
وسط یک میدانی که زیادی تمیز است و زیادی گلکاری شده و خوشبو و باحال است ایستاده ام ... شهر عابر ندارد و دارد شاید هم دارد و ندارد گرچه اصلا مهم نیست ...
تو سر می رسی ، معلوم نیست از کجای قصه .....، آرام قدم می گذاری در سرزمین عجایب من ! ، با یک ردای مشکی که با دستان هنرمند باد در حال رقص است ...
من که قرنهاست ایستاده ام یادم می رود که خسته ام خیلی زیاد و با لبخندت تُرد می شوم مثل ساقه ی کرفس تازه ... مثل یک قارچ خاکستری مسخرهء کوچک که با اولین رعد و برق متولد شده باشد ... دستم را می گیری و می کشی ... من نمی آیم تو هم نمی روی ... می پرسی چه گلی را دوست داری ؟ - بی ربط است - من جواب نمی دهم تو پقی می زنی زیر خنده و به خودت می گویی : « آخخخ من چقد احمقم خب معلومه آفتابگردون » ... من مثل بچه های عقب مانده که صورت همهء همه شان شکل هم است معصومانه لبخند می زنم و می گذارم امواج دستهایت من را با خود ببرد ... عابرها بیشتر و بیشتر می شوند کیپ کیپ! اما ما حجم نداریم ما جسم نداریم ما زحمت نداریم ما از میانشان رد می شویم مثل نور مثل هوا ... یکهو پیاده رو تمام می شود و دشت آفتابگردانها شروع ....
نوشته شده توسط رها در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 22:5 موضوع شخصی | لینک ثابت

سهم آب و آسمان و ماه
در این قصه چیست
حالا که تو
تمام نقش ها را
خودت بازی می کنی ....
نوشته شده توسط رها در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 9:44 موضوع مینی مال | لینک ثابت
پاورقی ۱ : به این اقیانوس هم توجه فرمائید !![]()
نوشته شده توسط رها در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 13:27 موضوع مینی مال | لینک ثابت

تکذیب می کنم اما چه سود ! همه چیز علیه من است !......
آری ، ... قبول دارم ، یک جایی شرکت کردیم ، که نباید شرکت می کردیم ، و غلط نمودیم ، آن هم از نوع اضافه ! و نمی دانستیم متولیان امرش چه کسانی هستند ، جمع نمی بندم ، اما شوکه شدم ، وقتی شنیدم پیموده در اینجا کاره ایست !
و چه احمقانه که فکر کردم آن شب دو جا دعوت شده ام ، و وقتی از دعوت طرف دوم رفتم ، نیک یافتم که این همان دعوت طرف اول است ! و اینها همه به کنار وقتی درست قبل افطار بفهمی که ......
و تو گویی که راه گلویت کیپ شده است و با فنر هم ...... اّه ! حالمو به هم زدی !
تازه می خواستیم حذفش کنیم از لینک ها ، چه چیزها که آن روز دستگیرمان نشد خدایا !!!! در دو قدمی ما چه اتفاق ها که نمی افتاد ! خوب شد زودتر عید شد ، به علت ازدیاد کفی که نمودیم این چند روز ، مجبور می شدیم فردا را هم قضا اعاده کنیم !
میکروفونی نبود ، ما که هیچ نشنیدیم این پول را آخر سر از کجا آورده اند ؟؟!!! و قرار است چه اتفاقی بیوفتد ، جریان سازی ؟
پاورقی 2 : ماه رمضان هم تموم شد ! خیالت راحت شد ، همینو می خواستی ؟؟!! حالا برو بمیر !
پاورقی 3 : مثل کودکی که تازه از شیر گرفته باشندش ، ما را تازه از شلوار لی گرفته اند ! ، این روزها خیلی عذاب آور است ، هیچ باور نداشتم که با شلوار پارچه ای هم بشود تیپ اسپرت زد ، الحق که برای خودش جهادی ایست ! برایمان دعا کنید !!!
پاورقی 4: در این ایام خیلی حیف بود که از منبرهای این وبلاگ (اسکالپل )غافل بودید ، وقت کردید حتما سری بزنید .
پاورقی 5: من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید ، همین به خدا !
