتک!
مهدی
من او
عطش
ونوس
3 دینامیت
یار سفر کرده
رها
gaza
پلاک شکسته
سیر و سلوک من
جارچی
منیت من !
الفبا
مثلا هوبوط!
گل دختر
انسانم آرزوست
قبسی از طور
سفر بر مدار عشق
قائم (عج)
شهید مهدی باکری
آشفته بازار
یک نفر طلبه
احمد آرام
چرا احمدی نژاد
قلمک
افسوس که این عمر ...
خط خطی های یک بچه مثبت!
سو (میرزای سدهی)
پیوندهای روزانه
_____خشونـــــــــت سانسور شــــــــــــــــــده______
پاسخ به برخی شبهات درباره دولت نهم
گفتمان موسوی ، خاتمی محوری یا عوام فریبی ؟!
مشروعیت از دست رفته
و این بحر طویل است ...
تمديد برخي تحريمها پيام جديد اوباما به ايران است!
خاتمی :با من روراست نیستند،زیر علم میر حسین سینه می زنند
ننه علی
49
زنده باد اردوغان
رزم رستم و تهمینه
بایکوت!
ای وای اگر خمینی حکم جهادم دهد ...
گریه کن سرباز !
باز خوانی یک پرونده!
نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
طراح قالب
POWERED BY
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
طراح قالب
POWERED BY