پاورقی 6: عاطفه جان ! جون مادرت دیگه اینجا رو به کسی لو نده ، خفه ام کردی !
پاورقی 7 : دوستان حقیقی ای که هر روز به جمع دوستان مجازی اضافه می شوند ، به جون مادرم راضی نیستم خصوصی ها رو بخونید ، خود دانید ! ...... ( بابا آدم باش دیگه ، نخون !!)
پاورقی 8 : شاسکول بشین سر جات ....................ما نشستیم آقا !
نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 4:4 موضوع شخصی | لینک ثابت
(رها بانو با مهوش بانو کنار ارسی قدیمی نشسته اند و هندوانه می خورند !)
مهوش بانو : این مهرداد خان رو دست کم نگیر رها بانو جان ، به از شما و اکبری نباشه ، خوب مردی ایست که خدای عز وجل ، تو دومن ِ ما انداخته ! از بس لارج است که ما خود مبلغی کف نموده ایم از این بابت .
رها بانو : خب اکبر آقا خان ، یا همون حاجی خودمان نیز مرد خوب و سر به راهی ایست
مهوش بانو : بر منکرش صد لعنت ، اما در این دور و زمانه ی شُست و رُفت زنانه و چپاندن زنان در اندرونی ، داشتن مرد لارج ، کلاسی فرای این حرفا دارد !
رها بانو : کلاس ؟ ! از قضا اکبر آقا خان به ما اجازه داده اند که هر کدام از این اتاق های امارت را اراده نمودیم ، کلاس درسی بنا کنیم و در آن خطابه ها کنیم و از آن بچه های مردم درسها بگیرند !
مهوش بانو (خنده ی کش داری سر می دهد) : نه از آن کلاس ها رها بانو جان ! منظور رفیق جان نثارت این نبود !
رها بانو : ولی هر که نداند ، همه می دانند که یه محله ، و یه اکبرآقا خان مستوفی الممالک ، خدا روهزار ، هزار شکر و الحمدلله و قل هو الله ، یه آقای خونه استو یه رها بانو که کنیزیشو می کنه ، ازین چیزی هم که تو می گی ، که می دونم داره ، ما رو به تموم عالم بس که سایه اش بالا سرمونه !
مهوش بانو : همین دیگه ، هنوز تو عصر هجری ، حالا بهت می گم که اکبری کلاس ملاس داره یا نداره !
مثلا همین مهرداد خان ، به من اجازه می ده برم تصدیق اتول سواری بگیرم ، به من اجازه داده برم بیرون کار کنم ، اسم منو که صدا می کنه ، شیش تا مهوش از لب و لوچه اش می باره _کانه ابر بهار_ ، می گه مهوش بانو ، هر وقت اراده کنی می تونی بری پیست اسکی با دوستات برف بازی
رها بانو :واقعا می ری ؟
مهوش بانو : نه ، کدوم دوست خواهر ، کدوم دوست شوی خونه اش انقدر با کلاسه که رخصت برف بازی بده
رها بانو : برف بازی ؟ خب ما همیشه ، عصر های زمستون ، با خود اکبر آقا خان میائیم کنار حوض ، برف بازی می کنیم . مگه تو حیاط خونه ی شما برف نمیاد که می رید اونجا ؟
مهوش بانو : خب با دوستا یه صفای دیگه ای داره ، گردش مجردی می دونی چیه ؟
رها بانو : مجردی ؟؟! بلا به دور ! .... اکبر آقا خان دوست نداره ، حتی یه لحظه هم از زن خونه اش دور باشه ، می گه فروغ خونه ، همه اش از توئه رها بانو ، بری اکبر تو خونه ی بی فروق دلش می پوسه ، راستش رو بخوایی منم دوست ندارم بدون حاجی جایی برم ، دل منم خب می گیره !
مهوش بانو : عوضش مهرداد خان ، به من اجازه می ده با مردای همساده ها هم حرف بزنم ، تازه تا هر وقت که دلم بخواد ، می گه مهوش بانو تو، تو همه چی آزادی !
رها بانو : ولی حاجی می گه ، ستاره بانو ، تو فقط تو زندگی من بتاب تا دنیا رو برات گلستون کنم ....
مهوش بانو: وا ...یه جورایی می گی که انگاری من دنیا، جلوی روم تیره و تاره ، خب دنیا برای منم گلستونه ! مهردادی نمی ذاری آب تو دلم تکون بخوره ! فقط و فقط به غذاش حساسه ، هیچ کاری به من نداره ، فقط خونه که میاد باید غذاش آماده باشه ، حق هم داره ، خوب خونه ی امیدشه . عوضش برای یه لقمه غذاش منو تو اندرونی حبس نمی کنه ، می گه اگه خواستی می تونی تو ایوون درست کنی .
رها بانو : درست می کنی ؟
مهوش بانو : خب البته من خودم حیا می کنم ، ولی مهم اینه که خودش به زبون شیوای خودش ، بهم آزادی می ده . که خیلی دور می بینم اکبری بخواد اینجوری باشه ، کلاسو می گم .
رها بانو : اکبری نه و ، اکبر آقا خان مستوفی الممالک ! . عوضش اگه غذای من آماده نباشه ، اکبر آقا خان اصلا ناراحت نمی شه ، تازه گاهی وقتها می گه ، بذار خودم برای بانوی خونه شست و رفت کنم ، می گه بوی مطبخ گاهی برای حاجیت لازمه .
مهوش بانو : چه فایده ، اینها رو که هیشکی نمی بینه ، مهم اینه که آدم کاری بکنه که تو چشم بیاد
رها بانو : تو چشم کی بیاد مهوش بانو جان؟
مهوش بانو : تو چشم مردم دیگه عزیز جان
رها بانو : من تا حالا فکر می کردم ، زن و شوهر باید به چشم هم بیان .
مهوش بانو : همین دیگه ، اشکال تو و زن های چهار تا همساده اون ور تر ،همینجاست که فکر می کنید همه چیز و همه کس دیگه در گرو هم دیگه اند ، فکر نمی کنید که خود آدمم آدمه ، زندگی داره ، نفس می کشه !
رها بانو : پس اون حاج آقا اشتباه می گفت ؟؟!!
مهوش بانو : کدوم حاج آقا ؟
رها بانو : سر سفره عقد ، قبل خطبه ، حاج آقا که اومده بود آیه بخونه ، گفت از امروز به بعد شما دو نفر نیستید ، من و حاجیو می گفت ، می گفت شما یه نفرید ، زیر یه سقف ، با یه دنیا ، با یه آرزو ، با یه عشق .، ........ یعنی همه رو الکی می گفت ؟ من که نمی خوام بدون حاجی یه روزم روز بشه .
مهوش بانو: تقصیری هم نداری ، از بس که تو گوشمون خوندن ، زمونه ی خان سالاره دیگه !
رها بانو : چه غروب غم انگیزی
مهوش بانو : غروب ؟؟....ای وای خاک بر سرم ! دیرم شد ، الان مهرداد خان میاد ، اگه شام آماده نباشه ، قشقرق راه می ندازه .
رها بانو : ما شاممون آماده است ، می خوای یه کم از قوت شبمون روزی شما بشه، بلکم نگرانیت کمتر بشه !
مهوش بانو : (با نگرانی فکر می کند) الهی پیش مرگت بشم ، اگه روزی کنی که خیلی خوبه ، می ترسم باز بهونه ی شام کنه ، بزنه از خونه بیرون ، تا شبم نیاد !
رها بانو : بزنه بیرون ، تا شبم نیاد ؟؟؟!!!! چرا نیاد ؟ چه جوری می تونه طاقت بیاره ؟!
مهوش بانو : آخه می دونی چیه بانو جان ؟ اونم مثل من تو همه ی کارها آزاده!!!
رها بانو : بیا این دیگچه رو کامل ببر ، شاید امشب با اکبر آقا خان رفتیم بیرون اصلا ..........
نوشته شده توسط رها در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 2:19 موضوع ادبی | لینک ثابت

وقتی اینها رو می گفت ، یادم افتاد که هر سال با همین نگاه و به بهونه ی یک ماه فرصت ، قائله رو باختم و دست آخر هیچی باسم نمونده .
پاورقی : از ما که گذشت ، اینها رو گفتیم شاید که فتح بابی برای شما باشه .
ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید .
اپیزود دوم
نن جون می گفت :
شبای ماه رمضونو مثل خرس نیوفت تو رختخواب تا صبح ، این شبا حرمت داره ننه . می گفت اگه نتونستی نماز شب بخونی ، فقط شفع و وترشو بخون . گفت اگه بازم نتونستی ، پاشو صورتو یه آبی بزنو یه دعا بخون .... گفت اگه بازم نشد ، بلند شو و فقط یه چایی دم کن ، ثوابشو می بری انشالله ....
گفت اگه نشد ، پاشو یه سیب بخور ، یا فقط چند دقیقه بشبن تو رختخوابت ......
با تعصب خاصی می گفت : هر کاری بکن تا خرس صفت نشی .... می گفت این شبا حرمت داره ننه . آره جونم سعی کن خوابتو بشکنی ، خواب سیرو حروم کن به خودت ... بذار به دلت نور نفوذ کنه ...
پاورقی : انشالله این ماه خواب به همه تون حروم بشه !
اپیزود سوم :
ملائکه طی مصوبه ای اعلام کردند :
اون شاسکول ها بودند که به بهشت نمی رفتند ، گویا چندی از درب های فرعی بهشت در طبقات میانی، نیمه باز شده اند ، و بعضی از شاسکول ها به شرط نگه داری از اعمالشان تا آخراین ماه ، در نهایت در عید فطر اعزام خواهند شد . " فقط تا آخر شهریور ماه فرصت دارید " ، بدو جا نمونی !
خبر نگار واحد مرکزی بهشت ،....... ملکوتی .
اپیزود چهارم :
کاش، در این رمضان لایق دیدار شویم/ سحری با نظر لطف تو بیدار شویم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان / تا که همسفره تو لحظه افطار شویم
نوشته شده توسط رها در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 22:14 موضوع مذهبی | لینک ثابت

یاد بـــاد آن که دلـــم عاشـق سرکار نبود
طفـــلکی از تو و عشق تــــو سر ِکار نبود
شیخ از حال دل من خبـــری هیچ نداشت
سی دی عاشقی ام بر ســــر بازار نبود!
نقل مشــــــروح خبرهــــــای دل رسوایم
باعث خجلــــــتِ گوینــــده ی اخبار نبود!
عقــــل, گهگاه به کــــــار دل من می آمد
این چنین از لگد عشــــق تـــــو ناکار نبود
چَـت نمی کردم و از خرج نِــتـَم آخـــر ماه
کـِـیس من در گرو اصغـــــر سمسار نبود!
فـِرت فـِرت از لــــب لعل تو شکر می بارید
رطـــــــــبی بود ولی موقـــــــع افطار نبود!
نرگس مست تو ایدوست تمارض میکرد
چشـم بیمار تـــــو مي ديدم و بیمار نبود!
می نهادم کــپه ی مـــــرگ خودم را راحت
بنده را شب همه شب دیده ی بیدار نبود
پیش تو دست و دلم هیـــــچ نمی لرزیدند
چون مرا استــرس "لحظه ی دیدار" نبود
رَختِ اسپورت, مرا راحت جان بود و به سر
فکـــر دامادی و قــــرض کت و شلوار نبود!
در محــــــل, خير سرم, بچّه ي مثبت بودم
تــــــوی جیب بغلــــــم پاکت سیـــگار نبود
فارغ از شعر و غزل, سوت زنان مي گشتم
کار من این همه با کاغــذ و خودکــــار نبود
شاعرمکردیو احسنت که بیعشق رخت
هـــــنری از من بی عرضــــــه پدیدار نبود!
نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 23:40 موضوع شعر | لینک ثابت

این کتاب را به همه دوستانی که هیچی از سیاست سرشان نمی شود ،به جد توصیه می کنم .
این کتاب چندان سیاسی نیست اما باب جدیدی پیرامون مسائل ایران در ذهن شما ایجاد می کند .
در این کتاب با اسم بسیاری از اشخاص آشنا می شوید !
این کتاب در زمان خودش بسیار جنجالی و پر هیاهو شد و کسی تصور نمی کرد پیمان فضلی نژاد دست به نگارش چنین افشاگری هایی بزند .
دقیقا نمی دانم از مرز چاپ چندم گذشته ، ولی فکر می کنم آرشیو کتابهای کتابخانه تان این کتاب را کم دارد!
قیمت 3600 تومان. نشر کیهان . به قلم پیام فضلی نژاد.
یا حق .
نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 10:44 موضوع سیاسی | لینک ثابت

روي ماه دستمال نمدار مي کشم
نوک
قاشق، آسمونو مي چشم
مي پاشم
ستاره ها رو سر رات
که بياي
قدم بذاري رو چشم
شبا رو
جمع مي کنم تا مي زنم
رنگ
روغني به فردا مي زنم
همه
تلخيارو دور مي ريزم
طعم
شيريني به دريا مي زنم
واسه
اومدنت برنامه هاست
همه جاده
ها آب پاشي ميشه
نوک هر
پرنده اي شاخه گلي
کف
رودخانه هامون کاشي ميشه
يه حساب
تازه اي باز مي کنم
شکل
ماهتو پس انداز مي کنم
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 18:40 موضوع مذهبی | لینک ثابت
اتاق تاریک است و همه جا را سیاهی گرفته و بدجوری با دل همزاد پنداری می کند این سیاهی . این را وقتی تقلا کردم چشمان پف کرده ام را باز کنم فهمیدم بعد دو ساعت ،..... دو ساعت تمام گاز گرفتن متکا و گریه کردن و عر زدن ،و تمام تلاشی که صرف می شد تا این صدا به بیرون این در ، درز پیدا نکند . گاهی آدم از سایه ی موهوم خودش هم ترس دارد ، اما سایه ی خودم نیست ، ساجده است که لبخند می زند ، بیشتر شاید از نوع تمسخر آمیز ، شاید هم ترحم ، شاید هم دلداری ، شاید هم از نوع " از تو بعیده!"
داد می زنم سرش ،
ولم کن ساجده ، ولم کن ، نمی خوام بشنوم ، نمی خوام تو باشم ، دنیای تو با دنیای پر از کثافت گرفته ی من فرق می کنه ، برو بذار به حال خودم بمیرم
من مثل تو نبودم ، و مثل تو محبت ندیدم و تمام معادلاتم و خروجی هایم با تو مایل ها فاصله دارد ،
دلم برای استاد می سوزد ، با این شاگرد تربیت کردنش ! استادی که به هردویمان یک سرمشق داد ، و من دو سال بیشتر از تو محبت را مشق کرده بودم ، اما فقط رو نویسی بود و همه اش تمارض ، و مادام جبر ، .....
زحمات استاد را یکباره پاشیدم هوا
نشسته ای روبروی منو می خندی که بگی روی قلم دوشش بودم (شیطان) که به یکباره با دو دست پرتابم کرد زمین ؟؟، قبول ، تو اون برنده ی همیشگی کلاس که از هر درسی صد می گیره به جای بیست !
نمی خوام بگی از اون عارفی که در حالت کظم غیظ و حالت تحقیر ، به تجرد رسید ......
من به اونجا نمی رسم و نمی خوام برسم ، نشونه اش هم اینکه این سه شنبه کلاس نمی یام ، گوشم از حرفای استاد پره ، باز هم نتیجه ی نهایی درس اینه که خفه خون بگیر رها ببین مقدرات الهی چی رو برات رقم می زنه ازش به نحو احسنت استفاده کن !
.
- نگاهت می گه خیلی پرت شدم ، و یحتمل خیلی گاف دادم !
اما تو ندیدی ........
تو نبودی ببینی ساجده نتیجه ی محبت های من رو ، نتیجه ی تمام درس پس دادن های استاد رو......
- نه ، منتظر نتیجه نبودم ، اما خیلی دردم اومد
تمام سکوت و نجابت من خلاصه شد تو اینکه وسط جمع ، توی یک حرکت تکانشی بلند شه و بگه ، ساکت می شی یا بیام یه کشیده بخوابونم تو گوشت ؟! ، و من داغ شدم و قرمز شدم و مادام رنگ عوض کردم و لبخند ملایم نثار کردم و آواری که تکه تکه خورد می شد و تو سرم می ریخت و منی که مادادم مقاومت می کردم تا آخر شب ......
و آخر شب زمین و زمان بود که به هم دور دوز شد ، شمعدانی که از روی میز نهار خوری پرتاب شد ، و رهایی که تا می خواست و تا نفـُـس اجازه می دهد رها می شد ، و شیطانی که خنده ی مستانه سر می داد .....
.
یکماه تمام شنیدن هر نوع حرف که به چماغ بیشتر شباهت داشت ،و سکوتی که در نهایت در حد و اندازه ی ظرفیتم نبود ، و باز لبخندی که روبرویم نشسته بود می گفت : کاش بیشتر صبر می کردی ، مگر نه اینکه خدا با صابران بود ، و نه با چماغ به دستان ؟؟!!!
.
و حالا از اصحاب شیطانی، و این لباس برازنده ی بی لیاقتی ات رها !
پاورقی 1: اعتراف می کنم که پشیمانم (چونان سگ) ! ، اما پشیمانی را سودی نیست ، چون به قیمت از دست دادن رجب ، شعبان ، نماز های یومیه ی درب و داغون و بعضا قضا ، و دو جلسه غیبت از کلاس ، و دهانی که جدیدا لق شده است ، و دلی که هرزه شده است و .... تمام شد !
پاورقی 2: اعتراف می کنم در بد شانسی هم حرف اول را می زنم ، تصور کن بعد چندین ماه از حضور بازرس ، فقط یکروز با هماهنگی مدیر مرخصی بگیری ، پنجشنبه جمعه را بزنی تنگشو یواشکی لایی بکشی و بعد همان روزکه نیامدی بازرس بیاید و از نبود کارشناس مربوطه به جد قاطی کند و بعدِ پیگیری بفهمد که طرف در جاده چالوس به سر می برد و فردای آن روز بحثی بشود و جدلی ! و پس فردای آن روز که امروز باشد شما در خانه در کنار سیستم به سر ببری و چای بنوشی و خزعبلات سر هم کنی !!!!!
نوشته شده توسط رها در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 10:43 موضوع شخصی | لینک ثابت
اقل اقلش تا 2 هفته دیگه هم نیستم !
واقعا چه قدر برای کسی مهمه !!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط رها در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 22:0 موضوع | لینک ثابت

بنابر اين گزارش، در 20 ژوئن 2009 ندا آقا سلطان در جريان ناآراميها كشته شد. جريان ناآراميهاي در تهران بخش عمدهاي از رسانههاي جهان را به خود اختصاص داده بود و بسياري از كارشناسان و تحليلگران انواع و اقسام تحليلها را درباره اين ناآراميها مطرح كردند. مرگ ندا آقا سلطان نيز به سوژهاي براي اين شبكههاي خبري تبديل شده بود.
در روز نخست ماه جولاي "مروه الشربيني " يك محقق مصري كه در آلمان زندگي ميكرد در داخل يكي از دادگاههاي آلمان در شهر "درسدن " با 18 ضره چاقو در مقابل ديدگان فرزند سه ساله خود كشته شد.آليكس دبليو كه از وي در رسانهها به عنوان شخصي كه داراي عقايد شخصي است ياد ميشود و با 18 ضربه چاقو مروه را در داخل دادگاه به قتل رسانده است حاصل جامعهاي است كه كه وي در آن زندگي ميكند.
قتل مروه بايد اين نگراني را افزايش دهد كه در طي دهههاي اخير و به خصوص از اواسط دهه 90 ميلادي قرن گذشته نژادپرستي نهفتهاي يا شايد غير نهفتهاي عليه مسلمان در حال افزايش است.در حالي كه اروپاييها درباره آزادي و پذيرش ديگران سخن ميگويند و زماني كه اروپاييها درباره خطر نژادپرستي و فرقهگرايي در كشورهاي جهان سوم حرف ميزنند و هنگامي كه اروپاييها درباره سخنرانيهاي كينهجويانه و ضد يهوديت هشدار ميدهند، ما نژادپرستي، تبعيض و سخنرانيهاي كينهورزانه را كه وجهه قانوني نيز يافتهاند را در فرانسه، ايتاليا، هلند، آلمان، اتريش، دانمارك و ديگر كشورهاي دموكراتيك ميشنويم.
غيبت داستان مروه الشربيني از جريان عمومي رسانههاي غربي و كوتاهي درباره آغاز بحث در مورد خطر فوري نژادپرستي ضد مسلمانان نشان از عمق مشكل داشته و آيندهاي تاريك براي مسلمانان در اروپا را ترسيم ميكند.
مسلماناني نظير ندا فقط هنگامي در داستانهاي خبري رسانههاي غربي جلوه پيدا ميكند كه به اين جريان خبري آنها كه اسلام يك خطر براي آزادي است كمكي كند در حالي كه مسلماني نظير مروه كه نژادپرستي غربيها را نشان ميدهد و چالشي براي آنها به شمار ميآيد از جاي داشتن در اخبار آنها باز ميماند.مرگ ندا تحليل و تفسيرهاي گستردهاي را در رسانهها به دنبال داشت حال آنكه كشته شدن مروه در رسانههاي خبري بازتابي را نداشت و بسياري آن را يك داستان غمانگيز شخصي توصيف كردند!!!
منبع : خبرگذاری فارس
نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 15:27 موضوع سیاسی | لینک ثابت

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است
اعجاز خلق است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم ، فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترَک بر نداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیامبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جر علی ، در ِ دیگر نداشته است
طوری ز چهارچوب ، درِ قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
چون روز روشن است که در چهل گمشده است
هرکس که ختم ناد علی بر نداشته است
این شعر استعاره ای ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است .
سید محمد رضا برقعی
پاورقی 1: میلاد با سعادت پدر مسلمین جهان امیرالمومنین علی (ع) ، رو به همه ی پدران خوب و زحمت کش ایران زمین تبریک و تهنیت عرض می کنم . در سایه الطاف مولا موفق و موید و منصور باشید.
نوشته شده توسط رها در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 16:3 موضوع ادبی | لینک ثابت
من از روییدن خار ِ سر ِ دیوار دانستم
که ناکس ، کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها
نوشته شده توسط رها در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 10:48 موضوع مینی مال | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
جلوت و خلوت یک نیمکت
به نام او که زندگی از او...
این خانه واژه های نسوز دارد
دل خوش به فانوسم نکن ..
مسعود دهنمکی
صدایی که رساست
زندگی به روایت من
یه پوتین،یه پلاک
چایخانه
اسکالپل
میدون مین
نور مکتوب
بی پلاک
استاذنا
سه الف
سوتک!
مهدی
من او
عطش
بوی باروت
تاریکترین رویای سه بعدی
یار سفر کرده
* گفتنی ها *
زلال دز
پلاک شکسته
سیر و سلوک من
...رقص عروسک کوکی....
منیت من !
الفبا
مثلا هوبوط!
گل دختر
انسانم آرزوست
قبسی از طور
سفر بر مدار عشق
قائم (عج)
شهید مهدی باکری
آشفته بازار
احمد آرام
چرا احمدی نژاد
قلمک
افسوس که این عمر ...
خط خطی های یک بچه مثبت!
سو (میرزای سدهی)
عصیان
تقلب سبز
حدیث عشق
کلامش...
سوزنبان
درد دلهای من و خدا
پیوندهای روزانه
پاسخ به 8 شبهه انتخاباتی
_____خشونـــــــــت سانسور شــــــــــــــــــده______
پاسخ به برخی شبهات درباره دولت نهم
گفتمان موسوی ، خاتمی محوری یا عوام فریبی ؟!
مشروعیت از دست رفته
و این بحر طویل است ...
تمديد برخي تحريمها پيام جديد اوباما به ايران است!
خاتمی :با من روراست نیستند،زیر علم میر حسین سینه می زنند
ننه علی
49
زنده باد اردوغان
رزم رستم و تهمینه
بایکوت!
ای وای اگر خمینی حکم جهادم دهد ...
گریه کن سرباز !
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
طراح قالب
POWERED BY
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ

شاسکول اسم یک پرنده ایه که سرتاسر سال غذا جمع می کنه و اونها رو هر بار یه جا قایم می کنه ، و بعد از 2 ثانیه یادش می ره که چی کار کرده!!!!!
.
درست مثل ما آدم ها ، کارهای خوب انجام می دیم ، اما جمع نمی کنیم .هربار با یه گناه ، پرش می دیم می ره . مثل شاسکول ها !!!!!
.
لازم به ذکره که ، شاسکول برادرانی داره ، به نام های : اوشکول ، اوسکول و حبه ی انگور !!!
فهرست اصلی
طراح قالب
POWERED BY